پرش به محتوا

فارسی

در میانه‌ی تاریکی‌ها از دوستی‌ها، از مقاومت‌ها، از جنبش‌های دیگر سخن بگو!

لعیا هوشیاری

این روزها که بیش از هر چیز با کمرنگ و خاموش شدن صداهای جنبش زن، زندگی، آزادی دل‌مردگی، خستگی و فروپاشی پیش روی ماست گمان کردم پناه بردن به تاریخ و جنبش‌هایی مترقی در میان فمینیست‌های جنوب جهان می‌تواند امیدبخش، دلگرم‌کننده و آموزنده باشد. جرقه‌ی دوستی من با فمینیست‌های شیلیایی از دل جنبش خودمان آغاز شد و سبب شد من با یکی از مهم‌ترین شبکه‌های فمینیستی یعنی هماهنگ‌کننده‌ی فمینیستی ۸ مارس CF8M[1] آشنا شوم. دوستانم با حفظ انتقادها از اینکه این شبکه چه تأثیر عمیقی بر زندگی آنان گذاشته است و چگونه به سازمان‌دهی زنان و کوئییرها پرداخته است؟ و… برای من می‌گفتند. به همین دلیل علاقه‌مند شدم از این شبکه که در بحبوحه موج قدرتمند چپ و فمینیستی به‌ویژه پس از اعتراضات اکتبر ۲۰۱۹ در شیلی شکل‌گرفته، بیشتر بدانم.

طبق تعریف، هماهنگ‌کننده فمینیست ۸ مارس که تلاش کرد موج اعتراض و اعتصاب عمومی را به شیلی بازگرداند درواقع: » فضایی است که با در نظر داشتن یک افق فمینیستی، سازمان‌ها، افراد متعدد و متنوع اجتماعی، سیاسی را در کنار هم جمع می‌کند. این فضا می‌خواهد فمینیسم را به چشم‌انداز و کنش سیاسی فراگیر در جنبش‌های اجتماعی قرار دهد. و همچنین دیدار، گفت‌وگو و کنش جمعی را بین سازمان‌های مختلف را ترویج و دستور کار مشترک بسیج‌های فمینیسم اکثریتی را علیه بی‌ثباتی زندگی پیش ببرد«.

 برای فهم بهتر این شبکه تلاش کردم بیشتر بخوانم و از دوستانم نیز بیشتر بپرسم. مجموعه‌ی این خواندن‌ها[2] و دیالوگ‌ها مرا به این فکر انداخت که شاید بهتر باشد برای آنکه بتوانم از این سازمان بگویم و نقش مهمش را در فعالیت‌های محلی و بین‌المللی نام ببرم سرکی به دل تاریخ سراسر رنج و مقاومت فمینیست‌های شیلی بکشم. درنتیجه تلاش می‌کنم ابتدا در تاریخچه‌ای از جنبش فمینیستی شیلی بگویم و[3] سپس در مورد این شبکه و تأثیراتش نام ببرم. امیدوارم آموزه‌های این دوستی ارزشمند بتواند قدمی کوچک برای آشنایی و همکاری ما با فمینیست‌های آمریکای لاتین و خاصه شیلیایی‌ها باشد.

……………………

شیلی، نیمه اول قرن بیستم شاهد مقاومت فزاینده‌ای در برابر قدرت سنتی زمین‌داران ثروتمند و سیاستمداران دست راستی بود. تعدادی از احزاب سیاسی چپ‌گرا به‌ویژه در میان طبقه کارگر موردحمایت مردمی قرار گرفتند و دولت تلاش می‌کرد که به‌طور متناوب از ژست‌هایی که برای راضی کردن این گروه‌ها و سرکوب آن‌ها طراحی‌شده بود، استفاده کند. در آن زمان بسیاری از زنان شیلیایی طبقه متوسط فمینیسم را از طریق کتاب‌ها و روزنامه‌ها آموخته بودند و از نمونه‌های فمینیستی کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی مطلع شده بودند. آنان تحت تأثیر این اطلاعات تلاش کردند گام‌های کوچکی برای ایجاد فمینیسمی متناسب با فرهنگ شیلی مطرح کنند.

یکی از این زنان، آماندا لابارکا[4] بود که در حزب رادیکال چپ فعال بود. این حزب به دنبال جدایی کلیسا و دولت، گسترش آزادی‌های فردی، حمایت دولتی از آموزش رایگانِ اجباریِ سکولار و بهبود شرایط برای کارگران و زنان بود. لابارکا که نام او در عین ستایش و احترام‌ها نقدهایی را در عدم همکاری با زنان کارگر نیز به دنبال دارد، با الهام از فعالیت‌های خواهران آمریکای شمالی خود و در همکاری با سایر زنان عمدتاً بر اصلاحات اجتماعی، مانند برابری حقوقی و اجتماعی، برای زنان در سرزمین‌های خود تمرکز کردند. آنان در سال ۱۹۱۵ حلقه مطالعه بانوان[5] را تأسیس کردند. این سازمان اولین سازمان کاملاً زنانه و سکولار در شیلی بودکه با هدف تغییر وضعیت اجتماعی و حقوقی زنان تشکیل شد.

لابارکا دربرابر به دست آوردن حق رأی زنان در گذر زمان نظرات متفاوتی داشت. او از تلاش فمینیست‌های غربی برای کسب حق رأی چندان حمایت نمی‌کرد و فردگرایی آنان را محکوم می‌کرد. و در مقابل بر اهمیت میهن‌پرستی و نهاد خانواده تأکید می‌کرد و ازدواج را به‌عنوان بهترین پایه برای یک جامعه باثبات معرفی کرد. لابارکا همچنین جمله‌ی معروفی دارد که می‌گوید: «من نه یک فمینیست مبارز هستم، نه یک حامی حق رأی زنان. زیرا مهم‌تر از همه من شیلیایی هستم…» به همین ترتیب، در حلقه کتاب‌خوانی زنان قوانینی وضع شد که متناسب با آداب‌ورسوم و ضرورت‌های ملی شیلی بود. بنابراین هدف فمینیسم در آن برهه‌ی زمانی، نه زنان بلکه پیشرفت شیلی بود.

در دهه ۱۹۲۰، در طول بحران اقتصادی پس از جنگ جهانی اول، آرتورو الساندری[6] اصلاح‌طلب با توسل به آرمان‌های سیاسی طبقه متوسط و نیازهای اقتصادی طبقه کارگر در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۱۹۲۰ پیروز شد. سازمان‌های دانشجویی، اتحادیه‌های کارگری و سایر گروه‌ها خواستار اصلاحات عمیق اجتماعی بودند. تحولات سیاسی ملی و بین‌المللی بر مسیر جنبش زنان شیلی نیز تأثیر گذاشت در سال ۱۹۱۹ لابارکا حلقه کتاب‌خوانی زنان را با الگوبرداری از شوراهای زنان در اروپا و ایالات‌متحده به شورای ملی زنان تبدیل کرد. اقامت دوم لابارکا در ایالات‌متحده در سال ۱۹۱۸ او را متقاعد کرد که حق رأی یک هدف مشروع برای زنان شیلیایی است، و او تلاش کرد تا زنان طبقه متوسط (عمدتاً معلمان، متخصصان و دانشجویان دانشگاه) را همراه کند. اما او همچنان آزادی فردی را تأیید نمی‌کرد و به‌ویژه از زنانی انتقاد می‌کرد که مادری را جدی نمی‌گیرند: «ما در تلاش هستیم تا فرمولی پیدا کنیم که منافع جامعه را با منافع افراد تطبیق دهد.» این شورای زنان پروژه‌هایی مانند دوره‌های آموزشی عمومی، خدمات پزشکی برای کودکانِ افرادِ بیکار، و خوابگاه برای دانشجویان زن و… را جلو می‌برد. علی‌رغم تلاش‌های او و یارانش برای شکل دادن به فمینیسم در شیلی، هموطنان شیلیایی لابارکا را تحت تأثیر تجربیات خارج از کشور می‌دانستند و همین موضوع پیوند توده‌ها را با آنان سخت می‌ساخت.

جز این شورا، گروه‌ها و احزاب زنان دیگری نیز ساخته شد. حزب مترقی زنان[7] که در سال ۱۹۲۰ تأسیس شد و با احتیاط از حق رأی زنان در روزنامه اولوشن[8] حمایت کرد وخواستار تغییر قوانین حقوقی شیلی شد. حزب مدنی زنان[9] که در اواسط سال ۱۹۲۲ تأسیس شد، نیز بیشتر دربردارنده زنان طبقه متوسط بود. آنان نیز یک نشریه داشتند و زنی به نام گراسیلا ماندوجونو[10] که همچو لابارکا به خارج از کشور رفت‌وآمد داشت نقش مهمی در این حزب ایفا می‌کرد. او قبل از پیوستن به حزب مدنی زنان در شورای ملی زنان کار می‌کرد. حزب مدنی زنان جسورتر از شورای زنان بود و رهایی زنان را هدف خود اعلام می‌کرد، اما درعین‌حال بر اصلاحات محتاطانه در این راستا تمرکز کرد. برای مثال، از لایحه‌ای حمایت کرد که به دنبال کسب حقوق مدنی زنان بود، اما حقوق سیاسی آنان را به رأی دادن در انتخابات شهرداری محدود می‌کرد. حزب مدنی زنان معتقد بودند با اعتراضات آرام و کار مداوم، می‌توانند به برابری مدنی، سیاسی و اقتصادی با مردان دست یابند: «اگر ما به‌زودی پیروز نشویم، مهم نیست، زمانی دیگر خواهد بود. اما ما همیشه این رضایت اخلاقی را خواهیم داشت که برای آرمانی مبارزه کرده‌ایم که فقط استانداردهای اخلاقی و مادی سرزمین پدری ما را بهبود می‌بخشد.» بسیاری از این زنان طبقه متوسطی  درعین‌حالی که از حق رأی دفاع می‌کردند اما عجله‌ای برای عملی کردنش نداشتند. آنان اعتقادات اصلاح‌طلب و لیبرالی داشتند و می‌ترسیدند که رأی‌دهندگان زن به‌اندازه کافی آماده نباشند و به‌سادگی از دستورات کلیسای کاتولیک پیروی کنند. درنتیجه آنان گمان می‌کردند تمام‌کاری که فمینیست‌ها می‌توانند انجام دهند این است که آگاهی خود را بالا ببرند.

کنفرانس پان آمریکایی زنان[11]، هرچند خشم و انتقاد بسیاری از فمینیست‌های آمریکای لاتین را روشن کرد اما نقش بسیار مهمی در تسریع فعالیت برای به دست آوردن حق رأی زنان داشت. این کنفرانس در بالتیمور، مریلند، در سال ۱۹۲۲، مصادف با سومین کنوانسیون سالانه اتحادیه ملی رأی‌دهندگان زن برگزار شد. روابط بین زنان آمریکای شمالی و جنوبی در اثر اقدامات ایالات‌متحده همچنان پرتنش بود اما هدف این کنفرانس تقویت همکاری بین زنان در سراسر قاره آمریکا بود. فمینیست‌های آمریکای شمالی، آمریکایی‌های لاتین را به چالش می‌کشیدند و خاطرنشان می‌کردند که آمریکای جنوبی قاره‌ای است که در آن هیچ زنی حق رأی ندارد. زنان لاتین این موضوع را پذیرفتند، اما مواردی را نیز ذکر کردند که قوانین در کشورهایشان نسبت به ایالات‌متحده پیشروتر بود. پان-آمریکا برای پیشرفت زنان (PAAAW) خواستار این موارد شد: ترویج آموزش عمومی، تضمین حقوق زنان متأهل، تشویق مشارکت زنان در امور عمومی و تقویت تفاهم در میان کشورهای پان-آمریکایی. بسیاری از نمایندگان کشورهای آمریکای لاتین ازجمله نماینده شیلی با ایده‌های جدید و انگیزه تازه به مبارزه برای حقوق زنان به کشور بازگشتند.

اما زمانی که مداخلات نظامی و سرکوب‌ها در حکومت کارلوس ایبانز[12] در سال ۱۹۲۷ به اوج خود رسید، جنبش زنان مجبور به عقب‌نشینی شد. در آن زمان آزادی‌های مدنی به حالت تعلیق درآمد و بسیاری از سیاستمداران مترقی یا کارگزاران عمومی (ازجمله لابارکا، که موقعیت دانشگاهی خود را از دست داده بودند) کشور را ترک کردند. بااین‌حال، در سال ۱۹۳۲، شیلی به یک رژیم انتخاباتی بازگشت و تلاش کرد آزادی‌های مدنی را احیا کند. در این زمینه در حال تغییر، گروه کوچکی از زنان (لابارکا از حزب رادیکال، فلیسا ورگارا از حزب سوسیالیست، و النا دول دیاز از حزب محافظه‌کار) در سال ۱۹۳۴ موفق شدند قانون‌گذاران را متقاعد کنند که درنهایت به زنان حق رأی در انتخابات شهرداری بدهند.

