سما اوریاد، یگانه خویی و نسترن صارمی*
۱- با تداوم سیاستهای پولی-ارزیِ جمهوری اسلامی، سرمایهداری رانتی و بحران تشدیدشدهی بازتولید و انباشت در ایران، دوران جدیدی از اعتراضات محتمل و قابل پیشبینی بود. بازار بهتبعِ خاستگاهش نمیتواند طبقات بیچیزشده را نمایندگی کند و به همین خاطر بسیاری در روزهای نخستِ اعتراضات با تردید و سکوت به آن نگریستند. اگرچه حضور بازاریان با تغییرات پیشنهادیِ دولت – شاید موقتا – کمرنگ شد، شاید با تدقیق تعبیر کلینگرِ «کسبهی بازار» و تمایز آن با ابرسرمایهداران، بتوانیم موقعیت شکنندهی خردهکاسبان، کارکنان فروشگاهها و بیثباتکاران حوزهی خریدوفروش را نیز در بطن این اعتراضات تشخیص دهیم [۱].
اما با عبور از نخستین روزها آنچه در تداوم اعتراضات شاهدیم، دیگر نه در نسبت با نوسان ارز و دسترسی به تسهیلات مالی به سیاق بازار، بلکه معطوف به بحران بازتولید و معیشت و فراتر از آن بحران درازدامن حکمرانیِ سیاسی است که در مدار سرکوب و ناکارآمدیهای پیاپی گرفتار است. بحرانی که پس از جنگ دوازدهروزه و فرسایش بیش از پیشِ رژیم در بازتولید اقتدار و مشروعیت خود، رو به اوجگیری است.
اینمیان طیف وسیعی از نیروهای سیاسی – اعم از جمهوریخواه، فمینیست، چپ و سایر گرایشهای مخالف اقتدارگرایی – به دلیلِ ناهمسویی با برخی از شعارهای معترضان و همچنین موقعیت خطیر موج اخیر مداخلات خارجی، با دودلی، تردید و اضطراب بسیار از موضعگیری یا هرگونه مداخلهای در وضعیت جاری خودداری میکنند. نیروهایی که – درست مانند هماوردانشان در آن سوی طیف – نه به معنای واقعیِ کلمه سازمانیافتهاند، و نه برنامهی منسجمی برای تمرکز دادن به توان پراکندهشان، دستکم در میدانهای معین و آنجا که میتوانند موثر باشند، پیش گرفتهاند. اما در فضای پرالتهاب، پرتضاد و مخاطرهآمیز کنونی، نیروهای غیراقتدارگرا چه شیوههایی برای برقراری ارتباط با جامعه و نیروهای پراکندهی اجتماعی میتوانند سراغ بگیرند؟ بحران اثرگذاری نیروهای سیاسی و مدنی را در وضعیت جاری – پساجنبش و پساجنگ – چگونه باید فهمید و گفتوگویی برای برونرفت از آن تدارک دید؟ به نظر میرسد که این پرسشهای بنیادین در همهمه و سرریز بحث های آنلاین به محاق رفته است.
۲- شاید یک میراث ناصواب بهجامانده از اعتراضات ۱۴۰۱ برآمدن رهبرانی بود که میخواستند در دیاسپورا اتحادی تشکیل دهند و توانستند مردم زیادی را هم بسیج کنند، اما اغلب به امیدهای قیام یکبهیک پشت کردند و هرکدام کموبیش با نیروی امپریالیستی اتحادی ساختند. همان نیرویی که سه سال بعد از جنبش به ایران حمله کرد. جنبش ژینا در بعد گفتمانی نیز نتوانست چندان که باید افق رهایی ترسیم کند. گستردگی سرکوب داخلی مجالی برای نفسکشیدن نیروهای حاشیه باقی نگذاشت و بسیاری از فعالان مطرح این جنبش نیز در نهایت اصطلاحا براندازانی شدند که مطالباتشان بیشتر با نیروهای راستگرا و حتی جنگطلب همخوانی داشت تا با آرمانهای رهاییبخش قیام.
