پرش به محتوا
Home » Home » سن، نژاد، طبقه و جنس: زنان و بازتعریف تفاوت

سن، نژاد، طبقه و جنس: زنان و بازتعریف تفاوت

آدری لرد

مقدمه مترجم:

متنی که در پیش رو دارید، بیش از چهار دهه پیش نوشته شده است، اما پرسش‌هایی که آدری لرد طرح می‌کند، همچنان زنده‌اند. این نوشته فقط درباره زنان سیاه‌پوست آمریکا یا شکاف میان فمینیسم سفید و تجربه زنان سیاه نیست. مسئله این است که چگونه هر جنبش رهایی‌بخش، اگر تفاوت‌های واقعی میان زنان را نبیند و آن‌ها را به‌اشتباه نام‌گذاری کند، ناخواسته همان سازوکارهای حذف و مرکزگرایی را بازتولید می‌کند که خود در پی نقد آن‌هاست.

این پرسش برای ما در ایران ناآشنا نیست. از اواخر دوران قاجار تا امروز، روایت‌های مسلط از مسئله زنان، آفرینش‌ها و مقاومت‌هایشان، اغلب از جایگاه مرکز سخن گفته‌اند؛ گویی زن بودن تجربه‌ای یک‌دست و همگن است. در این میان، تجربه‌های زنانی که در حاشیه‌های قومی، زبانی، طبقاتی، مذهبی، جغرافیایی و جنسی زیسته‌اند، بارها یا به سکوت و نادیده‌انگاری سپرده شده یا تنها تا آن‌جا شنیده شده‌اند که در چارچوب زبان و افکار از پیش موجود مرکز قابل درک و دریافت باشند.

در این تاریخ، تشویق تقریبا همیشه یک‌سویه بوده است. این حاشیه‌ها بوده‌اند که باید مرکز را تایید می‌کردند، از آن می‌آموختند، زبانش را گسترش می‌دادند و به مشروعیتش می‌افزودند. حتی هنگامی که زنان در حاشیه، مقاوم‌ترین و پیش‌روترین صداهای زمانه خود بوده‌اند، اغلب در حاشیه روایت‌ها باقی مانده‌اند؛ گاه با شفقت و صرفا برای مصلحت‌های سیاسی به آنان توجه شده است، درحالی‌که مبارزه، مرجعیت و قهرمانی بیش از همه، به چهره‌های مستقر در مرکز نسبت داده شده است. کم‌تر پیش آمده است که این رابطه در جهت عکس برقرار شود؛ یعنی مرکز نیز تجربه‌ها، زبان و شیوه‌های مقاومت حاشیه را سرچشمه‌ای برای آموختن بداند؛ آن را با صدای بلند اعلام بکند و حاضر بشود فهم خود از رهایی را در پرتو آن‌ها بازاندیشی بکند.

در سال‌های اخیر، بخشی از رسانه‌ها و نهادهای خبری، سیاسی، علمی و فرهنگی در ایران بیش از گذشته به «حاشیه» پرداخته‌اند [۱]. این تغییر اگرچه مهم است، پرسشی را بدون پاسخ می‌گذارد: آیا این توجه به معنای واگذاری تریبون نیز هست؟ یا هنوز تجارب حاشیه فقط تا جایی پذیرفته می‌شوند که در چارچوب‌های ادراکی و تفسیری از پیش موجود مرکز قابل روایت باشند؟ تفاوت میان «سخن گفتن درباره دیگری» و «امکان سخن گفتن دیگری» همان فاصله‌ای است که لرد در سرتاسر این مقاله بر روی آن انگشت می‌گذارد.

یکی از دلایل ماندگاری این متن این است که لرد هیچ‌کس را از نقد معاف نمی‌کند. او جامعه سفید، مردان سفید، زنان سفید و حتی جامعه سیاه را نقد می‌کند؛ اما هرگز به این توهم دچار نمی‌شود که همه این نیروها، از قدرت، امنیت و امکان بیان یکسانی برخوردارند. صراحت او بر شالوده دیدن نابرابری‌ها بنا شده است نه پاک کردن آن.

همین دقت را می‌توان در فهم او از هویت نیز دید. لرد اجازه نمی‌دهد هیچ‌یک از وجوه تجربه انسانی دیگری را ببلعد. زن بودن، سیاه بودن، طبقه، سن، گرایش جنسی و دیگر موقعیت‌های اجتماعی نه رقیب بکدیگرند و نه می‌توان یکی را به سود دیگری حذف کرد. از این منظر، فروکاستن انسان به تنها یک ویژگی، شکلی دیگر از همان تقلیل‌گرایی است که لرد در سرتاسر مقاله با آن مبارزه می‌کند.

ترجمه این مقاله نه برای یافتن شباهت‌های ساده میان جنبش فمینیستی در ایران و آمریکای اواسط و اواخر قرن بیستم، بلکه برای برجسته کردن یک پرسش انجام شده است: آیا می‌توان جنبشی را تصور کرد که تفاوت را نه مسئله‌ای برای مدیریت کردن انسان‌ها و کنش‌ها، بلکه امکانی برای دگرگون کردن خود بداند؟ جنبشی که در آن، به حاشیه تنها در زمانی توجه نشود که تجربه‌هایش در زبان و چارچوب‌های فکری از پیش موجود مرکز قابل ترجمه باشد، بلکه بتواند با زبان، اولویت‌ها و روایت خود سخن بگوید؛ حتی اگر آن روایت، فهم رایج و مسلط از مسائل زنان را به چالش بکشد.