چند سال بعد، درنتیجه‌ی مبارزه‌ی کارگران طیف سیاسی در شیلی به‌طور قابل‌توجهی به سمت چپ تغییر کرد. ائتلاف جبهه مردمی متشکل از رادیکال‌های اصلاح‌طلب، کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها، که در سال ۱۹۳۶ تشکیل شد، صریحاً از دموکراسی دفاع کرد و خود را به‌عنوان سنگری در برابر فاشیسم داخلی و بین‌المللی قرار داد. بسیاری از فمینیست‌ها با این ایدئولوژی‌های مترقی همسو بودند و درنتیجه بیشتر دیدگاهی بین‌المللی داشتند. علاوه بر این، تهدید فاشیسم بر حقوق و پیشرفت زنان، زنان را به سازمان‌دهی مجدد برای حقوق خود سوق داد. گفتمان فمینیستی دهه ۱۹۳۰ با گرایش بیشتر به چپ در تضاد با مفاهیم قدیمی‌تر در مورد تقلید از کشورهای «پیشرفته» و «فرهنگ» بود، زیرا بر اصول دموکراتیک تأکید می‌کرد و حقوق و پیشرفت زنان را به‌عنوان سنگ بنای دموکراسی که باید از آن در سراسر جهان دفاع کرد، مطرح می‌کرد.

بسیاری از زنان شیلیایی همانند مارتا ورگارا[13]، گراسیلا ماندوجانو و آیدا پارادا[14] در سال ۱۹۳۵ به النا کافارنا[15] و دیگران پیوستند تا یکی از مهم‌ترین سازمان‌های فمینیستی شیلی، جنبش رهایی زنان شیلی[16]  MEMCh را تأسیس کنند. برخی معتقدند این سازمان یکی از مواردی است که نشان می‌دهد که چگونه زنان کارگر و زنان طبقات بالاتر برای خواسته‌های مختلف در جنبش همکاری می‌کردند. برنامه MEMCH مبارزه برای رهایی قانونی، اقتصادی و مولد زنان و مشارکت دادن آن‌ها در زندگی برای بهبود شرایط اجتماعی آن‌ها بود. رهبران MEMCH حقوق کامل زنان را لازمه دموکراسی می‌دانستند و تلاش می‌کردند فعالیت‌های این سازمان را طوری پیش ببرند که به دموکراتیک شدن شیلی کمک کند و درعین‌حال علیه فاشیسم بین‌المللی بایستد.

حزب مدنی زنان در اواسط دهه ۱۹۳۰ دوباره ظهور کرد و در مجله خود[17] بر انترناسیونالیسم متمرکز بر صلح و دموکراسی تأکید کرد. گرچه این مجله محفلی برای فمینیست‌ها با هر نوع جهت‌گیری سیاسی بود، انترناسیونالیسم همیشه نقشی پررنگ داشت. بااین‌حال، تغییر ظریفی در معنای انترناسیونالیسم به وجود آمد که دیگر از خواهرانگی در سراسر جهان سخن نمی‌گفت بلکه بیشتر به دنبال اتحاد میان زنان قاره آمریکا بود. این موضوع در دهه ۱۹۳۰ بارزتر شد. انترناسیونالیسم در آن زمان به معنای بحث در مورد مشکلات زنان با در نظر گرفتن رابطه تنگاتنگ زنان شیلی و آمریکایی است. در حالی که فمینیست‌ها در دهه ۱۹۲۰ برای فاصله گرفتن از فمینیسم آمریکای شمالی زحمت زیادی کشیده بودند، در دهه ۱۹۳۰ این امر در درجه دوم اهمیت قرار گرفت. یک مقاله MEMCh اشاره کرد که دوران امپریالیسم ایالات‌متحده گذشته است و زنان هر دو آمریکا در دفاع از دموکراسی متحد شده‌اند.

باوجود اعتقاد به مزایای سازمان‌دهی منطقه‌ای، فعالیت بین‌المللی شیلی به دلیل کمبود بودجه و پرسنل با مشکل مواجه شد. در دهه ۱۹۳۰ جنبش حقوق زنان به شکل پررنگی در دست زنان حرفه‌ای طبقه متوسط بود و ازنظر سیاسی با ائتلاف جبهه مردمی اصلاح‌طلب همسو بود. بسیاری از فمینیست‌های برجسته زنان شاغلی بودند که نه پول داشتند و نه اوقات فراغت برای تورهای سخنرانی فمینیستی یا سفر به کنفرانس‌ها. به همین دلیل، ارتباطات بین‌المللی عمدتاً به شکل مکاتبه، مبادله مطالب مطبوعاتی و گاه به گاه تلگراف برای حمایت از آن‌ها بود.

بااین‌وجود تمرکز بر نگرانی‌های بین‌المللی، سازمان‌دهی درون شیلی را تضعیف نکرد. درواقع، اواخر دهه ۱۹۳۰ و دهه ۱۹۴۰ دوره فعالیت شدید سازمان‌های زنان بود. رئیس‌جمهور پدرو آگیره سردا[18]، که در سال ۱۹۳۸ به‌عنوان نامزد ائتلاف جبهه مردمی انتخاب شد، از حامیان سرسخت حقوق زنان بود. MEMCh نمایشگاهی را در کتابخانه ملی در مورد «فعالیت‌های زنان» از دوران استعمار تا امروز ترتیب داد. یکی از روزنامه‌های آن زمان اظهار داشت که این رویداد «به‌خوبی از وضعیت خوب فعالیت‌های زنان کشور ما صحبت می‌کند.» بااین‌حال، رئیس‌جمهور تنها در ژانویه ۱۹۴۱ به وعده‌های خود به زنان عمل کرد، زمانی که او لایحه حق رأی زنان در کنگره شیلی معرفی کرد. همچنین انتخابات شهرداری در سال‌های ۱۹۳۵ و ۱۹۳۸ تأیید کرد که تعداد معدودی از رأی‌دهندگان زن اندکی محافظه‌کارتر از رأی‌دهندگان مرد بودند و درنتیجه، رهبران سیاسی چپ میانه توجه به دست‌یابی زنان به حق رأی را کاهش دادند.

سازمان‌های زنان در یک کنگره ملی زنان در سال ۱۹۴۴ برای هماهنگ کردن مبارزات خود گرد هم آمدند و فدراسیون مؤسسات زنان شیلی FECHIF[19] را تأسیس کردند. این فدراسیون دیدگاه گسترده‌ای از تعهد مدنی ارائه کرد. برگزارکنندگان کنگره از زنان خواستند تا بیشتر مشارکت نمایند چراکه «ملت ما بیش از هر زمان دیگری به همکاری هوشمندانه، بی‌غرض و میهن‌پرستانه همه اعضای خود نیاز دارد.»

اگرچه کنگره شیلی در سال ۱۹۴۶ موافقت کرده بود که خواست زنان برای رأی دادن عادلانه و دموکراتیک است، این لایحه مدفون باقی ماند. لابارکا، که زمانی در مورد تأثیر حق رأی زنان تردید داشت، اکنون سیاستمداران مرد را به خودخواهی و تنبلی متهم می‌کرد. اما تنها در دسامبر ۱۹۴۸، پس از مبارزه‌ای که تقریباً سی سال به طول انجامید، کنگره شیلی لایحه حق رأی را تصویب کرد. تعامل در سطح بین‌المللی زمانی که آنان به هدف خود یعنی حق رأی رسیدند متوقف نشد، اما جنبش زنان با افزایش تنش‌های جنگ سرد دچار اختلاف و شکاف شد. حتی قبل از اینکه حق رأی به دست بیاید، با اخراج کمونیست‌ها از FEChIF در سال ۱۹۴۷، جنبش زنان به‌طور جبران‌ناپذیری دچار بحران شد.

. در حالی که همه گروه‌های زنان در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ از یک گفتمان فمینیستی با تأکید بر دموکراسی سخن می‌گفتند، مشخص شد که درک آن‌ها از دموکراسی متفاوت است. به‌عنوان‌مثال، MEMCH پس از جنگ جهانی دوم با تسلیح مجدد مخالفت کرد و از رویکرد ایالات‌متحده به امنیت نیمکره انتقاد کرد و استدلال کرد که پول تسلیحات بهتر است برای بهبود شرایط اجتماعی در آمریکای لاتین هزینه شود. از سوی دیگر، FEChIF، از دولت شیلی در مسیر همکاری با ایالات‌متحده پیروی کرد و ازنظر سیاسی به سمت راست گرایش پیدا کرد. درنتیجه، سازمان‌های زنان شروع به رقابت برای نمایندگی در سازمان‌های بین‌المللی کردند. با بازتولید صفوف سیاسی جنگ سرد در سازمان‌های بین‌المللی زنان، انتخاب فمینیست‌ها برای انجمن بین‌المللی نشان‌دهنده ایدئولوژی سیاسی آن‌ها بود. فعالان زن در سطوح ملی و بین‌المللی پیرامون موضوعاتی مانند حقوق زنان، صلح بین‌المللی، عدالت اجتماعی و آموزش به فعالیت خود ادامه دادند.

از ابتدای قرن نوزدهم تا اواسط قرن، فمینیست‌های شیلیایی استراتژیست های زیرکی در ترویج حقوق زنان در کشوری بودند که بسیاری از زنان و مردان کاملاً با ایده برابری زنان راحت نبودند. آنان تلاش می‌کردند مدل‌های فمینیستی را از خارج از کشور تصاحب کنند و بر زنان و مردان شیلیایی تأثیر بگذارند. آن‌ها با تغییر از لفاظی فمینیستی ملت‌سازی و پیشرفت در دهه‌های ۱۹۱۰ و ۱۹۲۰ به گفتمان تقویت دموکراسی در دهه ۱۹۳۰، خود را با واقعیت‌های سیاسی ملی و همچنین بین‌المللی وفق دادند. بااین‌وجود، فمینیست‌های شیلیایی به‌طور پیوسته بر مفهوم حقوق فردی متمرکز بر زنان به‌عنوان کمک‌کنندگان به رفاه ملی و بین‌المللی تأکید نداشتند. اگرچه رأی‌دهندگان شیلیایی با روندهای سیاسی در شیلی هماهنگ بودند، دستیابی به‌حق رأی کامل یک مبارزه طولانی بود. زنان شیلیایی در سازمان‌دهی بین‌المللی برای به دست آوردن متحدانی در مبارزه خود برای پیشرفت و حق رأی زنان شرکت کردند. آن‌ها کمک کردند تا انجمن پان-آمریکایی برای پیشرفت زنان، و بعداً در کمیسیون بین آمریکایی زنان، هر دو سازمان بین‌المللی مهمی که اغلب به‌عنوان محصولات فعالیت‌های زنان به تصویر کشیده می‌شوند، پیدا کنند و در آن شرکت کنند. متأسفانه MEMCH در سال ۱۹۵۳، سازمان فعالیت خود را متوقف کرد. MEMCH با وجود انتقادهایی همچو در بر نگرفتن تمامی زنان کارگر، ثابت کرد که نیروی مهمی برای فمینیسم شیلی است زیرا زنان از بخش‌های مختلف در کنار یکدیگر برای از بین بردن قوانین محافظه‌کار و جنسیتی که توسط دولت مردسالار ایجاد شده بود، کار می‌کردند. در حالی که زنان هنوز هیچ قدرتی در مناصب سیاسی نداشتند، اما تلاش کردند قدرت سیاسی را در اختیار توده‌ها قرار دهند. باوجود تمامی اشتباهات فمینیست‌ها در طی نیم قرن نشان دادند که ضد فمینیست‌ها در مورد آینده جنبش‌های فمینیستی اشتباه می‌کنند و آنان تلاش می‌کنند از گروه‌های مختلف مردم حمایت کنند. جز این جنبش‌های فمینیستی در حالی که توجه ملی را به خود جلب کردند، انتقادات زیادی از سوی سیاستمداران، گروه‌های محافظه‌کار و گروه‌های مذهبی و حتی چپ دریافت می‌کردند. مبارزه با فمینیست‌ها پدیدار شد، اما این امر مانع از دستیابی زنان شیلیایی به اهدافشان نشد.

در این متن تلاش کردم از اولین تلاش‌های گسترده فمینیست‌های شیلی از ۱۹۰۰ تا ۱۹۵۰ بگویم. در متن بعدی تلاش می‌کنم از ۱۹۵۰ شرایطی که سبب شد اولین دولت سوسیالیست دموکراتیک بر سر کار آید و سپس کودتا و دوران سیاه شیلی بگویم و نشان دهم که چگونه فمینیست‌های شیلی، خاصه زنان طبقه‌ی کارگر از آن روزهای سیاه عبور کردند و با کمک یکدیگر به سازمان‌دهی خویش و خلق سازمان‌های جدید پرداختند.


[1] The 8M Feminist Coordinator

[2] استفاده‌ی من از منابع به شکل ترجمه و تلخیص بوده که در انتهای متن می‌توانید این منابع را مشاهده کنید

[3] در آغاز لازم است این را بگویم که اگر به تاریخ شیلی نگاه کنیم پیش از هرچیز بایستی به نقش و تأثیر مردم ماپوچه (Mapuche) نگاه کنیم که سال‌ها علیه استعمار خارجی و داخلی جنگیده و همچنان در حال جنگ هستند اما در این نوشته من با گذر کردن از نقش مهم آنان و پرداختن به آنان در متنی دیگر به اهمیت جنبش فمینیستی اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم نگاه کنم.

[4] Amanda Labarca

[5] Circulo de Lectura de Sefioras

[6] Arturo Fortunato Alessandri

[7] Tido Femenino Progresista

[8] Evolucidn

[9] Partido Civico Femenino

[10] Graciela Mandujano

[11] Pan-American Conference of Women

[12] Carlos Ibáñez

[13] Marta Vergara

[14] Ida Parada

[15] Elena Caffarena

[16] Movimiento Pro-Emancipación de las Mujeres de Chile

[17] Accion Femenina

[18] Pedro Aguirre Cerda

[19] Federación Chilena de Instituciones Femeninas

Diamela Eltit. Santiago SERNAM, 1994 ([Santiago] Servimpres) 122 páginas The Memch in the streets
Women take part in a march on International Women's Day in Santiago, on March 8, 2019.Photographer Martin Bernetti AFP via Getty Images

References:

– Cañadell, R. M. (1993). Chilean Women’s Organizations: Their Potential for Change. Translated by J. F. Uggen.