پررنگ بودن خاستگاه و صدای طبقهی متوسط در دوران پساژینا یکی از بنبستهای انکارناپذیر جنبش بوده است. رویکرد بالا به پایینِ غالب در این خاستگاه، عمدتا اصلاحطلبانه، سرمایهدارانه و با تاکید بر حقوق بورژوایی مرکزگراست، رویکردی که با وجودِ تکثر صداهای برآمده از حاشیه در اوایل قیام، گویای بنبستی است که در دوران پساژینا بر فضا حاکم شد – این رویکرد خود سبقهای بسیار پیشتر از خود قیام دارد. چهرهسازی و سلبریتیمحوریِ برآمده از آن رویکرد، افق رهاییبخش را در فضای پساژینا مسدود کرده است. به عنوان یکی از متاخرترین نمونهها میتوان به پخش مستند «ترانه» توسط شبکه بیبیسیِ فارسی اشاره کرد که تنها چند روز پیش از اعتراضات معیشتی اخیر موج گستردهای در فضای مجازی برانگیخت و با فوران نوستالژیک تصاویر، تقدیس و قهرمانسازی سلبریتیمحور از کنشگری در اعتراضات ۱۴۰۱ همراه بود. مستند «ترانه» تنها یک نمود از فرهنگ غالب و کالاییشدهایست که افق و تخیل آزادی را جز برای طبقه و گروه خاصی از مردم متصور نیست. واکاوی امواج رسانهای و سلبریتیمدار در فضای پساژینا مجال دیگری میطلبد. با اینحال، مشاهدهی بازخوردهای گستردهی ستایشگرانه و چهرهپرست حول این مستند و نمونههای اخیرِ دیگر، این واقعیت را به رخ ما میکشد که در دوران پساژینا نیروهای غالبی که به آنها اشاره شد، بار دیگر توانستند تا حد زیادی خاستگاه اولیه، بازنمایی و پیگیریِ مطالبات طبقاتیِ برآمده از اعتراضات ۱۴۰۱ را به حاشیه برانند یا از آنِ خود کنند.
۳- نیروهای مستقل و فعالان فمینیست در داخل و خارج از ایران سعی بر روایت و رویتپذیر کردن صداها و مطالبات گروههای درحاشیه داشتهاند. بااینهمه همواره درگیر کشمکشهایی دوسویه نیز بودهاند: میدان عملشان را از طرفی فشار و سرکوب جمهوری اسلامی تنگ میکرده، و از طرف دیگر مدام درگیر کشمکش گفتمانی و سیاسی با تخطئهگران نیروهای مستقل برآمده از قیام ژینا بودهاند. برخی مشاهداتِ شرکتکنندگان در اعتراضات خیابانیِ این روزها حاکی از آن است که در تجمعاتی با حضور پررنگترِ زنان، شعار «زن، زندگی، آزادی» بلندتر به گوش میرسد. در فضای مجازی نیز، فمینیستها و جریان مبارزاتی پساژینا شعار «زن، زندگی، آزادی» را برمیکشند تا حضور کمرنگش را در میان شعارهای بهگوشرسیده یادآوری کنند. بااینحال میتوان پرسید که آیا «زن، زندگی، آزادی» که در قیام ژینا در همبستهکردنِ سوژههای اقلیت تا اندازهای توفیق یافت و توانست حاشیهنشینان، حذفشدگان و اقلیتهای حقزدوده را به هم پیوند دهد، در هیات امروزینش نیز میتواند پاسخگوی مطالبات معیشتی مردم معترض باشد؟ آیا از سه بالِ همپرواز این شعار جز بالِ «زن»، حقوق او و رهاییاش که مورد توافق طیف وسیعی از نیروها – از جمله فعالانی عمدتا متعلق به طبقهی میانی جامعه – بوده است، بالهای دیگر نیز بهکفایت پرورش یافتهاند؟
به نظر میرسد که بالِ «زندگیِ» این شعار باید بس مادیتر و انضمامیتر از اینها به معیشتِ مردم و بهخصوص فرودستان گره میخورد، و بالِ «آزادی»اش با قدرت هرچه تمامتر به تصویری ملموس از ساختاری بدیل پیوند مییافت: ساختاری که از اسارت و استبداد جمهوری اسلامی رهایی یافته باشد و بتواند به چشماندازی امیدبخش در برابرِ طبقات اجتماعی سرکوبشده بدل شود. پس چندان جای شگفتی نیست که در ناتوانی از بسطِ گفتمانیِ شعاری که شاید میتوانست میان آبان ۹۸ و دیگر قیامهای فرودستان با اعتراضات کنونی پلی بزند، و همچنین در بالفعل نشدن پتانسیلهای آن و غالبا به بحث جنسیت منحصر شدنش، معترضان آن را چندان در نسبت با دیگر مطالباتشان نبینند.