خواندن این مقاله پرسش‌هایی از این دست را هم پیش می‌کشد. آیا تفاوت صرفاً ابزاری برای آشکار کردن مناسبات سلطه و بازشناسی حاشیه است؟ لرد چگونه به امکان اتصال می‌اندیشد؟ آیا سیاست تفاوت نزد او تنها پروژه‌ای برای به چالش کشیدن هژمونی مرکز است یا امکانی نیز برای عبور از همین دوگانه‌ی مرکز/حاشیه فراهم می‌آورد؟ و اگر چنین است، این عبور چگونه ممکن می‌شود؟


سن، نژاد، طبقه و جنس: زنان و بازتعریف تفاوت

بخش بزرگی از تاریخ اروپای غربی ما را چنان پرورش داده است که تفاوت‌های انسانی را در قالب تقابل‌های ساده‌انگارانه با یکدیگر ببینیم: مسلط/فرودست، خوب/بد، بالا/پایین، برتر/پست‌تر. در جامعه‌ای که «خوب» نه بر پایه نیازهای انسانی، بلکه بر مبنای سود تعریف می‌شود، همواره گروهی از مردم باید وجود داشته باشند که از طریق ستم نظام‌مند، به موجوداتی زائد تبدیل شوند و جایگاه «فرودستان انسانیت‌زدایی‌شده» را اشغال کنند. در چنین جامعه‌ای، این گروه را سیاه‌پوستان و مردمان جهان سوم، طبقه کارگر، سالمندان و زنان تشکیل می‌دهند.

من به عنوان یک زن سیاه‌پوست چهل‌و‌نه ساله، لزبین، فمینیست، سوسیالیست، مادر دو فرزند — که یکی از آنها پسر است — و عضوی از یک خانواده میان نژادی، معمولا خود را جزئی از گروهی می‌یابم که «دیگری»، «منحرف»، «فرودست»، یا صرفا «نادرست» تعریف شده است. در سنت جامعه آمریکا، همواره از اعضای گروه‌های تحت ستم و شی‌انگاشته‌شده انتظار می‌رود که برای پر کردن شکاف میان واقعیت زندگی خود و آگاهی ستمگرانشان پیش قدم شوند و نقش میانجی را ایفا کنند. برای آنکه زنده بمانیم، ما که ستم برایمان به اندازه پای سیب آمریکایی امری عادی و همیشگی بوده است، ناگزیر بوده‌ایم همواره ناظر باشیم؛ زبان و شیوه رفتار ستمگران را بیاموزیم و با آنها خو بگیریم، و گاه حتی برای دستیابی به توهمی از امنیت، همان زبان و رفتار را از آن خود کنیم. هر زمان که نیازی به برقراری نوعی ارتباط پیش می‌آید، کسانی که از ستم بر ما سود می‌برند، از ما می‌خواهند دانشی را که اندوخته‌ایم با آنان در میان بگذاریم. به بیان دیگر، این وظیفه ستمدیدگان دانسته می‌شود که خطاهای ستمگران را به آنان بیاموزند. من مسئول آموزش دادن معلمانی هستم که فرهنگ فرزندانم را در مدرسه بی‌ارزش می‌شمارند. از سیاه‌پوستان و مردم جهان سوم انتظار می‌رود که به سفیدپوستان انسانیت را بیاموزند. از زنان انتظار می‌رود مردان را آموزش دهند. از زنان و مردان همجنس‌گرا انتظار می‌رود جهان دگرجنس‌گرا را آموزش دهند. ستمگران، جایگاه‌های خود را حفظ می‌کنند و از پذیرش مسئولیت اعمال خویش می‌گریزند. همواره انرژی عظیمی هدر می‌رود؛ انرژی که می‌توان آن را به جای این فرسایش دائمی، صرف بازتعریف خود، طراحی راهکارهای واقع‌بینانه برای دگرگون کردن اکنون و ساختن آینده کرد.

طرد نهادینه‌شده تفاوت، ضرورتی اجتناب‌ناپذیر برای اقتصادی است که بر سود استوار است؛ اقتصادی که برای تداوم خود به «دیگران» نیاز دارد تا آنان را به انسان‌های زائد بدل کند. ما، به عنوان اعضای چنین اقتصادی، همگی چنان تربیت شده‌ایم که به تفاوت‌های انسانی میان خود با ترس و انزجار واکنش نشان دهیم و با این تفاوت‌ها به یکی از سه شیوه برخورد کنیم: یا آنها را نادیده بگیریم؛ یا اگر این ممکن نبود، در صورتی که آن تفاوت را متعلق به گروه مسلط بدانیم، از آن تقلید بکنیم؛ و اگر آن را متعلق به گروهی فرودست می‌دانیم، نابودش کنیم. اما ما هیچ الگویی برای برقراری رابطه با یکدیگر، بر پایه برابری در عین تفاوت، در اختیار نداریم. از همین رو، این تفاوت‌ها پیوسته به‌اشتباه نام‌گذاری شده و در خدمت جدایی و سردرگمی به کار گرفته شده‌اند.