– Larsson, N. (2020). Feminist history and Chile’s social uprising. *The Guardian*.

– Loach, B. L. (2001). Shadow of the Patriarch: Amanda Labarca Hubertson’s Views on North American/Latin American Relations. *Journal of International Relations*, 15(2), 123-145.

– Mendoza, I. (2023). Shaping Chilean Feminism. *Res Publica – Journal of Undergraduate Research*, 28. Retrieved from https://digitalcommons.iwu.edu/respublica/vol28/iss1/9

– Pieper Mooney, J. E. (2009). Feminist Activism and Women’s Rights Mobilization in the Chilean Círculo de Estudios de la Mujer: Beyond Maternalist Mobilization.

– Pernet, C. A. (2000). Chilean Feminists, the International Women’s Movement, and Suffrage, 1915-1950. *Pacific Historical Review*, 69(4), 663-688. https://www.jstor.org/stabl

یگانه خویی

الهه سروش‌نیا در ارایه‌ی نام من فروغ: ایماژ سرگردان فروغ در فضای روشنفکری از «نام» سخن می‌گوید. نه فقط از نام، که از نام برای زنان. از چندسو به این مقوله می‌پردازد. از نام‌گذاردن روی زنان توسط مردان، از جایگاهی که نام‌گذارنده از قِبلِ این نامگذاری اشغال می‌کند، از ضرورت و دلالت‌های داشتنِ نام برای زن و مخاطراتِ به‌دست‌آوردن و داشتن‌اش. من مایلم در این نوشته به بهانه‌ی ارایه‌ی خوب سروش‌نیا، در امتدادِ او یا با بسط دادنِ بحث در جهاتی دیگر، چیزهای دیگری درباره‌ی «نام» در فضای کنونی بگویم. این چیزها طیفی از تجربه‌های شخصی‌ام تا آن‌چه در گذر این سال‌ها در آمدوشدی تماشاگرانه به درون و بیرون اندوخته‌ و آموخته‌ام را در بر می‌گیرد.

فرایند آفریدن و نامیدن در طول تاریخ دست‌ در دستِ یکدیگر داشته‌اند. عهد عتیق با آفریدن و نامیدن می‌آغازد. خدا می‌آفریند و می‌نامد. آدم نیز که به‌صورت خدا و موافق او خلق شده، چیزها را می‌نامد. نامیدن اشیا در طول تاریخ مسیری برای درک و احاطه‌‌یافتن بر اشیا بوده است. کلمات/مفهوم‌ها از یک‌سو درکِ انسان از چیزها را در خود جای داده‌اند، و از سوی دیگر چیزها را به درکِ مشخصی که انسان‌محور بوده، مقید کرده‌اند. در این معنا گویی از جهان چیزی ساخته‌ایم که در ابعادِ ذهنیِ ما درک‌پذیر، کنترل‌پذیر و بی‌هراس جلوه کند. و طبعا چون همه‌‌ی امر موجود را در مفاهیم‌مان جای نداده‌ایم، همواره با سرریزِ جهان از درون واژه‌ها و مفاهیمی که ساخته‌ایم، مواجه می‌شویم. سرریزهایی که می‌توانند درک از جهان وسیع کنند و اگر در صددِ انکار و سرکوب‌شان برنیاییم، کلمات را بزرگ‌تر و جادارتر کنند.

مقوله‌ی «نامگذاری» به‌واقع تیغی دولبه است. با نامگذاری، چیزها را به انقیاد خود درمی‌آوریم و این انقیاد/سلطه خود بخش جدایی‌ناپذیرِ شناخت است: همواره در حین شکل‌دادن به درک‌مان از چیزی، بر چیزی مسلط می‌شویم و آن را محصور و محدود می‌کنیم. نامگذاری و مفهوم‌سازی در جهت شناخت، با وجودِ سلطه‌گری‌ بر چیزها، تازه معصومانه‌ترین شکل مداخله‌ی نام‌ها و مفاهیم در جهان است. در زندگی مدرن، صور بس تکثریافته‌تری از نامگذاری و مفهوم‌سازی جاریست. در همین فضای رسانه‌ای، هر روز تجربه می‌کنیم که نبرد چگونه میان نام‌ها، ترکیب‌سازی‌ها و مفهوم‌سازی‌هایی در جریان است که می‌خواهند به قدرت و تسلط بیشتری دست پیدا کنند. برای مثال طیف‌های مختلف سیاسی، نام‌های متفاوتی به «قیام ژینا» می‌دهند: نخست خودِ نامگذاری به «قیام» و «خیزش»، به «جنبش» یا «انقلاب» هرکدام دلالت‌های سیاسی متفاوتی دارند. گروه‌های مختلف سیاسی حتا در گزینش نام «ژینا» یا «مهسا» یکسان و یکدست عمل نمی‌کنند. و اینک که از رستنگاهِ قیام دورتر شده‌ایم، چه‌بسا با نگاهی گفتمانی و جامع به شعار اصلی جنبش، گفتن از «انقلاب زن، زندگی، آزادی» رایج‌تر شده است. تحتِ نامِ «انقلاب» نیز طبعاً فرایندی زما‌ن‌مند فهم‌ می‌شود و نه خیزشی ناگهانی و درجا زیروزبرکننده. با نگاهی به دوردست، مثال‌های عمومی وسیع‌تری در دسترس است: «جنبش سبز» در کاربردِ مردمی، در مقابل تعبیر حکومتیِ «فتنه‌ی ۸۸»؛ یا نامیدنِ «اعتراضات آبان ۹۸» از سوی حکومت به «اغتشاشات ۹۸». صورت‌های دیگری از نامگذاری نیز در تجربه‌ی شخصی و اجتماعی‌مان وجود دارند که اتفاقا نه برای شناختن که برای «نشناختن»اند: برای منعِِ شناخت. شکلی از این تجربه‌ همان چیزی است که مثالِ «فروغ‌نامیدنِ» زن نویسنده، شاعر، روشنفکر یا بی‌پروای امروز را در بر می‌گیرد. امری که چنان‌که سروش‌نیا می‌گوید، ازآن‌ِ‌خودساز است: «به انقیاد درآوردن تصویر زن سرکش، فتیشیزه کردن و منجمد کردن آن» برای ممانعت از بروز نام‌ها و ایماژهای نو و متفاوت.

در نامیدن پدیده‌ای تازه با ایماژی از پیش موجود، نام‌گذارنده همزمان دو و شاید سه‌ چیز را ادعا می‌کند و خود را تا دو سطح برمی‌کشد: اول، خودی که به «نامِ موجود» و کیفیتی که آن نام ذیل خود تجمیع کرده آگاهی دارد، به‌عبارتی یک سوژه‌ی دانا است. دوم، موجودیتی تازه را «کشف» کرده و قادر است قدر و منزلتِ او را نیز «بشناسد» یعنی که سوژه‌ای شناسا است. همچنان که در سنتزی سپسین پای ادعای سومی نیز در میان است: او آن کسی است که می‌تواند میان دانایی پیشینی و شناسایی کنونی نسبتی آفریننده و بالنده برقرار کند. اوست که تعیین می‌کند «چه‌کسی» با «کدام ایماژ» در چه نسبتی قرار دارد. این همان چیزی است که سروش‌نیا به‌عنوان «جایگاهِ نامیدن» از آن یاد می‌کند و همه به تجربه می‌دانیم که این شکل از نامیده‌شدن یا تجربه‌هایی از این دست که زنی را به جایگاه خاصی برمی‌کشد، معمولاً از زبان مردانی جاری می‌شود که داعیه‌ی نویسندگی و شاعری و روشنفکری دارند. و عرصه‌ی «نامیدن» می‌شود جولانگاهی کمی پنهان‌تر و شاید ظریف‌تر برای «آقای نویسنده»[i].

سروش‌نیا به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه دقایقی از زندگیِ کسی برکشیده می‌شوند و دقایق دیگری در سایه می‌مانند تا ایماژی شکل بگیرد و بعد چگونه آن ایماژ مدام در هیاتی مکرر، نه در مسیر شکوفاندن و بالاندن چیزهای نو که در مسیر منع بروز‌ها و نام‌های نو به خدمت گرفته می‌شود. او خود دقایق دیگری را به روشنایی می‌کشاند تا بگوید چطور خودِ آن ایماژ را می‌شده جور دیگری شکل داد و چطور صدا زدنِ زنی به نامِ نامیِ «فروغ» مسیری می‌پیماید درست در جهتی خلافِ مسیرِ خودِ فروغ فرخزاد، که کوشیده در فضای پدرمردسالار آن سال‌ها در نامش و با نامش پیدا شود و برای این نام هزینه داده است. اکنون اما خواندنِ زنی با نام او حرکتی است برای به سایه راندنِ نام و هویتی تازه که چه‌بسا بخواهد مسیری متفاوت از فروغ بپیماید.

نام‌ها و نسبت‌ها

نام‌ها البته فقط نام فروغ نیستند و زنان همواره به نام «فروغ» خوانده نمی‌شوند. بلکه در رویه‌هایی ساده‌تر و ناظریف‌تر بعضاً در نسبت‌شان با مردی خوانده می‌شوند که نام‌آشناست یا حتا در نسبت‌ با او به دیگران معرفی می‌شوند. این کار البته بعید می‌دانم فقط ویژه‌ی زنان باشد. بدترین شکل‌اش شاید قسمی برخورد قومی‌ـ‌قبیله‌ایست. این رویکرد، در صورت حضور آدمی ستوده با نگاه و کارنامه‌ی سیاسی‌ـ‌اجتماعی یا ادبیِ مبرز در میدان دید و توجه، فرزندان او را همواره به سایه‌اش می‌راند و امکان حضور و نگاه مستقل را کمتر از دیگر آدم‌ها برای آن‌ها به رسمیت می‌شناسد. یعنی مثلاً به‌سادگی در مقام نقد نمی‌پرسد که چرا فلان‌کس این‌طور می‌اندیشد یا عملکرد سیاسی‌اش این‌چنین است، بلکه می‌پرسد دخترِ فلانی چرا این‌طور متفاوت از پدرش می‌اندیشد؟ گویی پایِ عهد و پیمان نانوشته‌ای در میان است که فرزند آدمی شناخته‌شده مسیر فکری و کاریِ مشابهِ پدرش را برود و اگر نرفت، پرسش نه از خودِ او و مسیرش، بلکه از عدم انطباق آن با مسیری است که پدرش پیموده است. به مشاهده‌ و تجربه‌ی من، چنین ماجرایی بیشتر دامن آن‌هایی را می‌گیرد که در نسبت با مردِ مشهوری بوده‌اند. شاید باز به همان دلیل که «نام‌دادن» و «نام‌گرفتن» در بنیاد، فرایندی قدرت‌طلبانه و چه‌بسا سلطه‌جویانه است، چیزی که با هویت مردانه و جا باز کردن برای خود در ساختار سلسله‌مراتبی جوامع پدرمردسالار تعریف می‌شود. و البته چه‌بسا به این دلیل ساده – و خود بیش‌مردسالار – که فرزندان عمدتاً نام فامیل پدری‌شان را بر خود حمل می‌کنند و دانستن نسبت‌شان با خانواده‌ی پدری برای عموم بس ساده‌تر از دانستن نام مادری‌شان است.

به گمانم درست از همین منظر است که بحث «نام» و «نامجویی» بحرانی می‌شود. از یک‌سو با جامعه‌ای فردمحور و با جهانی روبروییم که در آن وفور نام و نمایش و رقابت برای دیده‌شدن، تسخیر جایگاه و رسیدن به قدرت است ـ چنان‌که در فضای ایرانی حتا فعالیت سیاسی چپ نیز به مراتبی از این نمایش و رقابت آغشته است ـ و مواجهه‌ی هرروزه‌مان با فضایی رسانه‌ایست که آوردگاه نام‌هاست و رسانه‌های اجتماعی‌‌اش جولانگاه سلبریتی‌های کوچک و بزرگی که می‌خواهند برای «نام» و «چهره»شان جا باز کنند. از سوی دیگر گویی تنها همین زمین را برای بازی در اختیار داریم و چاره‌ای جز این نداریم که به دنبال ساختن نامی برای خود باشیم. این «چاره‌ای نداشتن» را البته که باید جدی گرفت، چه زنان و دیگر جنسیت‌ها نمی‌توانند از رسیدن به قدرتی اجتماعی‌ـ‌سیاسی که از راهِ نام‌داشتن به دست می‌آید، در حالی چشم بپوشند که از رسیدن به آن قدرت به شکل ساختاری منع شده‌اند. به‌عبارت دقیق‌تر چشم‌پوشی از داشتنِ چیزی که منع ساختاری و تاریخی برای به‌دست‌آوردن‌اش هست، نه‌تنها نمی‌تواند دستورالعملی همیشگی باشد که قسمی دروغ و فریبکاری نیز با خود دارد. چرا که فروتنی به‌واقع آن‌جا واجد معناست، که توانایی و امکانی برای غرور ورزیدن وجود داشته باشد. بااین‌همه نمی‌توان نادیده گرفت که «مسیر رسیدن به نام» دیگر لزوماً از دلِ فعالیتی در خود شورمند و غایت‌مند نمی‌گذرد، که به ساختن/ساخته‌شدنِ نامی منتهی شود. نام، دیگر اغلب آن چیزی نیست که از مسیر آفرینشی نو و همپا و همراهِ آن آفریده می‌شود و فضا و احترامی برای خود شکل می‌دهد؛ دیگر آن چیزی نیست که بر سر زبان‌ها می‌افتد و در نفسِ خود حضورِ قوی یا جسورانه‌ی آفریننده‌اش را یادآوری می‌کند، بلکه هدف در بسیاری موارد خودِ «ساختن و داشتن نام» است: پیدا شدن، دیده‌ شدن، حرف‌ زدن و از این مسیر: بودن. از نظر نمی‌شود دور داشت که این «بودن» که محصولِ «شدن»ی فعالانه است، متفاوت از بودنِ منفعل و تماشاگرانه‌ی نخستین است؛ در تجربه‌ی امروزمان اما، انگار صرفِ «دیده‌شدن‌» و «بر سر زبان‌ها افتادن نامِ» کسی با بودنِ او مساوی است. بودن از درون خالی شده است.