از یاد نبردهایم که مواجههی طبقات میانی جامعه با شورشهای فراگیر ۹۶ و ۹۸ نیز بیشتر از جنس خونخواهی و سوگواری پس از واقعه بود. نمایندگان گفتمانی، مدنی و سیاسی این طبقات کمتر درگیرِ خاستگاه و سوگیری مطالبات فرودستان شدهاند، بلکه کوشیدهاند آنها را در گفتمان نه چندان متعین تحولخواهی یا بدتر از آن براندازی ادغام کنند. این رویکرد غیرمسوولانه که در لحظات اوج گیری قیام ژینا به دلیلِ فراگیری اعتراضات کمتر به چشم می آمد، با تجزیه و واگرایی محورهای اعتراضی – در قامت قیام، دانشگاه، اصناف و غیره – خود را از نو مرئی کرده است.
۴- مناطق مرزی جغرافیای ایران آنطور که در قیام ژینا شاهد بودیم، با اعتراضها همراه نشدهاند. به نظر میرسد که خوشبینی به همبستگی فراطبقاتی و فرااتنیکی در ماههای اول قیام ژینا، جای خود را به تردید، احتیاط و فاصله داده است. در واقع حضور کمرنگ کردستان، دست کم در جغرافیای سنتی اعتراضی آن، بلوچستان و آذربایجان بهویژه در نخستین روزهای اعتراضات در برابر حضور چشمگیر مناطق لرنشین نشان میدهد که مسالهی ستم ملی به مسالهی توسعهی نامتوازن و مرکز-حاشیه فروکاستنی نیست. پافشاری بر حق خودگردانی – در سطوح فرهنگی، سیاسی و جز آن – در پیوند با حافظهی تاریخی و تبلورهای سیاسی-اجتماعیِ آن معنا مییابد. و همین نشان میدهد که در درکِ دلالتهای سیاسیِ حاشیه میبایست تکثر آن را پیش چشم داشته باشیم.
بااینهمه دینامیسم اعتراضات بهسرعت در حال دگرگونی است و پیوسته شهرها و گروههای جدیدی به اعتراضات ملحق شده، شعارها و مطالبات متفاوت خود را به میان آوردهاند. بنابراین حتی اگر این گمان درست باشد که خاستگاه اعتراضات و شعارهای بعضا پهلویگرایانه در ابتدا فاصلهای میان مردم حاشیه و مرکز آفرید، میبینیم که رفتهرفته دامنههای اعتراض به مناطق مرزی چون زاهدان و استان ایلام نیز گسترش یافته است. علاوه بر بحث خاستگاه و شعارها، چهبسا دینامیکِ قیام ژینا و هزینهای که بهویژه در کردستان و بلوچستان داده شد، بدون آن که همراهی در شهرهای مرکز به همان قوت اولیه استمرار یابد از سویی، و گفتار ستیزهجویانه و دیگریسازی که پس از جنگ دوازدهروزه فضا را آلود از سوی دیگر، بتواند بخشی از این تاخیر و احتیاط را توضیح دهد.
طعنآمیز آنکه بسیاری از داعیهداران وطندوستی – از ملیگرا تا چپ – در فضای جنگ دوازدهروزه بهسرعت تیغ بدبینی خود را به سوی حاشیه (این بار هم اقتصادی هم سیاسی) روانه کردند. حال آنکه این روزها با بلند شدن صدای نیروی پوپولیست و جنگطلب و ناهمراهی مناطق مرزی، بار دیگر شاهد آن هستیم که پافشاری بر حق خودگردانی یا حق تعیین سرنوشت، نه خیانت که بخشی از تاریخ و سرنوشت مبارزات دموکراتیک ایران مدرن بوده است. ملیگرایی ایرانی اما بار دیگر نشان داد که از درک درست میدان نیروی سیاسی بازمانده است.
۵- عرصهی گفتمانسازی – و دقیقتر بگوییم نه «گفتمان» که ایجاد پروپاگاندا – در این سالها بیش از همه تحت سلطهی رسانههای اپوزیسیون راستگرا در خارج از کشور بوده است. این رسانهها با حمایت مالی گسترده از سوی نیروهای ارتجاعی منطقه یا دولتهای راستگرای غربی به محملی برای بازتولید ایدئولوژیهای دیگریستیز و فاشیستی بدل شدهاند. این عرصه را دیگر نیروها متاسفانه به دلایلی که شرحش مجال دیگری میطلبد، تا حد زیادی به نیروهای مخالف خود واگذاردهاند. فضاها و گروههای بهاصطلاح آلترناتیوی که پس از قیام ژینا در تقابل با این هژمونی رسانه ای شروع به کار کردند نیز – در هدفگذاری دچار سرگردانی هستند. آنها قادر نبودهاند رسانهای پرنفوذ بسازند و کار گفتمانیشان در عمل به کارِ نخبگی تقلیل یافته است؛ چیزی که مشخصا در شرایط پرشتاب تحولات جاری، نمیتواند نقشی موثر ایفا کند. از سوی دیگر، این گروه ها همچنان از تلاش برای تجمیع و اعتلای فعالیتهایشان به سطح سیاسی (به معنای سازمانی) امتناع میورزند.