بی‌تردید، تفاوت‌های واقعی بسیاری از نظر نژاد، سن و جنسیت میان ما وجود دارد. اما آنچه ما را از یکدیگر جدا می‌کند، خود این تفاوت‌ها نیست. آنچه جدایی می‌آفریند، سر باز زدن ما از به رسمیت شناختن این تفاوت‌ها و نیز ناتوانی‌مان در بررسی تحریف‌هایی است که از نامیدن نادرست این تفاوت‌ها پدید می‌آیند، و نیز تاثیری که این تحریف‌ها بر رفتار و انتظارات انسانی می‌گذارند.

نژادپرستی: باور به برتری ذاتی یک نژاد بر همه نژادهای دیگر، و در نتیجه، باور به حق سلطه آن نژاد. جنسیت‌زدگی (سکسیسم): باور به برتری ذاتی یک جنس بر جنس دیگر، و در نتیجه، باور به حق سلطه آن. سن‌گرایی، دگرجنس‌گراسالاری، نخبه‌گرایی، طبقه‌گرایی.

این وظیفه‌ای است که تا پایان عمر بر دوش هر یک از ماست. اینکه این تحریف‌ها را از شیوه زیستن خود بیرون بکشیم؛ هم‌زمان با آنکه تفاوت‌هایی را که این تحریف‌ها بر آنها تحمیل شده‌اند، بازشناسیم. بازپس بگیریم و خود تعریف کنیم. زیرا همه ما در جامعه‌ای پرورش یافته‌ایم که این تحریف‌ها در تاروپود زندگی‌اش ریشه دوانده بودند. چه بسیار اوقات که انرژی لازم برای شناخت و کاوش تفاوت‌ها را صرف وانمود کردن این می‌کنیم که این تفاوت‌ها موانعی عبورناپذیرند، یا اصلا وجود ندارند. نتیجه این کار یا انزوایی خودخواسته است، یا پیوندهایی دروغین و خیانت‌بار. در هر دو صورت، ما هرگز ابزارهای لازم را برای تبدیل تفاوت‌های انسانی به سکوی پرتابی برای دگرگونی خلاقانه در زندگی‌هایمان به دست نمی‌آوریم. ما دیگر از «تفاوت انسانی» سخن نمی‌گوییم، بلکه از «انحراف انسانی» سخن می‌گوییم.

جایی، در مرزهای آگاهی چیزی وجود دارد که من آن را «هنجار اسطوره‌ای» می‌نامم؛ هنجاری که هر یک از ما در ژرفنای دل خود می‌دانیم: «آن، من نیستم.» در آمریکا، این هنجار معمولا چنین تعریف می‌شود: سفیدپوست، لاغر، مرد، جوان، دگرجنس گرا، مسیحی و از نظر مالی برخوردار. همین هنجار اسطوره‌ای است که مظاهر و امتیازهای قدرت را در این جامعه در خود جای داده است.

به رسمیت نشناختن تفاوت‌های طبقاتی، زنان را از انرژی و بینش خلاق یکدیگر محروم می‌کند. چندی پیش، هیئت تحریریه یک مجله زنان تصمیم گرفت در یکی از شماره‌های خود تنها نثر منتشر کند، با این استدلال که شعر قالب هنری کمتر «جدی» یا «سختگیرانه» است. اما حتی انتخاب قالب خلاقیت نیز اغلب مسئله‌ای طبقاتی است. در میان همه شکل‌های هنری، شعر کم‌هزینه‌ترین است. شعر خصوصی‌ترین قالب هنری است؛ کمترین کار جسمانی و کمترین امکانات مادی را می‌طلبد و می‌توان آن را در فاصله میان شیفت‌های کاری، در آبدارخانه بیمارستان، در مترو یا بر تکه کاغذهای باقیمانده نوشت.

در چند سال گذشته، هنگامی که با تنگنای مالی مشغول نوشتن یک رمان بودم، به تفاوت عظیم میان نیازهای مادی نثر و شعر پی بردم. هنگامی که ادبیات خود را باز پس می‌گیریم، شعر همواره صدای اصلی زنان فقیر، زنان طبقه کارگر و زنان رنگین‌پوست بوده است. شاید برای نوشتن نثر، داشتن اتاقی از آن خود ضروری باشد، اما علاوه بر آن، دسته های کاغذ، ماشین تحریر و زمان فراوان نیز لازم است. نیازهای واقعی تولید هنرهای تجسمی نیز، در امتداد مرزهای طبقاتی، تعیین می‌کنند که هنر از آن چه کسانی باشد. امروز که بهای مواد و ابزار هنری سرسام‌آور شده است، مجسمه‌سازان، نقاشان و عکاسان ما چه کسانی‌اند؟ هنگامی که از فرهنگی فراگیر برای زنان سخن می‌گوییم، باید از تاثیر تفاوت‌های طبقاتی و اقتصادی بر امکانات و ابزارهای در دسترس برای تولید هنر آگاه باشیم.