اگر بخواهم به جمله‌ی سروش‌نیا در ارایه‌اش بازگردم که «نداشتن نام برای بسیاری زنان مساوی بوده با وجود نداشتن، با وجود تولید ادبی-هنری و زندگی جسورانه»، گویی در تجربه‌ی اکنونیِ ما «صرفِ داشتنِ نام از هر راه و به هر شکل» ـ فرایندی که شامل همه می‌شود و خاص زنان نیست ـ مساوی شده با «وجود داشتن»، علی‌رغمِ تولیداتی که ارزش چندانی ندارند. این امر به‌ویژه حوزه‌هایی را در بر می‌گیرد که امکان نمایشی‌شدن دارند و شاید شاخص‌ترین‌شان در فضای این سال‌ها قسمی اکتیویسم سیاسی و/یا هنری بوده که اوج نمود خود را در «سلبریتی شدن» به نمایش می‌گذاشته است. سلبریتی‌هایی که از خلال برخورداری از «نام» و به‌ دلیل شناخته‌شدگی، قدرت اثرگذاری بر فضای عمومی پیدا می‌کنند و بعضا این اثرگذاری به حوزه‌های نامرتبطی گسترش می‌یابد و سوار بر امواج شدت و عاطفه پیش می‌راند.

مبارزه و نام

استثنا به قاعده‌ای معکوس بدل شده است: «باید نمایشگر باشی، باید جویای نام باشی تا باشی». این شکل از امر به بودن، گویی نامدار شدن را غایتی گرفته که مسیرش را ـ و البته دلیلش را هرچه که باشد ـ توجیه می‌کند. حتا بی‌پرواییِ حضوری مبارزانه در صحن عمومی می‌تواند به یک ابزار نمایش فردی فروکاسته شود. در فضای فردیت‌پرور و نمایشیِ امروزمان، همه‌چیز حتا حضور جسورانه می‌تواند جویده و مصرف شود. پروا و بی‌پروایی نیز فی‌نفسه داوری‌پذیر نیستند. برای داوریِ حقیقی باید قاب بزرگ‌تری را در میدان دید قرار داد و بستر زمانیِ طولانی‌تری را در نظر گرفت. و بیش و پیش از همه باید محتوای فعالیت، سازوکار و اثرگذاری‌اش را مد نظر قرار داد. برای مثال در چنین فضایی و با آگاهی از نسبت‌هایی که نام‌ها می‌سازند، آیا می‌توانیم در همه‌ی حوزه‌ها همان‌اندازه که در زمان فروغ فرخزاد داشتنِ «نامی از آن خود» ضروری بود، بر ضرورتِ نام‌‌داشتن تاکید کنیم؟

به خلق ادبی اگر بنگریم، هنوز کماکان در شکل‌گیری‌اش با وجودِ تمام برهم‌کنشی که با دیگران و با محیط دارد، اغلب رخدادی تک‌نفره است. و به‌ویژه در هیاتِ شعر در نسبتی بس نزدیک، صادقانه و جسورانه با آفریننده‌اش می‌ایستد و در هیات یک شعر خوب ـ که با خود اگر روراست باشیم، چیز کمیابی است ـ تمام بودِ آفریننده را به چالش می‌کشد، همه‌ی او را از او مطالبه می‌کند. اما مشاهدات بسیاری هستند که نشان دهند سیر معکوس، جریان غالب را در فضای عمومی ساخته: نام‌هایی که ساخته می‌شوند و نفسِ شناخته‌‌شدن‌شان، محصولات حسی‌‌‌ـ‌فکری‌شان را مریی و قابل خرید و فروش می‌کند. گویی آفریننده جای اثر را به‌تمامی گرفته باشد. آفریننده‌ای که در روزگار ما نه‌فقط نام که تصویر دارد و خودِ این تصویر و امکانات نمایشی‌ای که در پیوند با آن قرار می‌گیرد، گویی جولانگاه عمومی بسیار بزرگ‌تری پیش پای نام‌ها باز کرده است.

خلق ادبی در این بین، تازه کمترین امکان‌های نمایشی را در میان دیگر اشکال آفرینش هنری در اختیار دارد: صور مختلفِ هنرهای تجسمی که بسیاری به صحن مبارزه‌ی سیاسی برمی‌گذرند، همه بس بی‌واسطه‌تر با تصویر کار می‌کنند و به همین ترتیب نام/تصویرِ خودِ آفرینشگر با اثرش درهم تنیده و بس سخت‌تر است که پنهان بماند تا پیدا باشد. به‌این‌ترتیب داشتنِ نام غایتی بسیار دستیاب‌تر از ایام دور به نظر می‌رسد، همزمان که به نظر می‌رسد در میدان‌های بسیاری رادیکالیته‌ی پیشین خود را از دست داده است. «نام‌»یافتن ما را بیش از هرچیز مستعد آن می‌کند که درون ساختار هنجارمند سیاسی‌ـ‌اجتماعیِ موجود رهوارتر رو به بالا حرکت کنیم، یا حتا در ساختارهای به‌اصطلاح «آلترناتیو»ی پیش برانیم و فضا بگیریم که وجودشان گویی به‌شکلی طعن‌آمیز، کلیتِ همان هنجار مسلط را قوام می‌بخشند. این «بالا» یا «پیش» همان بیشتر دیده‌شدن است، همان «موفقیتِ» مالوف، همان که در جایز‌ه‌گرفتنِ، تحسین شدن و اشغال فضاهای بیشتر نمود پیدا می‌کند. و در یک قاب‌بندی بزرگ‌تر و فراگیرتر اغلب می‌شود دید که بسیاری‌شان تنها به «توهمِ» کاری‌ کردن و اثرگذار بودن دچار بوده‌اند.

اما حتا این نیز جای شگفتی ندارد. شگفت‌زدگی دیگر به‌سختی رخ می‌دهد. به‌ویژه در عرصه‌ی مبارزه‌ی سیاسی ـ چه هنری چه غیرهنری ـ مساله‌ی مبارزه مدت‌هاست از مریی‌کردن رنج و نشان‌دادن رنج‌های جزیی یا کلی برای برانگیختن تحیر، شرم، خشم و عواطفی از این قبیل برگذشته. نیاز به بسیج‌کردن نیروها و سازماندهی است و نیاز به جمع‌سازی‌هایی پیشرو و ثابت‌قدم که نیروی محرک و انگیزه‌ی مبارزه‌ای جز امواج عاطفی داشته باشند و بتوانند پس از فروکش‌کردنِ شورمندی‌ها و از جوش افتادنِ عواطف انقلابی، آن‌جا که ترس، افسردگی و حس ناتوانی مستولی می‌شوند، کماکان خود را تغذیه کنند و به فعالیت مستمر خود ادامه دهند. پیمودن چنین مسیری چه‌بسا به‌کرات نیازمندِ این باشد که برای ایمن‌سازی خود و فعالیت خود و برای تعهد به هدفی جمعی، بی‌نام‌ونشان‌تر پیش رفت. از این منظر حتا کارهای روشنفکرانه‌ای که آب به مسیل مبارزه‌ می‌ریزند نیز، ممکن است برای ایمنی خود، خانواده یا جمعی که با آن‌ها کار می‌کنند، لازم باشد که بی‌نام بمانند و هویت واقعی نویسنده را پنهان نگاه دارند. این شکل بی‌نامی گاه می‌تواند در فضای فعالیت سیاسی کنونی بسیار رادیکال‌تر از نام‌داشتن باشد. یک گام فراتر می‌روم و می‌گویم که در فضای جولان نام‌ها و سلبریتی‌ها، یک فعالیت جمعیِ گمنامانه یا یک فعالیت فردی بی‌نام در خدمت جمع، سازوکارهای قدرت‌یابی در سلسله‌مراتب اجتماعی و آن سبک مالوف مردانه‌ای را که به جمع‌آوری سرمایه‌ی اجتماعی می‌انجامیده (و آن‌جا که صلاح می‌دیده به غیرـ‌مردان هم فضا می‌داده و از همین راه هم باز سوار بر موج روز در میدانی دیگر و به سبکی متفاوت به انباشت سرمایه‌ی اجتماعی مشغول بوده) نیز به چالش می‌کشد[i]. در آن زمین بازی نمی‌کند. معیارهای دیگری برمی‌گزیند که شکل دیگری از فعالیت را ممکن می‌سازند.

این نوشته بنا داشت بر محوریت‌ داشتنِ محتوا و ماهیت آفرینش‌ها، فعالیت‌ها و چگونگی/علتِ اشغالِ فضاهای اجتماعی-سیاسی و شکل‌گیری نام‌ها تاکید کند. همچنان که پررنگ کند که بی‌نامی در عرصه‌هایی از فعالیت اجتماعی‌ـ‌سیاسی ـ چه واجد سویه‌های هنری باشد و چه نباشد ـ می‌تواند سویه‌هایی رادیکال‌تر از به‌دست‌آوردن و نمایندگی یک نام را پیدا کند. این امر به‌ویژه در عرصه‌هایی معنا پیدا می‌کند که پای قسمی مبارزه‌‌ی موثر و محافظت جمعی در میان باشد. از این منظر رسیدن به نام را ـ که علی‌رغم تمام هیات‌های ازریخت‌افتاده‌ای که به خود دیده کماکان برای بی‌سهم‌های اجتماع آوردگاه معناداریست ـ نمی‌توان لزوماً غایتی پیشرو به حساب آورد.


[i] ارجاع می‌دهم به ارایه‌ی اخیر سوزان کریمی: بررسی فیگور مولف در  زندگی حرفهای و آثار هوشنگ گلشیری

[ii] به‌میانجیِ گفت‌وگوهایی که پیش از انتشار متن درگرفت، توجهم به سویه‌هایی انتقادی از فعالیت مبارزاتی‌ـ‌روشنفکری بی‌نام جلب شد که پرداختن دقیق‌تر به آن‌ها مجالی متفاوت می‌طلبد. چکیده‌اش را می‌توان این‌طور صورت‌بندی کرد که فعالیت بی‌نام با ژستِ مبارزی نستوه که نام گویی برایش به هیچ است و فرد جز در خدمت مبارزه‌ی جمعی نیست، کماکان می‌تواند درگیر «کیش شخصیت» باقی بماند. اعتبار گرفتن به‌میانجیِ ژستِ «مبارز فروتن بی‌نام» ـ ژستی که شاید تنها گروهی از همفکران‌‌ بازمی‌شناسند ـ بازتولید همان منطق نامجوییِ سلبریتی‌‌وار است. این در حالی است که پشت‌صحنه‌ی این بی‌نامی می‌تواند نه دل‌ در گرو مبارزه‌ای جمعی داشتن، بلکه ترس یا صرفاً بی‌میلی از هزینه‌ دادن باشد. چنین شکلی از فعالیت بی‌نام خود در معرض این آسیب قرار می‌گیرد که به قسمی خود-ایمن‌سازیِ رادیکال‌نما و دروغین بدل شود و از بی‌نامی نیز فتیشِ تازه‌ای به وجود آورد ـ سلبریتی‌هایی که اعتبارشان را در حلقه‌های کوچک درست از آن‌رو به دست آورده باشند، که جولانگاهِ عمومی را رها کرده‌اند.

.

محمدمرادی: تبعید شده از زندگی، مرده در مرگ

سایه شادی

صورت ورتر پر رمز و رازتر از صورت زندگی نو است

در میان خیزشی که یک آرشیو از تصاویر مقاومت را پربار می کند، می خواهم از یک تصویر حذف شده بنویسم.

این متن در امتداد متن «اعتصاب غذا: پس گرفتن زندگی»(۱) نوشته می‌شود.  با یک پرسش نوشتن از تو را شروع می کنم و می رسم به تو ای محمد، ای آواره ابدی، به آن دستی که گذاشتی روی قلبت؛

تفاوت کنش اعتصاب غذا با کنش کسی مثل مرادی چیست که یکی انقدر ترس ایجاد کرده و بایکوت می شود و انذار روانشناسان را می گیرد مبنی بر اینکه خطابه خودکشی او ترویج خودکشی است، در حالیکه اعتصاب غذا هم با چشم انداز مرگ پیش می رود. فردی که اعتصاب غذا کرده همواره در معرض مرگ است حتی اگر چون میثمی چون نقشه نگار دقیقی میزان تاب آوری بدن خود را محاسبه کرده و روی آن مانیتور دقیق داشته باشد. حتی اگر اطمینان خاطر بدهد که تا بهار زنده خواهد ماند. مگر کسی انتظار داشت هدی صابر در روز دهم اعتصاب غذایش بمیرد؟ چشم انداز مرگ در اعتصاب غذا همچون آینده ای تهدید کننده همواره خود را یاد اوری می کند.