در نگاهی به خطاهای استراتژیک نیروهای چپ – بهخصوص در دیاسپورا – میتوان از کنشگریهای پراکنده در میدانهای متکثر جهانی سخن گفت که بعضا مشارکت مردم داخل ایران را نیز انتظار داشته است. این در حالی است که برای تبیین پیوند میان میدانهای جهانی و زیست روزمرهی مردم ساکن ایران تحت فقر، سرکوب و سلب امکان حیات، به قدر کافی کوشش نشده است. دیگر آن که گویی بخش بزرگی از این نیروها – برای مثال در همبستگی با مردم فلسطین و واکنش به نسلکشیِ اسرائیل در غزه – دیدِ واقعبینانهای به جایگاه سوژهی فرودستشدهای به نام مردم ایران، شرایط امکانِ یک همبستگی واقعی و مصادرهناپذیر تحت جمهوری اسلامی، و همچنین توان فراروی جمعی از درکی که در سالهای پساانقلاب تحت ایدئولوژی غالب اسلامی و در همین سالهای اخیر تحت بمباران رسانهای اپوزیسیون راست در مردم شکل گرفته، ندارند.
فعالان چپِ دیاسپورا از سویی مدام به بهانهی آتشهای بزرگتر در نقاطی دیگر از جهان، از آتشی که دستوپای هموطنان در ایران را میسوزد، چشم برمیگیرند و بدینترتیب گویی این پیام برای مردم جغرافیای ایران مخابره میشود که جبههی نبرد با استبداد و سرکوب داخل ایران، برای فعالان دیاسپورا صرفا یک جبهه در میان دیگر جبهههای نبرد است. از سوی دیگر بعضا پای لحنی اخلاقی-تجویزی در میان است که از همدلی با مردم و درک فروتنانهی شرایط مادی حیات آنها فاصله میگیرد. اینگونه است که مردم ساکن در جغرافیای سرکوب جمهوری اسلامی میتوانند خود را در مقاطع بسیار وانهاده حس کنند، آن هم نهفقط از سوی جهانیان و در ایام جنگ دوازدهروزه، که پیوسته و از سوی خود ما که تنها کسانی هستیم که میتوانیم برای خودمان کاری کنیم.
۶- آگاهیم که زیر سرکوب داخلی و با درونیکردن ساختارهای استبدادزده به نحوی، و با دور افتادن از میدانهای مادیِ عمل به نحو دیگر، نیروهای سازمانیافته و منسجم چندانی در میدان نداریم. و این مساله اصلا مختص نیروهای چپ نیست. اما چرا خاستگاهی که مطلوبترین نبوده و شعارهایی که بعضا ارتجاعی و ستایندهی اقتدار بودهاند، قادرند به این سادگی هراس و فاصله بیافرینند و نیروهای اقتدارستیز را از میدان مشارکت و مداخله به در کنند؟ مگر تکلیف ساختار آینده بناست درست از میانهی این اعتراضات تعیین شود؟ و مگر این اعتراضات شکل نهایی، صلب و پایداری به خود گرفتهاند؟
با نیروهای نامتجانس و متکثر بسیاری در عرصههای اجتماعی گوناگون مواجهیم و گسترش اعتراضات به شهرهای دیگر و درگیر شدن گروهها و اصناف مختلف، میتواند دینامیسم اعتراضی را دیگرگون سازد. مواجههی بخشی از نیروهای سیاسی اما چنان است که گویی درست همینجا از دلِ بخشی از اعتراضات بناست دولت تعیین شود. حال آنکه هنوز دستان بسیاری باید یکدیگر را پیدا کنند و همین گروهها و کالکتیوهای کوچک و بزرگ – و حتی گروههایی که از دلِ خود این اعتراضات ممکن است تکوین یابند – باید که در غیاب نیروهای سیاسیِ منسجم، در بسط توان موجود و تقویت صداهای عدالتخواهانه و مقابله با سرکوب نقش ایفا کنند.