و هنگامی که به سوی ساختن جامعه‌ای حرکت می‌کنیم که در آن هر یک از ما بتوانیم شکوفا شویم، سن‌گرایی نیز یکی دیگر از تحریف‌های رابطه است که مانع از آن می شود که آینده را با بصیرت ببینیم. با نادیده گرفتن گذشته، خود را به تکرار خطاهای آن تشویق می‌کنیم. «شکاف نسل ها» یکی از مهم‌ترین ابزارهای اجتماعی هر جامعه سرکوبگر است. اگر اعضای جوان تر یک جامعه، اعضای مسن‌تر را افرادی حقیر یا زائد بپندارند، هرگز نخواهند توانست دست در دست آنان بگذارند، حافظه زنده جامعه را بررسی کنند یا آن پرسش بسیار مهم «چرا؟» را مطرح سازند. نتیجه این وضعیت، نوعی فراموشی تاریخی است که ما را وا می‌دارد هر بار که برای خریدن نان به فروشگاه می‌رویم، دوباره چرخ را اختراع کنیم.

بارها و بارها خود را ناگزیر می‌یابیم همان درس‌های کهنه را از نو تکرار کنیم و دوباره بیاموزیم؛ چون آنچه آموخته‌ایم به دیگران منتقل نمی‌کنیم. یا چون توان گوش سپردن نداریم. برای مثال، چندبار تا کنون همین سخنان گفته شده است؟ و نیز، چه کسی باور می‌کرد که امروز بار دیگر دخترانمان اجازه می‌دهند بدن‌هایشان با کمربندهای تنگ، کفش‌‌های پاشنه‌بلند و دامن‌های تنگ و دست‌وپاگیر محدود و از حرکت بازداشته شود؟

نادیده گرفتن تفاوت‌های نژادی میان زنان و بی‌توجهی به پیامدهای این تفاوت‌ها، جدی‌ترین تهدید برای بسیج قدرت جمعی زنان است.

وقتی زنان سفیدپوست امتیاز ذاتی و نهادینه سفیدپوست بودن خود را نادیده می‌گیرند و مفهوم «زن» را تنها بر اساس تجربه خود تعریف می‌کنند، زنان رنگین پوست به «دیگری» بدل می‌شوند؛ به بیگانه‌ای که تجربه و سنتش آنقدر «غریب» پنداشته می‌شود که گویی قابل فهم نیست. یکی از نمونه‌های روشن این وضعیت، غیبت آشکار تجربه زنان رنگین‌پوست به عنوان منبعی برای درس‌های مطالعات زنان است. آثار ادبی زنان رنگین‌پوست به‌ندرت در درس‌های ادبیات زنان گنجانده می شود و تقریبا هیچ‌گاه در درس‌های دیگر ادبیات یا حتی در رشته مطالعات زنان به طور کلی جایگاهی ندارد.

بسیار پیش می‌آید که این بهانه را مطرح می‌کنند که آثار زنان رنگین‌پوست را فقط زنان رنگین‌پوست می توانند تدریس کنند؛ یا اینکه این آثار بیش از حد دشوارند؛ یا دانشجویان نمی‌توانند با آنها ارتباط برقرار کنند، زیرا از تجربه‌هایی برخاسته‌اند که «بیش از حد متفاوت» هستند. بارها این استدلال را از زبان زنان سفیدپوست کاملا باهوشی شنیده ام؛ زنانی که در تدریس و نقد آثاری که از تجربه‌های به غایت متفاوت شکسپیر، مولیر، داستایفسکی و آریستوفان سرچشمه گرفته‌اند، هیچ مشکلی احساس نمی کنند. پس بی شک باید توضیح دیگری در کار باشد.

این مسئله بسیار پیچیده است، اما من بر این باورم که یکی از دلایلی که زنان سفیدپوست در خواندن آثار زنان سیاه‌پوست چنین دشواری دارند، این است که تمایلی ندارند زنان سیاه‌پوست را همزمان «زن» و در عین حال «متفاوت از خود» ببینند. بررسی موثر ادبیات زنان سیاه‌پوست مستلزم آن است که ما در تمام پیچیدگی واقعی وجودمان دیده شویم؛ به مثابه انسان‌هایی کامل — به عنوان فرد، به عنوان زن وبه عنوان انسان — نه صرفا یکی از آن کلیشه‌های مسئله‌ساز اما آشنایی که این جامعه به جای تصویرهای واقعی زنان سیاه‌پوست عرضه کرده است. و من معتقدم این سخن، درباره ادبیات دیگر زنان رنگین‌پوست غیرسیاه نیز صادق است.

ادبیات همه زنان رنگین پوست، بافت و تاروپود زندگی‌های ما را بازمی‌آفریند؛ اما بسیاری از زنان سفیدپوست سرمایه‌گذاری عاطفی و فکری عمیقی در نادیده گرفتن تفاوت‌های واقعی دارند. تا زمانی که هر تفاوتی میان ما به این معنا باشد که یکی از ما باید فرودست‌تر از دیگری باشد، پذیرش هر تفاوتی ناگزیر با احساس گناه همراه خواهد بود. اجازه دادن به زنان رنگین‌پوست برای بیرون آمدن از قالب‌های کلیشه‌ای، احساس گناهی شدید برمی‌انگیزد؛ زیرا آسودگی خاطر کسانی را تهدید می‌کند که ستم را فقط در قالب تبعیض جنسیتی می‌بینند.