چه چیزی تصویر منقلب کننده تن تکیده و نحیف شده  یک زندانی اعتصاب کننده را قابل انتشار کرده و در معرض مصرف قرار می دهد و ویدئوی قبل خودکشی محمد مرادی را از صفحات مجازی پاک و به انتشار آن واکنش نشان می دهد؟ فضایی که حتی تصاویر دلخراش خودسوزی های اعتراضی، بدن های تیر خورده و متلاشی را تاب می آورد اما حاضر به شنیدن آخرین سخنان کسی که خودکشی را به عنوان کنشی اعتراضی برمی گزیند، نیست؟ چه چیزی باعث می شود که تصاویر تن در معرض تهدید یک اعتصاب غذا کننده باعث نگرانی شود ولی ویدئوی فردی که با آراستگی ظاهری و به آرامی دلیل خودکشی اش را توضیح می دهد باعث ترس شود؟ چه چیزی در این ویدئو خطرناک است؟

بین به مرور تحلیل بردن و «مصرف» بدن و دفعتی نابود و «بیش مصرف» کردن آن چه تفاوتی برای احساسات و سیاست های احساس عمومی وجود دارد؟ خودکشی اعتراضی محمد مرادی که در امتداد خودسوزی های اعتراضی دیگری در تاریخ سیاست قرار می گیرد را چطور باید خواند که بتوان در برابر این سبعیت اراده محو کردن و بایکوت کردن او مقاومت کرد؟

محمد مرادی در ویدئوی خودکشی اش وضعیت خودش در جهان را شرح میدهد. او در آزادی و در کشوری آزاد زندگی می کند که همه چیز درآن به مراتب بهتر از ایران است. او هوای پاک و درآمد و پلیس خوب دارد. اما مشکل چیست؟

دوباره اینجا اساسا مسئله «خودکشی» و «جان» نیست. چرا ما تاب پیگیری اعتصاب غذاها را داریم؟ چون اعتصاب غذا درون مرزهای سیستمی رخ می دهد که ما به عنوان ناظران آن، امکان هیچ مداخله ای درون آن مرزها نداریم. مسول آن مرگی که اطراف فرد اعتصاب غذا کننده پرسه میزند مشخص است. می توان با انگشت نشانش داد. ما امکان نجات آن فرد را نداریم، در حالت خوش بینانه ما تنها امکان پیوستن به کنش او را داریم. در حالت غالب ما تنها تبدیل می شویم به عاملان ابراز نگرانی و درخواستهای شکستن اعتصاب غذا.

 اما کسی که در بیرون از مرزهای سیستم زندان و در محیطی آرام زندگی می کند چه؟ مسول خودکشی اعتراضی او کیست؟ چرا وقتی او جهان آزاد و رسانه ها را خطاب قرار می دهد انقدر ترسناک می شود که باید به طور مضاعف از صحنه روزگار محو شود؟

مرگ محمد مرادی مسول مستقیمی ندارد. خودکشی او از آنجا که اعتراضی است همیشه جای پای یک قاتل را در کنار جسد او به جا می گذارد، اما او که در نسبت با فضای سیاسی ایران در هیچ مجموعه ای قرار نگرفته و تبعیدی این فضاست، چه کسی را می تواند مسول کند؟ این شبح قاتل است که ویدئوی خودکشی او را اینهمه خطرناک می کند. آن شبح روی تن کدام سازمان یا دولت یا رسانه نشسته و متجسم خواهد شد؟

چون محمد مرادی سرشت نمون یک وضعیت فراگیرتر است. و این ترساننده است برای کسانی که در وضعیت مشابه او قرار دارند. کسانی که تنها امکان مقاومت و مداخله شان در جهان بدن شان است. تنها چیزی که دارند.

چرا محمد مرادی در این جهان پهناور چنان بی چیز شده که جانش را که اتفاقا اینجا تنها سرمایه اوست به گفته خودش فدا(نه؟)/قربانی می کند؟ محمد مرادی در میانه خیزش ژینا تبذیل به یک فرد مطرود شد. چرا که امکان هیچ اثرگذاری ای در خود نمی دید. او در ارتباط با ایران در هیچ سیستمی قرار نمی گرفت که امکان اثرگذاری و مداخله پیدا کند. او در جهان پهناور و آزاد به راستی از زندان فروبسته هم بی امکان تر و تنهاتر بود. کسی مثل محمد مرادی در نظم جهانی، در مناسبات رسانه‌ای و در تبعید چه امکان مداخله ای دارد؟ به داشتن باید جور دیگری فکر کرد. تا وقتی فردی در یک سیستم سیاسی در پیوند با سیستم های سیاسی دیگر قرار می گیرد، می تواند خود را از خلال چرخه های کار/زندگی تعریف کند و امکان مداخله پیدا کند. اما وقتی فردی نتواند چنین پیوندی برقرار کند یا در معرض چنین پیوندی قرار گیرد آنجاست که به مطرود آن جهان مورد نظر تبدیل شده است. و مطرود تنها چیزی که دارد بدنش است. «مطرود یک «فرد» به معنای موکد کلمه است که هیچ امکانی برای پیوسته شدن به جهان پیرامونش ندارد. مطرود حتی زنجیری هم برای از دست دادن ندارد. خودکشی/خودسوزی کنش اعتراضی مطرودان است. اکثر خودکشی های کارگری توسط کارگرانی انجام می شود که از کار اخراج یا تعلیق شده اند»(۱). محمد مرادی هم یک بیرون افتاده است که امکان مشروط کردن مداخله خود در هیچ سیستمی را ندارد. او امکان اعتصاب ندارد. او بیرون افتاده است در خارج از مرزها. او در جهان تنهاست مثل تمام کسانی که در یک لحظه، آگاهی بر این تنها بودگی به آنها حمله ور شده و آتش را به روی بدن خود، تنها دارایی شان گشوده اند. مثل هما دارابی، مثل دختر آبی، مثل… 

در قبال یک خودکشی سیاسی چه مسولیتی داریم؟ حتی اگر نخواهیم به مسولیت فکر کنیم، چطور میشود خودکشی آن تن منفک و مطرود را به بدن سیاسی جمعی پیوند زد؟ چطور می شود ویدئوی او را شنید و در برابر انذار روانشناسانه‌ی تحریک به خودکشی ایستاد؟ چرا از اینکه او در آرامش دست به خودکشی می زند می ترسیم ولی خودکشی از سر استیصال مطرودان دیگر برایمان قابل فهم است؟ این استیصال و آرامش باید نقطه مهم فهم این مسئله باشد. این بار کسی خود را کشته با دلیلی غیر موجه. همه اتفاقا می دانند آنچه او را به سمت این تصمیم می برد یک اراده بیش از حد سیاسی است. یک استدلال زیادی منطقی. او نه در یک لحظه استیصال بلکه در یک روند فکری به این نتیجه می رسد. او برای خودکشی اش بیانیه می خواند. و همین است که سیستم سیاسی را در معرض تروماتایز شدن قرار می دهد. اینبار نه خشونت جنسی در یک جامعه پدرمردسالار، نه فقر حاد در یک کشور توسعه نیافته، نه بی عدالتی قضایی در یک کشور دیکتاتوروی و نه تحقیر روزمره اجتماعی، بلکه بی توجهی نظام رسانه ای و حس تنها ماندگی سیاسی در جهان آزاد است که کسی را به یک خودکشی سیاسی رسانده و بله این برای جهان آزاد قابل باور و تحمل نیست. این خودکشی خطرناک و تهدیدآمیز است و باید بایکوت شود. از نظر آنها این خودکشی دیگر نه یک فریاد تظلم خواهی بلکه یک قهرمان بازی رمانتیک است. یک حمله تروریستی به تصویر جهان آزاد است. هر تصویری از این خودکشی لکه ای بر تصویر جهان آزاد است. این خودکشی را باید بایکوت کرد مبادا کسی بفهمد که در موقعیتی کاملا سیاسی در جهان آزاد هم گاهی تو هیچ چیز برای از دست دادن نداری جز بدنت.

در برابر این لاپوشانی رسانه ای در جایی که مخاطب این خودکشی اعتراضی دقیقا رسانه ها بودند، چه باید کرد؟ شاید تنها راه احضار تصویر او، نشان دادن او و خواندن سیاسی این خودکشی باشد. او که در اعتراض به سازوکار رسانه ای خودکشی کرد و تصویرش نیز طرد شد. پیوند زدن تصویر و پیام این اعتراض به بدنه تصاویر اعتراضی.

«مقاومت عرصه خلق ادبیات و فضاسازی است و بر اساس این ادبیات پیش می رود.  این ادبیات از کنشگران منفرد فیگورهای مقاومت می سازد. صحنه مقاومت ادبیاتی خلق می کند و آنرا گسترش می دهد که افراد و کنشگران مختلف را به هم پیوند می دهد و این فضا را دائم چگالتر می کند.»(1) روایت گری میثمی و مرادی آن ها را به فیگوری حامل چیزی بیش از تاریخ و کنش فردی خودشان تبدیل می کند. مرادی ترتیبی داد که بیانیه خودکشی اعتراضی‌اش بعد از ارتکاب عمل خودکشی و یا همزمان با آن منتشر شود. او غرق شدن در رود را انتخاب می کند، شکلی از خودکشی اعتراضی که بر خلاف صورت رایج آن در فضای روزمره عمومی و در معرض دیگران انجام نمی شود. او تصویر دلخراش مرگ را حذف و به جای آن ویدئوی خطابه‌اش را می نشاند. از این او طریق روایت مرگش را نیز از آن خود می کند. روایتی که همواره بعد از مرگ و توسط دیگران در مورد یک امر واقع شده نوشته می‌شود، این بار به صورت پیشینی می آید و نقشه‌ای از یک تخیل را پیش روی ما می گذارد. او در ویدئوی مرگش همچنان زنده است. خودکشی او از نقطه نظر این فرد زنده برای ما تصویر می‌شود. کسی که به مبارزه و شادی فرامی‌خواند. کسی که دست هایش را مشت می کند و می گوید: زن، زندگی، آزادی. مرادی هم مثل میثمی نقشه خود را می چیند و با دقت توصیف می کند(وصیت). این دو در عین دست زدن به کنش مقاومت راویان مصر و دقیق مقاومت خود هستند و همین روایتگری است که این دو را در کنار مختصات متفاوت جاگیری مقاومت شان در نسبت با مرگ، برای من کنار هم می نشاند.

۱-اعتصاب غذا: پس‌گرفتن زندگی- رادیو زمانه

لعیا هوشیاری ​

حرف‌های پیرزن ۷۷ ساله که حتی نامی از او نمی‌دانیم؛ آنقدر دقیق، عمیق و صریح  بیان شده که حکایت از حضور بالقوه‌ی یک رهبر ارگانیک می‌دهد. رهبر بالقوه‌ای که در زیر غبار رهبری‌های غیرارگانیکِ از بالا به پایینِ مردانه پنهان شده است. اما او زیر این نهان‌شدگی نمی‌ماند و سخن می‌گوید. نقطه آغاز حرف‌هایش، نقطه‌ی آغاز بخش اعظم حرف‌های زنان، ستم بازتولیدی است: ” 60 سال از عمرم رو مشغول خانه‌داری و بچه‌داری بودم” و جز این تاکیدی است برستم مضاعفی  که بسیاری از زنان روستایی تجربه می‌کنند. از زمانی که چشم‌ها را باز کرده بایستی بیش و پیش از همه‌کس و همه چیز از خانواده‌ و خانه‌ی خویش مراقبت و رسیدگی کنند. او می‌گوید در تمام این سال‌ها از بدیهی‌ترین خدمات عمومی محروم مانده است. “آب درست مستقیمی که دم خونمون باشه از گلوم پایین نرفته” اما همه چیز برای او به شخص خودش ختم نمی‌شود او فقط از رنج فردی خویش به عنوان انسانی که از بدیهی‌ترین خدمات محروم مانده است سخن نمی‌گوید بلکه کاملا این فقدان را به شکل جمعی درک می‌کند: “نه فقط گیر من که گیر همه نیومده”. او فراموش نمی‌کند که دردهایی که گریبان‌گیر اوست نمی‌تواند جز به مدد جمعی درمان شود و این مدد جمعی فقط توسط  خود رنج‌کشیدگان میسر است: ” آدم سیر از گرسنه خبر نداره…”.

او صراحتا می‌گوید:” مردمِ اسیرِ بدبختی بودیم”. اما بر قربانی بودن مردم پای نمی‌فشرد و سریعا از عاملیت می‌گوید: “به کی بگیم؟.. ما یا خودمون داد نزدیم یا دادرس نداشتیم…” و به این ترتیب بر نقش خود فرودستان در به دست آوردن حقوق خویش تاکید می‌کند. اما این عاملیت را امری فردی و جدای از تغییر ساختارها (اهمیت امر دادرسی) نمی‌داند. او هوشمندانه اشاره می‌کند که آموزش به ظاهر رایگان نسبتی با توزیع ثروت و شغل نداشته و ندارد. ” لیسانس و فوق‌دیپلم هم داریم… اتفاقا، اتفاقا… بیکارهامون همونا هستند…” و در عین حال فراموش نمی‌کند از ستم روا شده بر ملیت‌های مختلف درون ایران نیز بگوید: “فرقی نیست بین عرب؛ عجم، کرد، لر، بلوچ…”. و یک بار دیگر جمعی بودن این ستم‌های درهم تنیده را نشان می‌دهد: ” کسی می تونه کمک کنه که دردکشیده …”.