۷- چرخش فاشیستی و اقتدارگرایانهی بلوکهای سرمایهی جهانی، توسعهطلبی و خیز امپریالیستی متاخر در حالِ درنوردیدنِ کشورهای بسیاری است. مداخلات نظامیِ جاری از منطق اشغال/بازسازی عبور کرده و از الگوی جنگ سیال و تسخیر منابع – چنان که در مورد اخیر ونزوئلا شاهد بودیم – پیروی میکند. همچنین مداخلات امپریالیستی متاخر و قطبهای کنونی جهان با عدول از نظام سیاسی-حقوقی جنگ سرد، نشان دادهاند که از هیچ ارزش سیاسی مشخصی – از اصول لییرالیسم، سوسیالیسم یا حتی دموکراسی و حقوق بشر – پیروی نمیکنند. تجربهی جنگ دوازدهروزه و قرار داشتن در مناسبات سیاسیِ چنین خطیری اقتضا میکند که تمام نیروهای استبدادستیز فهمشان از منطق نظم جهانی و نیروهای اقتصادی-نظامی همبستهی آن را به کار گرفته، آمادگی ذهنی-سیاسی و عملی برای عبور از بحران جاری را در خود بپرورند. این توان جز با همافزایی و فشردگی بیشترِ این نیروها ممکن نخواهد بود. این نیروها شاید توان اثرگذاری بر معادلات کلان ژئوپلیتیکی یا نظامی جاری را نداشته باشند، اما با درک درست از ضعف قدرت مرکزی، بازوی نظامی آن و نیاز جامعه به راهبریِ مدنی و سیاسی، می توانند در دورهی بیثباتی و خلا قدرت متمرکز، آنجا که توان سرکوبگرانهی رژیم به رخوت میگراید، به سمت اعتلای نیروی خود به سطح سیاسی حرکت کنند. نداشتن افق کوتاهمدت، نباید به یاس و عقبنشینی تعبیر شود.
۸. تجربههای تاریخی گوناگون در گوشه و کنارِ جهان به ما آموختهاند که بسیج فرودستان و شورشهایِ رو به فزونی، در غیابِ نمایندگیِ سیاسی که برنامهای برای بازتوزیعِ ثروت و مقابله با رویههای سلبِ مالکیت از مردم و بیچیزسازیِ فزاینده آنها داشته باشد، میتواند هرز برود و یا بدتر از آن به دست گروههای راستگرایِ افراطی یا الیگارشهای طبقهی حاکم مصادره شود. بنابراین، نیروهای اقتدارستیز باید علاوه بر دفاع از ارزشها و حقوق پایهی دموکراتیک بکوشند تا صحبت از سیاستِ بدیل اقتصادی را به قلبِ بحثهای روز جامعه بکشانند و در برابرِ سادهسازیهای رایج، از حق آیندهی مردمانی که با گوشت و پوستشان آثار مرگبار این رویههای سلب مالکیت و بیچیزسازی را تجربه میکنند، به شکلی ایجابیتر دفاع کنند. انجام این مهم بهیقین با اعتلای سیاستورزی طبقاتی به مرحلهای است که بتواند افزون بر پیوند با جنبشهای صنفی – اعم از کارگران، معلمان و سایر مزدبگیران – با سلبِمالکیتشدگان نیز به مانند مزدبگیران پیوندی ملموستر برقرار کند.
این که مردم در شرایط سرکوبِ افسارگسیخته اینچنین و به قیمت جانشان دست به اعتراض میزنند، شایستهی احترام و ستایش است. مردمِ بهجانآمده را نباید در میدان اعتراض و تحت سرکوب تنها گذاشت و ناهمفکریِ سیاسی بنا نیست چشم ما را بر حق اعتراض و کرامت انسانیِ ازدسترفتهی گروههای مختلف مردم ببندد. یک نیروی تحولخواه و دموکراتیک باید در درجهی اول تنوع صداها را به رسمیت بشناسد و سپس برای مشارکت خود در حضور نیروهای نامتجانس فضا بگشاید. مگر میدان سیاست جایی جز عرصهی کشمکش نیروهاست؟
هیچ نبردی نبرد نهایی نیست. تلاش برای رسیدن به حیات عادلانه، آزاد، بیتبعیض و همراه با کرامت انسانی رخوت نمیشناسد. برای تشکیل جبههی ضداقتدارگرا و ضدفاشیسم باید کوشید. اگر معادلات بهکل بیرون از ارادهی ما رقم بخورد، در کوران حوادث، هشیاری، همکاری و عاملیت جمعیمان می تواند مسیرهایی هرچند کوچک، اما پایدارتر، برای سیاستورزی بگشاید.
پانویس:
۱- آیدا نیکو: اعتراضات معیشتی و خلا سیاست طبقاتی در چپ
* با تشکر از دیگر رفقای تنیده که این متن را خواندند و با نظر و همفکریشان به ما در نوشتن کمک کردند.