امتناع از به رسمیت شناختن تفاوت‌ها، دیدن مسائل و دام‌هایی را که ما به عنوان زنان با آنها روبه‌رو هستیم، ناممکن می‌کند.

از این رو، در نظامی پدرسالار که امتیاز سفیدپوست بودن یکی از پایه‌های اصلی قدرت است، تله‌هایی که برای زنان سیاه‌پوست کار گذاشته می‌شود با تله‌هایی که زنان سفیدپوست با آن روبه‌رو هستند، یکسان نیست. برای نمونه، ساختار قدرت به‌آسانی می‌تواند زنان سیاه‌پوست را علیه مردان سیاه‌پوست به کار گیرد؛ نه از آن رو که آنها مرد هستند، بلکه از آن رو که سیاهپوست‌اند. بنابراین، برای زنان سیاه‌پوست ضروری است که همواره نیازهای ستمگر را از تعارض‌های مشروع و واقعی درون جامعه خود جدا کنند. زنان سفیدپوست با چنین مسئله‌ای روبه‌رو نیستند. زنان و مردان سیاه‌پوست، هرچند به شیوه‌هایی متفاوت، ستم نژادی را با یکدیگر تجربه کرده‌اند. از دل این تجربه مشترک ستم، ما گونه‌هایی از دفاع‌های مشترک و نیز آسیب‌پذیری‌های مشترک نسبت به یکدیگر پرورده‌ایم که در جامعه سفیدپوستان نظیری ندارد؛ مگر شاید در رابطه میان زنان و مردان یهودی.

از سوی دیگر، زنان سفیدپوست با این خطر روبه‌رو هستند که با وعده سهیم شدن در قدرت، فریفته شوند و به ستمگر بپیوندند. چنین امکانی برای زنان رنگین‌پوست به همان شکل وجود ندارد. حضور نمادینی که گاه به ما اعطا می‌شود، دعوتی واقعی برای سهیم شدن در قدرت نیست؛ «دیگربودگی» نژادی ما واقعیتی آشکار و انکارناپذیر است که این حقیقت را کاملا روشن می‌کند. اما برای زنان سفیدپوست، دامنه انتخاب‌ها و پاداش‌های ظاهری برای همذات‌پنداری با قدرت پدرسالار و ابزارهای آن بسیار گسترده‌تر است.

امروز، با شکست اصلاحیه برابری حقوق(ERA)، تنگ‌تر شدن عرصه اقتصاد و افزایش محافظه‌کاری، بار دیگر برای زنان سفیدپوست آسان‌تر شده است که آن خیال خطرناک را باور کنند: اینکه اگر به اندازه کافی خوب، به اندازه کافی زیبا، به اندازه کافی دلنشین و به اندازه کافی مطیع باشید؛ اگر فرزندانتان را درست تربیت کنید، از «آدم‌های نامناسب» متنفر باشید و با «مرد مناسب» ازدواج کنید، آنگاه به شما اجازه داده خواهد شد که در آرامش نسبی در کنار نظام پدرسالارانه زندگی کنید؛ دست کم تا زمانی که مردی به شغل شما نیاز پیدا کند یا متجاوز محله از راه برسد. و حقیقت این است که، مگر آنکه آدمی در سنگرهای این مبارزه زندگی و عشق بورزد، به‌سختی می‌توان به یاد داشت که نبرد علیه انسانیت‌زدایی، نبردی بی‌وقفه و پایان‌ناپذیر است.

اما ما زنان سیاه‌پوست و فرزندانمان خوب می‌دانیم که تاروپود زندگی‌مان با خشونت و نفرت دوخته شده است؛ می‌دانیم که هیچ آسودگی و امنیتی در کار نیست. ما فقط در صف‌های اعتصاب، یا در کوچه‌های تاریک نیمه‌شب، یا در مکان‌هایی که جرئت می‌کنیم مقاومت خود را به زبان بیاوریم، با این خشونت روبه‌رو نمی‌شویم. برای ما، خشونت هر روز بیش از پیش در بافت زندگی روزمره‌مان جریان می‌یابد؛ در سوپرمارکت، در کلاس درس، در آسانسور، در درمانگاه و حیاط مدرسه؛ از سوی لوله‌کش، نانوا، فروشنده، راننده اتوبوس، متصدی بانک و حتی پیشخدمتی که از خدمت کردن به ما خودداری می‌کند.

برخی از مشکلات را ما، به عنوان زنان، با یکدیگر مشترکیم و برخی را نه. شما نگرانید که فرزندانتان بزرگ شوند، به پدرسالاری بپیوندند و علیه شما شهادت دهند؛ ما نگرانیم که فرزندانمان را از خودرو بیرون بکشند و در خیابان به گلوله ببندند، و شما نیز از کنار علت مرگشان بی‌اعتنا بگذرید.