حرف‌هایش تمام شده اما دوباره پس از مکثی طولانی انگار که خودش را محق تریبون داشتن می‌داند ونمی‌داند اما درعین حال مطمئن است که از او همه چیزبه ناحق گرفته شده می‌گوید: “اگه من نتونستم درست حرف بزنم ببخشید هم خیلی عصبانی ام هم بی سوادم…” این حرف ‌بیشتر شنونده‌ها را به تشویق وادار می‌کند و فکر می‌کنم پاسخ حضار به او شبیه به پاسخ کسانیست که زیر فیلم سخنرانی او پیام گذاشته‌اند: ” تو از همه‌ی مسئولین در تمام این سال‌ها بهتر حرف زده‌ای”.

امیدوارم حرف‌های من شیوایی و برندگی حرف‌های پیرزن را کمرنگ نکرده باشد چرا که من هم به طریقی دیگرعصبانی و بی‌سوادم.

به زنان سرودخوان زندان اوین
و تمامی آنها
که هرلحظه زمزمه می‌کنند
اصوات شادی و رهایی را 

سما اوریاد

زمانش رسیده است
 آواهای کشیده 
آی
 صدای دست‌ها
زمان کسره‌ها و ضمه‌ها‌ی بلند و گویا
آی
صدای ضرب گرفتن دست‌ها
مرتب و با هم
با هم
با هم
:با هم
 توی سینه‌اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره

اما شما خوب می‌دانید
ستاره از دست نشده است و جان لحظه‌ها مانده است هنوز
آی بچه‌ها، خواهرانم
روشنای شب‌های تار تار تار
دست‌ها مرتب‌اند و کشدار
بلند است صدای انعکاس روشنایی
سوی شبی تاریک
 که معنای جزئیات و کلیات بیرون است
کشدار و جاندار است صدای حروف و اصوات سنگین
همچون بیشه‌زاری که بارها دسته‌جمعی و تنهایی رد کردیم
و به انتهایش
خواهیم رسید

«خب، بی‌مقدمه می‌رم سر اصل مطلب. این رو گوش کنید»
یا همه با هم، یا همه تنها

«می‌پریم از خواب، یه شب مهتاب»
ما که بیداریم تا فردا
آخرش زنجیر
«می‌شکنه با دستای ما
بوق و گوشی و صدای دست
ضرب گرفتن دست‌ها و اصوات
«که «یوهوووووووووووو
می‌پریم از خواب، یه شب مهتاب
ما که بیداریم تا فردا

«غزل عزیزم، بغلت می‌کنم، می‌بوسمت، به امید روزی که همه‌مون با هم باشیم. همه شمایی که مجبور شدین برین اون‌طرف»

که یا همه با هم، یا همه تنها
بلا چاو، بلا چاو

آی صدای پشت گوشی
«آی صلابت تکرارِاین آخرین پیامه، هدف کل نظامه»|
ن زمان که آواهای کشیده، کش بیایند
و از گیسوان رودابه گرفتیم و رفتیم بالا
گیسوانی که از پشت‌بام
آویزان
پیچان
چالاک بپرند و بیاندازند
بنیان این شب تاریک

**

«حالا این صدای ما از اوین بود. امیدوارم صدای کسایی باشی که صدا ندارن، قربونت برم»

حق ما کم نیست
زانوی غم نیست
قلب ما که دور از هم نیست
دنیای تازه
این یه آغازه
پنجره تا رویا بازه

**

و شب گریزان
و صداها و دست‌ها و ضرب‌گرفتن‌ها
بچه‌ها
آیا مستحضر هستید که چگونه تکثیر می‌شویم
و جوانه همچون پیچکی که قرار بود بپژمرد
رویید و
«یه جنگل که حالا ستاره ستاره ستاره داره: «هستی امیری آزاد…فرنگیس آزاد شد..یوهووووووووو

زندانی سیاسی
و دست و دست و دست
و گل سرخ خورشید باز اومد و
بله بچه‌ها
شب شده است گ ر ی ز و ن

**

آنگاه که شاعر گفت: نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور

و سپس بل هوکس، متفکر و نویسنده فمینیست از مفهومی با عنوان «حاضرجوابی» سخن به‌میان ‌آورد. یعنی که وقتی تمامی زبان در اشغال قدرت است، تنها سلاحٔ زبان‌درازی و حاضرجوابی و رودرروی قدرت سخن گفتن است. پس اینطور است که وقتی صدا جمعی ادا شود، معنای حاضرجوابی حتی قدرتمندتر از آنچه میبایست، به گوش همگان و آیندگان خواهد رسید. و این یعنی که چطور می‌شود صدا را درمیدان نیروهای افقی نگاه داشت و سپس سلاحی را که از برهم‌کنش چنین میدان نیرویی تولید می‌شود، به مصاف نیروهای عمودی بُرد. یا چطور می‌شود که کف زدنی ساده، البته به‌ظاهر ساده، در حکم آمادگی است، برای حاضر جوابی، لباس رزم‌پوشی، رو در رو با بیرون، که معنای تاریکی است:
این
آخرین پیامه، هدف کل نظامه

**

صداهای کشدار پشت تلفن
زمان‌شان رسیده است، عزیزم
حاضرجواب و حاضر به یراق:
چرا توقف کنم؟»
من خوشه‌های نارس گندم را
به زیر پستان می‌گیرم
و شیر می‌دهم
«صدا، صدا، تنها صدا

و گل سرخ خورشید
و شبی که       گریزون.   گریزون.     گریزون.
و لاله‌های بیدار
در کوه‌ها
در حرکت
حتی در چاردیواری زندان
زندانی سیاسی:
با دلی بیدار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار»
مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده‌است
«تبار خونی گل‌ها می‌دانید؟

یووهووووووووووووووووو
 امتدادِ صدا
صدای کشدار و رسا

مقدمه تنیده: تاریخ سودان همچو دیگر کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا سرشار از تجربه‌های ستم، استعمار و مقاومت، مبارزه بوده است. اگر تنها به انقلاب سودان در سال ۲۰۱۹ پس از سقوط حکومت دیکتاتوری عمر البشیر نگاهی بیاندازیم، متوجه می‌شویم که این انقلاب و حوادث به دنبال آن درس‌های آموزنده‌ای برای مبارزان منطقه دارد. شاید یکی از مهم‌ترین نقاط قوت این انقلاب که برای ما ایرانیان خاصه در دل قیام ژینا  می‌تواند حائز اهمیت باشد، نحوهٔ شکل‌گیری و خودسازمان‌دهی کمیته‌های مقاومت در سودان در همراهی با سازمان‌های زنان و اتحادیه‌های کارگری است. این کمیته‌ها در ابتدا توسط خود مردم، خاصه زنان و مردان جوان و به‌منظور سازمان‌دهی اعتراضات شکل گرفتند و به‌تدریج نقش مهمی در پیشبرد انقلاب سودان ایفا کرده‌اند. 

سودان از سال ۲۰۱۹ به این‌سو شاهد رویدادهای متعددی بوده که تأثیرات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی گسترده‌ای داشته‌اند و باقدرت مردمی بر آن فائق آمده‌اند؛ اما در ۱۵ آوریل ۲۰۲۳ زدوخوردهای نظامی در سرتاسر کشور بخصوص خارطوم و دارفور شروع شده است. درگیری با حمله نیروهای شبه‌نظامی قوای پشتیبانی سریع (RSF) به مناطق کلیدی حکومت آغاز شده و طرفین درگیری، مدعی کنترل مناطق کلیدی حکومتی هستند. در جریان این جنگ حتی بیمارستان‌ها و مدراس دانش‌آموزان نیز در امان نمانده‌اند و تاکنون صدها نفر کشته و هزاران نفر مجروح شده‌اند.

در این شرایط کمیته‌های مقاومت در کنار اتحادیه‌های کارگری، سازمان‌های زنان و کمپین‌های مردمی در سودان بیانیه‌های مشترکی را در ۱۹ آوریل منتشر و درخواست توقف جنگ، برافراشتن پرچم صلح و همبستگی بین‌المللی کرده‌اند. در متن زیر ترجمهٔ این بیانیه‌ها و درخواست‌های این گروه‌ها را می‌خوانید.

توضیح این نکته ضروری است که امروز ۲۸ آوریل شرایط در سودان همچنان آشفته است و تنها پیشرفت مهم به گفتهٔ یکی از دبیران سازمان همبستگی خاورمیانه، آتش‌بس موقت برای تخلیهٔ اتباع خارجی بوده است.

اقدام فوری: سازمان‌های سودانی درخواست همبستگی می‌کنند؛ چراکه جناح‌هایِ نظامیِ رقیب جنگ به راه انداخته‌اند

کمیته‌های مقاومت، اتحادیه‌های کارگری، سازمان‌های زنان و کمپین‌های مردمی در سودان فوراً درخواست همبستگی و صلح می‌کنند؛ زیرا رقابت بین جناح‌های نظامی حاکم بدل به جنگی مرگبار در پایتخت خارطوم، شهرهای هم‌جوار اومدورمان، بحری و دیگر شهرهای بزرگ شده است. بر اساس گزارش رسانه‌های بین‌المللی و شاهدان عینی، جنگجویان نیروهای مسلح سودان و شبه‌نظامیان نیروهای پشتیبانی سریع (RSF)  به درگیری‌های مسلحانه و ردوبدل گلوله در خیابان‌های شلوغ شهر، مدارس، بیمارستان‌ها و محله‌های مسکونیِ شهرهای سراسر کشور مشغول شده‌اند. گزارش شده است که (SAF) مواضع (RSF) را با جنگنده‌های میگ و سوخوی نیز مورد حمله قرار داده است.

ده‌ها هزار غیرنظامی در دام جنگ گرفتار شده‌اند. ازجمله بیماران بیمارستانی که مجبور به تخلیه زیر شلیک گلوله شدند و صدها کودک دانش‌آموز در خارطوم که در کلاس‌های درس خود محاصره شدند. سازمان ملل روز سه‌شنبه ۱۸ آوریل اعلام کرد که حداقل ۱۸۵ نفر کشته و ۱۸۰۰ نفر زخمی شده‌اند. در روز بعد، کشته‌های تأییدشده به نزدیک ۳۰۰ نفر افزایش یافت. در همین حال، سازمان‌های سودانی گزارش کردند که سیستم‌های آب و برق در بخش‌هایی از پایتخت ازکارافتاده یا غیرقابل دسترسی هستند.

جنبش انقلابی در سودان نشان می‌دهد که بدیلی برای این کشتار وجود دارد. فهرستی متشکل از ۴۲ کمیته مقاومت، اتحادیه‌های کارگری، تشکل‌های کارگری و تشکل‌های زنان در ۱۹ آوریل، بیانیه‌ای صادر کرده و از «نیروهای انقلاب مدنی» خواسته است تا با «اعتصاب سیاسی همه‌جانبه» ابتکار عمل را به دست‌گیرند. به گفته فعالان سودانی که از سوی سازمان همبستگی خاورمیانه با آن‌ها تماس گرفته شده است، نه تنها آتش‌بس، بلکه غیرنظامی کردن شهرها و مناطق مسکونی سودان در میان خواسته‌هایشان قرار دارد. کمیته‌های مقاومت نیز به‌رغم خطر، پشتیبانی عملی را در محل انجام می‌دهند و کمک‌های پزشکی و مواد غذایی را سازمان‌دهی می‌کنند.

آنچه ما فکر می‌کنیم: دولت‌های ما نه تماشاگر بلکه همدست این کشتار هستند

 دو طرف متخاصم در این درگیری، جناح‌های رقیب در دستهٔ نظامیان هستند که در اکتبر ۲۰۲۱ قدرت را از سیاستمداران غیرنظامی گرفتند. این سیاستمداران «شریک» نظامیان در دولت انتقالی تشکیل‌شده در پی سقوط دیکتاتورعمرالبشیر در سال ۲۰۱۹ بودند. آنان تا بن دندان مسلح شده‌اند و از حمایت اطلاعاتی، دیپلماتیک و مالی قدرت‌های منطقه‌ای، عربستان سعودی، امارات، مصر و اسرائیل برخوردار بوده‌اند. آنان همگی متحدان سرسخت دولت‌های بزرگ غربی (و دریافت‌کنندگان مقادیر عظیمی از کمک‌ها و تسلیحات غربی) هستند. هر دو طرف جنگ همچنین روابط حسنه‌ای با پوتین در روسیه دارند. پوتینی که امیدوار است درنتیجهٔ این روابط، دسترسی به یک پایگاه دریایی و نظامی جدید در سودان پیدا کند.

دولت‌های ایالات‌متحده و بریتانیا به‌دوراز اقدام مؤثر برای منزوی کردن رهبران ارتش و شبه‌نظامیان کودتا، بارها جنبش‌های غیرنظامی سودان را به سمت مذاکره با ارتش و رهبران شبه‌نظامی سوق داده‌اند. دولت بریتانیا در بیانیه دیگری که در ۱۵ آوریل صادر شد، این درخواست را تکرار کرد. این در تضاد با موضع روشن کمیته‌های مقاومت و اکثر اتحادیه‌های کارگری و سازمان‌های جامعه مدنی است که هرگونه تلاشی برای مشروعیت بخشیدن به کودتای نظامی از طریق مذاکره را رد می‌کنند.