تهدید تفاوت، برای رنگین‌پوستان نیز به همان اندازه کورکننده بوده است. آن دسته از ما که سیاه‌پوست هستیم، باید دریابیم که واقعیت زندگی و مبارزه‌مان، ما را از خطای نادیده گرفتن تفاوت‌ها و نامیدن نادرست آنها مصون نمی‌سازد. درون جوامع سیاه‌پوست، که نژادپرستی واقعیتی زنده و ملموس است، تفاوت‌های میان خود ما نیز اغلب خطرناک و مشکوک تلقی می‌شوند. نیاز به وحدت، بارها و بارها به‌اشتباه نیاز به همگنی نامیده می‌شود، و چشم‌انداز یک فمینیست سیاه، خیانتی به منافع مشترک ما به عنوان یک ملت پنداشته می‌شود. از آنجا که زنان و مردان سیاه‌پوست در نبردی پیوسته علیه محو و انکار نژادی، سرنوشتی مشترک دارند، برخی از زنان سیاه‌پوست هنوز هم از پذیرش این حقیقت سر باز می‌زنند که ما علاوه بر آن، به عنوان زن نیز تحت ستم هستیم، و اینکه خصومت جنسی علیه زنان سیاه‌پوست، نه تنها از سوی جامعه نژادپرست سفیدپوست، بلکه درون جوامع سیاه‌پوست خودمان نیز به اجرا درمی‌آید. این بیماری، قلب جامعه سیاهان را هدف گرفته است و سکوت، آن را از میان نخواهد برد. خشونت علیه زنان و کودکان سیاه‌پوست، که با نژادپرستی و فشارهای ناشی از بی‌قدرتی تشدید می‌شود، اغلب به رفتاری عادی در جوامع ما بدل شده است؛ تا انجا که گویی مردانگی را با آن می‌سنجند. با این حال، این اعمال زن‌ستیزانه به‌ندرت به عنوان جنایت علیه زنان سیاه‌پوست مورد بحث قرار می‌گیرد.

زنان رنگین‌پوست، به عنوان یک گروه، کم دستمزدترین نیروی کار در آمریکا هستند. ما، هم در آمریکا و هم در دیگر نقاط جهان، اصلی‌ترین هدف سواستفاده از سقط جنین و عقیم‌سازی اجباری هستیم. در برخی از نقاط آفریقا، هنوز اندام تناسلی دختران خردسال را می دوزند تا آنان را مطیع و رام، و مایه لذت مردان نگه دارند. این عمل را «ختنه زنان» می‌نامند. برخلاف آنچه جومو کنیاتا در سال‌های پایانی عمرش اصرار داشت، این یک رسم فرهنگی نیست؛ بلکه جنایتی علیه زنان سیاه‌پوست است.

ادبیات زنان سیاه‌پوست سرشار از روایت درد تعرض‌های مکرر است؛ تعرض‌هایی نه تنها از سوی پدرسالاری نژادپرست، بلکه از سوی مردان سیاه‌پوست نیز. با این همه، ضرورت پیشینه مبارزه مشترک، ما زنان سیاه‌پوست را به ویژه در معرض این اتهام نادرست قرار داده است که مخالفت با تبعیض جنسی، به معنای مخالفت با سیاهان است. در همین حال، زن‌ستیزی همچون سرطانی، توان جوامع سیاه‌پوست و خود زندگی ما را از درون می‌فرساید. تجاوز، چه آنچه گزارش می‌شود و چه آنچه هرگز گزارش نمی‌شود، رو به افزایش است. تجاوز، نه نوعی میل جنسی تهاجمی، بلکه تهاجمی است که به شکل جنسی بروز یافته است. چنانچه کالالمو یا سلام، نویسنده سیاه‌پوست می‌گوید: «تا زمانی که سلطه مردانه وجود داشته باشد، تجاوز نیز وجود خواهد داشت. تنها زمانی که زنان به مقاومت برخیزند و مردان نسبت به مسئولیت خود در مبارزه با تبعیض جنسی آگاه شوند، می توان با همدیگر به تجاوز پایان داد.»

تفاوت‌های میان خود ما، به عنوان زنان سیاه‌پوست، نیز بارها به‌اشتباه نام‌گذاری شده و برای جدا کردن ما از یکدیگر به کار گرفته شده‌اند. من، به عنوان یک فمینیست لزبین سیاه‌پوست، که با وجوه گوناگون هویت خود احساس راحتی می‌کنم، و زنی که به آزادی نژادی و جنسی از هرگونه ستم متعهد است، پیوسته با این تشویق روبه‌رو می‌شوم که یکی از جنبه‌های وجودم را از میان همه جنبه‌ها جدا کنم و همان را به عنوان تمام هویت معنادار خود عرضه کنم؛ گویی سایر بخش‌های وجودم باید در سایه قرار گیرند یا انکار شوند.

اما چنین کاری، شیوه‌ای ویرانگر و تکه‌تکه‌کننده برای زیستن است. من تنها زمانی می‌توانم همه توان و تمرکز خود را به کار گیرم که همه اجزای هویتم را در وجود خود یکپارچه کنم و آشکارا با آنها زندگی کنم؛ به همه این بخش ها اجازه دهم که از دل هر یک از هویت‌هایم نیرو بگیرند و در کنار یکدیگر، به جای آنکه یکی بر دیگری برتری یابد یا دیگری را نفی کند، در خدمت چشم‌انداز و نیروی مشترکم قرار گیرند. تنها در این صورت است که می‌توانم خود و تمامی نیروهایم را، به عنوان یک کل، در خدمت مبارزاتی قرار دهم که آنها را بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌ام می‌دانم.

ترس از زنان همجنس‌گرا، یا حتی متهم شدن به همجنس‌گرا بودن، بسیاری از زنان سیاه‌پوست را به رویارویی با خودشان کشانده است. این ترس، برخی از ما را به ائتلاف‌های ویرانگر و برخی دیگر را به نومیدی و انزوا سوق داده است. در جوامع زنان سفیدپوست، دگرجنسگرایی هنجاری، گاه حاصل همانندسازی با نظام پدرسالار سفید است؛ یعنی انکار آن وابستگی و پیوند متقابل میان زنانی که هویت خود را در نسبت با زنان تعریف می‌کنند؛ پیوندی که که به زن امکان می‌دهد برای خودش وجود داشته باشد، نه آنکه در خدمت مردان قرار گیرد. گاه نیز این نگرش بازتاب باوری ریشه‌دار به برتری و امنیت روابط دگرجنس‌گرایانه است، و گاه جلوه‌ای از خودبیزاری است که همه زنان ناچارند از بدو تولد با آن مبارزه کنند.

گرچه عناصری از این نگرش‌ها در میان همه زنان وجود دارد، اما دگرجنس‌گراسالاری و همجنس‌گراهراسی در میان زنان سیاه‌پوست پژواک‌ها و نمودهای خاص خود را دارد. با وجود آنکه پیوند میان زنان پیشینه‌ای طولانی و پرافتخار در جوامع آفریقایی و آفریقایی‌-آمریکایی دارد، و با وجود دانش و دستاوردهای فراوان زنان سیاه‌پوست نیرومند و خلاقی که هویت خود را در پیوند با زنان تعریف کرده‌اند و در عرصه‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی فعال بوده‌اند، زنان سیاه‌پوست دگرجنس‌گرا اغلب وجود و آثار زنان لزبین سیاه‌پوست را نادیده می‌گیرند یا کم‌اهمیت می‌شمارند.

بخشی از این نگرش از هراس قابل فهم حمله مردان سیاه‌پوست در فضای محدود جامعه سیاه ناشی می‌شود؛ جایی که مجازات هر زن سیاه‌پوستی که با قاطعیت از خود سخن بگوید، هنوز این است که او را «لزبین» بخوانند و در نتیجه شایسسته توجه یا حمایت مردان اندک‌شمار سیاه ندانند. اما بخشی دیگر از این نیاز به بدنام کردن و نادیده گرفتن زنان لزبین سیاه‌پوست، از ترسی بسیار واقعی سرچشمه می‌گیرد: این ترس که زنانی سیاه‌پوست که آشکارا هویت خود را در پیوند با زنان تعریف می‌کنند و دیگر برای تعریف خویش به مردان وابسته نیستند، ممکن است تمام تصور ما از روابط اجتماعی را دگرگون کنند.

زنان سیاه‌پوستی که زمانی اصرار داشتند لزبین بودن «مشکل زنان سفیدپوست» است، اکنون اصرار می‌ورزند که زنان لزبین سیاه‌پوست تهدیدی برای ملت سیاه هستند، با دشمن همدست شده‌اند و اساسا دیگر «سیاه» نیستند. این اتهام‌ها، که از سوی همان زنانی مطرح می‌شود که از آنان انتظار فهمی عمیق و واقعی داریم، بسیاری از زنان لزبین سیاه‌پوست را واداشته است که در خفا زندگی کنند؛ گرفتار میان نژادپرستی زنان سفیدپوست و همجنس‌گراهراسی خواهران خود. در بسیاری از موارد، آثار آنان نادیده گرفته شده، بی اهمیت جلوه داده شده یا به اشتباه معرفی شده است؛ همان‌گونه که آثار آنجلینا گریمکه، آلیس دانبار- نلسون و لورین هانزبری چنین سرنوشتی یافته‌اند. با این‌ همه، زنانی که پیوندشان با زنان دیگر محور زندگی‌شان بوده، همواره بخشی از نیروی جوامع سیاه پوست را تشکیل داده‌اند؛ از خاله‌ها و عمه‌های مجردمان گرفته تا زنان جنگجوی داهومی.

و بی‌تردید این زنان لزبین سیاه‌پوست نیستند که در خیابان‌های محله‌های ما به زنان حمله می‌کنند یا به کودکان و مادربزرگ‌ها تجاوز می‌کنند.

در سراسر این کشور، همان‌گونه که در بهار 1979 در بوستون، پس از قتل‌های حل‌نشده دوازده زن سیاه‌پوست رخ داد، زنان لزبین سیاه‌پوست در صف مقدم جنبش‌های مبارزه با خشونت علیه زنان سیاه‌پوست قرار دارند.

چه جنبه‌های مشخصی از زندگی هر یک از ما را می‌توان با دقت بررسی کرد و تغییر داد تا زمینه دگرگونی فراهم شود؟ چگونه می‌توانیم معنای «تفاوت» را برای همه زنان از نو تعریف کنیم؟ آنچه زنان را از یکدیگر جدا می‌کند، تفاوت‌هایشان نیست؛ بلکه بی‌میلی ما به شناخت این تفاوت‌هاست و ناتوانی‌مان در رویارویی موثر با تحریف‌هایی است که از نادیده گرفتن و نام‌گذاری نادرست همین تفاوت‌ها پدید آمده‌اند.