هم‌اکنون فوراً اقدام کنید:

به مقامات سودان از طریق سفارت سودان در کشور خود و با نوشتن بیانیه‌ای در شبکه‌های اجتماعی و درخواست آتش‌بس فوری و ایجاد گذرگاه‌های امن برای تخلیه مجروحان و ارائه تدارکات اضطراری پیام دهید.

از بریتانیا، ایالات‌متحده و سایر دولت‌های خارجی بخواهید که تمامی انتقال تسلیحات، حمایت نظامی و دیپلماتیک از نیروهای مسلح سودان و نیروهای پشتیبانی سریع و قدرت‌های منطقه‌ای مانند عربستان سعودی، امارات، اسرائیل و مصر را که به درگیری دامن می‌زنند، متوقف کنند. آنان باید تدارکات بشردوستانه را به سودان برسانند، تأیید کنند که پس از جایگزینی حاکمیت نظامی با حاکمیت غیرنظامی دموکراتیک، بدهی‌های سودان را لغو خواهند کرد و رهبران ارتش و شبه‌نظامیان مسئول این کشتار از مصونیت دیپلماتیک بهره نخواهند برد و هیچ‌گونه مشروعیتی به آنان اعطا نخواهد شد.

کمک‌های فوری برای تدارکات پزشکی به دست اتحادیه پزشکان سودان برسانید (گزارش مفصل در مورد وضعیت بحرانی خدمات بهداشتی سودان را در ادامه می‌خوانید.)

پیام‌های سازمان‌های سودانی زیر را به‌طور گسترده به اشتراک بگذارید – از درخواست‌های آن‌ها برای آتش‌بس، کمک‌های بشردوستانه و غیرنظامی کردن شهرها و مناطق مسکونی سودان حمایت کنید.

به تظاهرات صلح سازمان‌دهی شده توسط فعالان سودانی در خارج از کشور بپیوندید.[i]

خدمات درمانی، متخصصان پزشکی و بیمارستان‌ها موردحمله قرار گرفتند

درگیری‌های جاری در سودان تأثیر بسیاری بر سیستم بهداشت و درمان این کشور داشته است، زیرا بیمارستان‌ها و کادر پزشکی موردحمله قرارگرفته‌اند. سازمان ملل متحد گزارش داده است که بیش از ۱۸۰ نفر کشته و ۱۸۰۰ نفر زخمی شده‌اند، درحالی‌که شاهدان عینی تعداد زیادی اجساد در خیابان‌ها را گزارش کرده‌اند.

بیمارستان‌ها و مؤسسات بهداشتی در خارطوم و دیگر شهرهای سودان مورد گلوله‌باران توپخانه‌ای و سلاح گرم قرارگرفته‌اند که خسارات زیادی به بار آورده و برخی از مراکز را مجبور به تعطیلی کامل کرده است. این گلوله‌باران نقض آشکار قوانین بشردوستانه بین‌المللی و توافقنامه‌هایی است که حفاظت و بی‌طرف دانستن مؤسسات مراقبت‌های بهداشتی را از هدف قرار دادن تصریح می‌کند.

زنان به دلیل بسته شدن داروخانه‌ها، شرایط بهداشتی بسیار بدی را تجربه می‌کنند، که این امر تهیه پدها و لوازم مراقبت زنانه و همچنین دسترسی‌های زنان باردار یا کسانی که در شرف زایمان هستند را به بیمارستان دشوار می‌کند. علاوه بر این، یک زن باردار و پدرش هنگام تلاش برای دریافت مراقبت‌های پزشکی در مقابل بیمارستان کشته شدند و کودک به‌طور معجزه‌آسایی نجات یافت. همچنین تعدادی از پزشکان و کارکنان بهداشت و درمان نیز در این حین مجروح و کشته شدند.

اتحادیه پزشکان سودان کانال‌های آنلاینی برای کمک به شهروندانی که در جستجوی مراقبت‌های پزشکی هستند، ایجاد کرده است. شماره‌های تلفن آنلاین در اختیار پزشکان داوطلب در تمامی تخصص‌ها گذاشته‌شده تا طریق تماس‌های تلفنی و گروه‌های واتس‌اپی به مردم کمک کنند. آنان همچنین در حال هماهنگی با کمیته‌های مقاومت در سراسر کشور برای ایجاد اتاق‌های پزشکی برای آسیب احتمالی و آمادگی برای هرگونه شرایط اضطراری هستند.

جامعه بین‌المللی باید طرف‌های درگیر را وادار کند که مراکز مراقبت‌های بهداشتی را هدف قرار ندهند، گذرگاه‌های ایمن را باز کنند و به خودروهای آمبولانس اجازه عبور ندهند. علاوه بر این، سازمان‌های بشردوستانه باید برای تخلیه مجروحان و تأمین تجهیزات پزشکی به نیازمندان اقدام فوری انجام دهند. حفاظت از کارکنان مراقبت‌های بهداشتی، بیماران، و امکانات باید در اولویت قرار گیرد تا دسترسی به مراقبت‌های پزشکی برای کسانی که بیشتر به آن نیاز دارند تضمین شود.

ما فراخوانِ همه نیروهای انقلاب مدنی به ابتکار عمل  را دوباره مطرح می‌کنیم – ۱۹ آوریل

ما در کمیته‌های مقاومت و نیروهای سیاسی، مدنی و حرفه‌ای دموکراتیک، در ادامه اولین بیانیه خود در ۱۴ آوریل اعلام می‌کنیم که کشور ما به ورطه جنگ تمام‌عیار فرورفته است که در آن ژنرال‌ها از سلاح‌های خود برای نابودی هر چیزی بر سر راهشان استفاده می‌کنند و نیروهای رژیم از خشونت مفرط به‌عنوان ابزاری برای حل‌وفصل اختلافات و درگیری‌ها بر سر قدرت سود می‌جویند. این مغایر قوانین انتقال دموکراتیک و تقسیم مسالمت‌آمیز قدرت است.

ما به‌رغم اختلاف‌نظرهای سیاسی، در موضع خود در برابر جنگ، ادامه آن و در مخالفتمان با بازگشت بازماندگان رژیم گذشته به صحنه سیاسی کاملاً متحد هستیم. ما خواهان توقف فوری جنگ و خاموشی صدای سلاح‌ها هستیم و هرگونه نتیجهٔ جنگ را، فارغ ازآنچه باشد رد می‌کنیم. ما بر ضرورت اتحاد بین نیروهای انقلاب در برابر برنامه‌های بازماندگان رژیم سابق که برای به دست گرفتن کنترل کشور تلاش می‌کنند حتی به قیمت در هم شکستن برنامه‌هایشان، تأکید می‌کنیم. ما به آنان اطمینان می‌دهیم که تلاش‌هایشان شکست خواهد خورد و آنان هرگز بازنخواهند گشت، زیرا انقلاب شکوهمند دسامبر هنوز زنده و شعله‌ور است.

در این راستا، ما قصد داریم بر روی یک سازوکار مشترک برای نظارت بر تحولات، هماهنگی مواضع و مقابله با هر چیزی که آرامش خاطر و امنیت کشور و شهروندان آن را تهدید می‌کند، به توافق برسیم. ادامه جنگ اثرات فاجعه باری برجای گذاشته و هنوز هم می‌گذارد، زیرا هر دو طرف به آتش‌بسی که قبلاً توسط سازمان ملل اعلام‌شده بود پایبند نبودند. راهروهای امن برای تخلیه افراد سرگردان تعیین نشده است، خدمه پزشکی محافظت نمی‌شوند، بیمارستان‌ها در امان نیستند و ما همه این تخلفات را مغایر با قوانین بشردوستانه بین‌المللی و کنوانسیون ژنو می‌دانیم. ما طرف‌های متخاصم را مسئول کامل هرگونه نقض حقوق بشر می‌دانیم.

ما مجدداً از همه نیروهای انقلاب مدنی دعوت می‌کنیم تا ابتکار عمل را به دست‌گیرند و برای محکوم کردن عملیات نظامی، درخواست توقف فوری درگیری‌ها متحد شوند و به‌عنوان قربانی نقشهٔ نظامیان و بقایای رژیم قبلی کشور را ترک نکنند. ما باید برای اعلام اعتصاب سیاسی همه‌جانبه و نافرمانی مدنی بسیج شویم که این برجسته‌ترین وظیفه در این زمان است که همه باید گرد آن جمع شویم و نگذاریم سخنان فتنه‌انگیز، نفرت‌انگیز و پراکنده، این کشور را متلاشی و وحدت، حاکمیت، امنیت و کرامت مردم  را خدشه‌دار کند.[ii]

بیانیه مشترک اتحادیه‌های کارگری سودان

 کشور ما امروز در مرحلهٔ حساسی قرار گرفته است. پس از عقب‌نشینی انقلاب امیدبخش، اهم اخبارش بدل به فروپاشی امنیتی و کشتار خودسرانه در چندین روستا و شهر، به‌ویژه در منطقه دارفور شده است. این امر با ورود کشور به رویارویی نظامی آشکار بین ارتش و نیروهای پشتیبانی سریع همراه بوده است، جنگی که در صورت عدم ایستادگی و مهار آن، کشور را به هرج‌ومرج می‌کشاند و موجودیت آن را تهدید می‌کند.

خارطوم، پایتخت کشور، صبح شنبه ۱۵ آوریل با صدای شلیک گلوله و غرش هواپیماهای جنگنده و گزارش از تلفات غیرنظامیان از خواب بیدار شد.

این خطر قریب‌الوقوع مستلزم آن است که افراد ذینفع از هر دو طرف خواستار آتش‌بس شوند و به خرد متوسل شوند تا قاطعانه در برابر نقشه‌های مخربی که هدفشان لغو پروژه انقلاب شکوهمند و بلندهمتی آن برای تبدیل کشور به یک دولت مدنی، دموکراتیک که حامل آزادی، صلح و عدالت است، بایستند.

از دهه‌ها پیش، پدیده زوال امنیت در ایالت دارفور، کردوفان جنوبی و رود نیل آبی آغاز شده و اگر کودتای اخوان المسلمین و اصرار آنان بر تجزیه کشور و تحقیر شهروندان صلح‌طلب نبود، اصلاً شروع نمی‌شد. اکنون این پدیده از آن محدوده جغرافیایی فراتر رفته و در سراسر کشور گسترش یافته است. درگیری‌های اخیر در منطقه ماراوی در ایالت شمالی شاهد تنش‌های شدیدی بود که به دلیل رقابت بین ارتش و نیروهای پشتیبانی سریع منجر به رویارویی‌های نظامی شد. این‌ها توسط نفوذ رژیم‌های منطقه در صحنه سودان پدید آمده است و با مداخله عناصر رژیم سرنگون‌شده از طریق بسیج رسانه‌ای، کار آشکار و نهان، تقویت‌شده است؛ تا پیام نفرت بپراکند.

این بحران ادامه‌دار نتیجه تمایل بسیاری از طرف‌ها برای حفظ منافع نامشروع خود در سودان است. تنها در دارفور و طی هفته گذشته با مشارکت گروه‌های فرامرزی، منطقه فوربارنگا موردحمله قرار گرفت که در آن ۲۵ نفر کشته، هزاران نفر آواره و ده‌ها نفر مجروح شدند. منطقه کندوبه در دارفور غربی شاهد کشته شدن شش نفر بود. در ایالت دارفور شمالی، یک شبه‌نظامی مسلح به منطقه لوابید، مرکز این ایالت، در ۴۰ کیلومتری الفشر حمله کرد، جایی که یک خودروی بانک مورد حمله قرار گرفت، چهار کارمند کشته شدند و پول‌ها ربوده شدند.

احساس مسئولیت ملی و اخلاقی و آنچه که وجدان ملی در این شرایط وخیم تاریخی که کشور در آن قرار دارد دیکته می‌کند، باعث شد که بسیاری از سازمان‌های اتحادیه در مرکز اتحادیه خبرنگاران سودان در خرطوم دیدار کنند و به مقابله با حملات برای ایجاد شورش و ناپایداری در کشور، جنگ، نقض امنیت و بی‌عقابی، پایبند باشند و امیدوارند از طریق گام‌های جدی، صدای عقل و خرد پیروز شود و بحران‌ها و تنش‌های تشدیدشده را از بین ببرند.

تلاش‌ها برای بحث در مورد بحران‌ها، ارائه راه حل‌ها و دعوت از همه اتحادیه‌ها و نهادهای مدنی برای ایفای نقش و مشارکت در توقف جنگ و فروپاشی امنیت ادامه خواهد یافت.[iii]

بیانیه‌های کمیته‌های مقاومت: (اتحاد کمپین‌های مطالبه محور)

پلتفرم هماهنگی کمیته‌های مقاومت ایالتی خارطوم
(بیانیه فوری)

زنان و مردان انقلابی، پسران و دختران مردم دلیر ما، کشور به ورطه نزاع مسلحانه افتاده است، که بر اثر جنون نظامی برانگیخته شده، آتش ویرانی و خونریزی را شعله‌ور می‌کند.

بنابراین ما کمیته‌های مقاومت ایالتی خارطوم، جنگ را کاملاً رد می‌کنیم و با صدای بلند اعلام می‌کنیم: نه به جنگ، زنده باد صلح! انقلاب شکوهمند ما از راه‌های مسالمت‌آمیز، فداکاری‌های شجاعانه و اتحاد مستمر ما و نفی بسیج قبیله‌ای و نژادپرستانه آغاز شده و به پیروزی رسیده است.