به عنوان ابزاری برای کنترل اجتماعی، زنان تشویق شده‌اند که تنها یک حوزه از تفاوت‌های انسانی را مشروع بدانند: تفاوت‌هایی که میان زنان و مردان وجود دارد. و ما آموخته‌ایم که با فوریتی که بر همه فرودستان تحمیل می‌شود، از این تفاوت عبور کنیم. همه ما، از همان رابطه با پدرانمان به بعد، ناچار بوده‌ایم بیاموزیم چگونه با مردان زندگی کنیم، کار کنیم یا در کنار آنان دوام بیاوریم. ما این تفاوت‌ها را شناخته‌ایم و درباره‌شان چانه‌زنی کرده‌ایم. حتی زمانی که این شناخت فقط به تداوم همان الگوی کهنه رابطه «سلطه گر/فرودست» انجامیده است؛ الگویی که در آن، فرد تحت ستم برای زنده ماندن ناچار است تفاوت ارباب را بشناسد.

اما بقای آینده ما در گرو توانایی ما برای برقراری رابطه‌ای مبتنی بر برابری است. ما زنان باید الگوهای درونی‌شده ستم را از وجود خود برکنیم. اگر می‌خواهیم از سطحی‌ترین شکل‌های تغییر اجتماعی فراتر برویم. اکنون باید تفاوت‌های میان زنانی را که همتای ما هستند — نه فرودست و نه فرادست — به رسمیت بشناسیم و راه‌هایی بیابیم که از تفاوت‌های یکدیگر برای غنا بخشیدن به چشم‌اندازها و مبارزات مشترکمان بهره بگیریم.

آینده زمین ما شاید به توانایی همه زنان در شناسایی و پرورش تعریف‌های تازه‌ای از قدرت و نیز شیوه‌های نوین برقراری رابطه در میان تفاوت‌ها وابسته باشد. تعریف‌های کهنه نه به کار ما آمده‌اند و نه به سود زمینی‌‌اند که ما را در خود نگاه داشته است. الگوهای قدیمی، هرقدر هم زیرکانه بازآرایی شوند تا چهره‌ای مترقی به خود بگیرند، باز هم ما را محکوم می‌کنند به تکرارهای ظاهرا تغییریافته همان مناسبات کهنه؛ همان احساس گناه، همان نفرت، همان سرزنش متقابل، همان حسرت و همان سوءظن همیشگی. زیرا در همه ما، طرح‌های اولیه کهنه‌ای از انتظار و واکنش و ساختارهای دیرپای ستم، درونی شده‌اند. این ساختارها باید هم‌زمان با تغییر شرایط زندگی‌ای که خود زاییده همان ساختارهاست، دگرگون شوند. ابزارهای ارباب هرگز خانه ارباب را ویران نخواهند کرد.

همان‌گونه که پائولو فریره در آموزش ستمدیدگان به خوبی نشان می‌دهد، کانون واقعی تغییر انقلابی صرفا وضعیت‌های ستمگرانه ای نیست که می‌خواهیم از آنان بگریزیم، بلکه آن بخش از ستمگر است که در ژرفای وجود هر یک از ما کاشته شده و تنها تاکتیک‌های ستمگر و روابط او را می‌شناسد.

تغییر یعنی رشد؛ و رشد می‌تواند دردناک باشد. اما ما تعریف خود از خویشتن را زمانی ژرف‌تر و دقیق‌تر می‌کنیم که خود را در کار و مبارزه، در کنار کسانی که آنان را متفاوت از خود می‌دانیم — با وجود آنکه هدف‌هایمان مشترک است — در معرض تجربه قرار دهیم. برای زنان سیاه و سفید، پیر و جوان، لزبین و دگرجنس‌گرا، این می‌تواند به معنای یافتن راه‌های تازه‌ای برای بقا باشد.

ما یکدیگر را برگزیده‌ایم
و در مرزهای نبرد یکدیگر ایستاده‌ایم
جنگ یکی است.
اگر ببازیم،
روزی خون زنان
بر سیاره‌ای مرده خواهد بست
و اگر پیروز شویم،
هیچ‌کس نمی‌داند
آن‌سوی تاریخ
در جست‌و‌جوی چه دیدار تازه‌تر و امکان بزرگ‌تری خواهیم بود.


۱– در این مقدمه، «حاشیه» صرفاً به معنای حاشیه‌ای جغرافیایی یا پیرامونی نیست. همان‌گونه که آدری لرد در این مقاله نشان می‌دهد، در هر جامعه‌ای که بر مناسبات سلطه استوار است، مجموعه‌ای از هنجارها و سلسله‌مراتب ارزشی وجود دارد که برخی موقعیت‌های اجتماعی را به «هنجار» و برخی دیگر را به «تفاوت» یا «انحراف» بدل می‌کند. از این منظر، حاشیه به موقعیت‌هایی اشاره دارد که در نسبت با این هنجار مسلط تعریف و به حاشیه رانده می‌شوند؛ موقعیت‌هایی که تفاوت‌هایشان ارزش‌گذاری و سلسله‌مراتبی می‌شود.