مردم شجاع ما! کشور، لحظه‌ای تاریخی را پشت سر می‌گذارد که هرگز در تاریخ سودان مدرن رخ نداده است. ما از همه نیروهای غیرنظامی و سیاسی ملی می‌خواهیم که از وحدت سودان، مردم و سرزمین ما حمایت کنند. ما از آنان می‌خواهیم که زنگ خطر را به صدا درآورند و برای ایجاد بزرگ‌ترین جبهه صلح و محافظت از انقلاب سودان درمقابل فروپاشی تلاش کنند.

 شهروندان و انقلابیون محترم، تا سپری شدن این مرحله وخیم، از شما می‌خواهیم که تسلیم سخنان تحریک‌آمیزی که هم اکنون از سوی جناح‌های درگیر شروع شده است، نشوید. لطفاً امنیت محله‌ها و شهرهای خود را حفظ کنید و در هیچ فراخوانی در راستای خشونت یا حمل اسلحه شرکت نکنید.

وظیفه ملی ما سردادن شعار صلح، پر نمودن زمین و فضا از صدای خرد و عقل، نفی جنگ و پرکردن کشور از سرودهای صلح است.

خداوند سودان را نجات دهد و از مردمش محافظت کند.

درود بر شهدا.

شبکه خبرنگاران سودانی

بیانیه مطبوعاتی:

شبکه خبرنگاران سودانی، هدف قرار دادن مقر روزنامه الجریده در عصر امروز را که منجر به اصابت ترکش به داخل ساختمان و آسیب رساندن به برخی تجهیزات شد، محکوم کرد.

علاوه بر این، شبکه روزنامه‌نگاران سودانی نیز حمله و بازداشت خبرنگار بی‌بی‌سی، محمد محمد عثمان توسط نیروهای نظامی در حین رفتن به محل کارش را محکوم می‌کند.

ما همچنین گزارش‌هایی از سه همکار از دفتر کانال شرقی دریافت کرده‌ایم که هنگام پوشش رویدادها در منطقه ماراوی مفقود شده‌اند و ما مقامات را مسئول امنیت آنان می‌دانیم. ما از همه جناح‌های درگیر در جنگ می‌خواهیم که از مناطق غیرنظامی دوری کنند و از هدف قرار دادن خبرنگاران در حین انجام وظایف خود خودداری کنند.

 دبیرخانه شبکه روزنامه‌نگاران سودانی در جلسه خواهد بود، تخلفات را رصد خواهد کرد و ما از همکاران خود می‌خواهیم که دستورالعمل‌های امنیتی را رعایت کرده و هرگونه تخلف را گزارش کنند.

اتحادیه روزنامه نگاران سودان

اتحادیه روزنامه‌نگاران سودان از طرف‌های درگیر درخواست می‌کند که جنگ را متوقف کنند و برای غیرنظامیان سرگردان در مناطق درگیری و همچنین برای پرسنل و کارکنان پزشکی در جهت رسیدن به بیمارستان‌ها و مراکز درمانی دالان‌های امن باز کنند. این اتحادیه همچنین خواستار بازگشایی راهروهای امن برای دانش‌آموزان مدارس کامپونی است که از صبح بدون غذا و آذوقه در مدارس خود در مرکز خارطوم گیر افتاده‌اند و تعداد آن‌ها از ۲۵۰ دانش‌آموز فراتر رفته است. اتحادیه درخواست می‌کند که به آنان اجازه داده شود تا به همراه خانواده‌ها و ساکنانی که در مجاورت مرکز خارطوم در نزدیکی مناطق درگیری گرفتار شده‌اند، به خانه‌های خود بازگردند و اجازه خروج به مناطق امن را داشته باشند.

نه به ستم بر زنان

بیانیه:

به کمیته امنیتی رژیم سرنگون شده، شبه نظامیان و همه گروه‌های مسلح، به شما می گوییم: سلاح‌های خود را زمین بگذارید.

مسابقه تسلیحاتی در کشور بیش از ۸۰ درصد بودجه آموزش، بهداشت، درمان و توسعه ما را به خود اختصاص می‌دهد. منابع کشاورزی و معدنی ما را نابود می‌کند و همه این‌ها برای هدایت سلاح‌ها به سمت سینه ما و عزیزانمان است.[iv] [4]

از صبح روز ۱۵ آوریل ۲۰۲۳، خشونت و کشتاری که  در تمام شهرهای سودان رخ داده، کشور ما را به ورطه جنگ کشانده است. جنگ توسط کسانی راه‌اندازی شده که به خاطر جاه‌طلبی‌های شخصی خود و منافع کشورهای خارجی، به قدرت و ثروت ملت، چسبیده‌اند. این جنگ به خواسته‌های انقلاب بزرگ مردم ما برای ایجاد یک کشور مدنی، انحلال شبه‌نظامیان و بازگرداندن ارتش به پادگان‌های خود بی‌اعتنا است.

ما در ابتکار «نه به ستم زنان» با خرد، آگاهی و ایمان تأیید می‌کنیم که در جنگ هیچ برنده‌ای وجود ندارد. مردم سودان هرگونه حکومت نظامی را رد می‌کنند و هیچ حمایت مردمی از هیچ یک از طرف‌های درگیر در این هرج و مرج وجود ندارد.

کمیته پزشکان مرکزی سودان

درخواست فوری

بیمارستان‌های پایتخت خارطوم که در حال حاضر زیر بار جنگ قرار دارند، به دلیل انزوا و کمبود کادر پزشکی، تجهیزات و مواد مصرفی، با شرایط سخت و پیچیده ای روبرو هستند. به دلیل پناه بردن برخی از نیروهای نظامی به بیمارستان‌ها و استفاده از آن‌ها به عنوان سنگرهای نظامی وضعیت بدتر شده است. بدین‌صورت که بیماران، کارگران و امکانات را در معرض خطرات متعددی قرار داده و جان مردم بی گناه را تهدید می‌کند.

حمله به بیمارستان‌ها جنایت علیه بشریت تلقی می‌شود. چرا که بیمارستان‌ها حتی در زمان جنگ نیز شان و شرافت خود را دارند. لذا از طرفین درگیر می‌خواهیم در برخورد با مؤسسات بهداشتی در زمان جنگ، اخلاق و اصول اولیه را رعایت کرده و از استفاده از آن‌ها به‌عنوان مکان‌های نظامی برای برخورد با طرف مقابل خودداری کنند.

خداوند مردم و کشور را حفظ کند.

بیانیه‌های کمیته‌های مقاومت – TAM (اتحاد کمپین‌های مطالبه‌محور):

هماهنگی کمیته‌های مقاومت ایالت خارطوم

بیانیه مهم به مردم سودان

 ما بی طرف نیستیم، زیرا از دوران بشیر مخلوع تا کنون در یک نبرد مسالمت آمیز علیه نظامی شدن کشور و کنترل سلاح‌ها در خیابان‌ها بوده‌ایم. ما با صلح‌طلبی خود شروع کردیم و به آن ادامه خواهیم داد تا به اهداف خود در برابر همه طرف‌های جنگ جاری در خیابان‌های کشور برسیم. البرهان و همتی دشمنان انقلاب و انقلابیون هستند. این راهی است که ما آغازش نمودیم و در مسیر آن پیروز خواهیم شد، زیرا با جنگ و با هر نتیجه‌ای که به آن منتهی شود مخالفیم. هر دو طرف در جنگ به امنیت و آسایش‌خاطر مردم ما اهمیت نمی‌دهند. بنابراین، ما از آنان می‌خواهیم که حساب خود را از طریق غیرنظامیان بی گناه تسویه نکنند.

از انقلابیون محلات می‌خواهیم در شرایط کنونی خود را سازمان‌دهی کنند و با توجه به شرایط موجود، خود را برای تأمین نیازهای اساسی مردم در مناطق خود آماده کنند.

ما از کمیته‌های مقاومت در هر محله می‌خواهیم که به صلاحدید خود موارد زیر را انجام دهند:

وضعیت را در محل رصد کنید و از آنچه در هر محله و اطراف آن می‌گذرد به طور دوره‌ای گزارش دهید تا از شایعات جلوگیری کنید. حقایق را همانطور که هست منتقل کنید تا منبع قابل اعتمادی برای مردم ما باشید.

اتاق‌های پزشکی را برای آسیب‌های احتمالی ایجاد کنید و برای هر شرایط اضطراری آماده شوید.

شرایط تأمین آذوقه در محله به ویژه با احتمال طولانی‌تر شدن جنگ فعلی را رصد کنید و وضعیت مردممان را در این شرایط سخت بررسی کنید.

وضعیت امنیتی در محله را زیر نظر بگیرید و اطمینان حاصل کنید که کودکان و سالمندان از مناطق درگیری دور نگه داشته می‌شوند.

شعار «نه به جنگ» را مطرح کنید و به هیچ درخواستی برای مسلح شدن پاسخ ندهید، زیرا آنان ما را به جنگ داخلی می‌کشانند. تنها بازنده جنگ مردم هستند، پس بیایید برای غلبه بر آن متحد شویم.

از همه سازمان‌های مدنی و بشردوستانه و همچنین هلال احمر، صلیب سرخ، پزشکان بدون مرز و کمیته آماده سازی اتحادیه پزشکان سودان می‌خواهیم نقش خود را در ارائه کمک‌های اولیه به مجروحان، مصدومان و انتقال آن‌ها به مکان‌های امن و ارائه کمک به مردم سودان برای غلبه بر این بحران ایفا کنند.

در نهایت برای همه شهروندان بیگناهی که کشته شده‌اند دعا می‌کنیم و آنان را در نزد خداوند شهید می‌دانیم. برای مجروحان و مصدومان شفای عاجل و برای مفقودین آرزوی بازگشت سالم داریم.

خداوند مردم ما را حفظ کند.

نظامیان باید به پادگان خود بروند و جنجاوید منحل شود.[v]

گزارش وضعیت سودان،  دوشنبه ۱۷ آوریل ۲۰۲۳، ساعت ۱۰: ۰۰ صبح (به وقت انگلستان):

ساکنان شهر پایتخت، خارطوم، صبح امروز با صدای حملات هوایی و چندین هواپیمای جنگنده در ارتفاع پایین از خواب بیدار شدند. این جنگنده‌ها بر فراز شرق خارطوم به ویژه در محله‌های خیابان شصت و خارطوم شمالی، که شامل محله‌های کفوری و العملک و همچنین منطقه شرق نیل می‌شود، بودند. آنان همچنین صدای انفجارهای شدید بمب و شلیک گلوله را شنیدند که هنوز ادامه دارد.

بسیاری از شهروندان گزارش داده‌اند که برق اکثر محله‌های خارطوم، بحری و عمران قطع شده است. آب نیز بیش از ۴۰ ساعت از آغاز درگیری‌ها به طور کامل قطع بوده است.

از زمان شروع درگیری‌ها، بسیاری از شهروندان، از جمله زنانی که مشغول فروش مواد غذایی در مقابل ساختمان‌های دانشگاه بودند، در مکان‌های جداگانه مانند خوابگاه‌های دانشگاه و دانشکده فنی دانشگاه خارطوم گیر افتاده‌اند. درخواست کمک از چندین شرکت و ساختمان صورت گرفته است که در آن شهروندان گرفتار شده به دلیل کمبود غذا، آب و مراقبت‌های پزشکی از شرایط بد انسانی رنج می‌برند.

بسیاری از محبوس شدگان در جریان آتش‌بسی که دیروز توسط مأموریت ملل متحد اعلام شد، سعی کردند از آنجا خارج شده و به خانه‌های خود بازگردند، اما دو طرف نظامی علیرغم وعده‌هایی که در بیانیه‌های رسمی خود به این آتش بس داده بودند، آتش بس را رعایت نکردند. غیرنظامیان در طول دوره آتش بس در خیابان‌ها مورد اصابت گلوله قرار گرفتند که منجر به زخمی شدن بسیاری و کشته شدن بیش از چهار نفر از جمله یک دانشجوی دانشگاه خارطوم و یک پزشک زن شد. این اتفاق آن‌ها را مجبور به بازگشت دوباره به داخل خانه کرد.

برای سومین روز از آغاز درگیری‌ها، به دلیل تیراندازی مداوم، امکان دفن اجساد برای شهروندان غیرممکن شده است. پیام‌های متعددی از سوی شهروندان گرفتار در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده است که خواستار راه‌های امن برای دفن اجساد کشته‌شدگانِ همراهشان بودند. تا کنون این یکی از بدترین بحران‌های بشردوستانه و بهداشتی در نظر گرفته می‌شود. از آغاز درگیری، شاهدان عینی نیز ازتعداد زیادی اجساد در خیابان‌ها گزارش کرده‌اند که متورم و تجزیه شده‌اند.

زنان به دلیل بسته شدن داروخانه‌ها، شرایط بهداشتی بسیار بدی را تجربه می‌کنند. این امر تهیه پدها، لوازم بهداشتی زنانه و همچنین دسترسی به بیمارستان را برای زنان باردار یا کسانی که در شرف زایمان هستند دشوار می‌کند. کاهش محسوسی در تعداد مغازه‌هایی که همچنان باز هستند دیده می‌شود. نانوایی‌ها و داروخانه‌ها درهای خود را بسته‌اند. این امر کمبود غذا، دارو و مایحتاج روزانه به ویژه شیر خشک، داروهای بیماری‌های مزمن، کمک‌های اولیه و مواد غذایی اصلی را تهدید می‌کند.

سازمان جهانی بهداشت گزارش داده است که تعداد تلفات در سودان به حداقل ۸۳ نفر رسیده و ۱۱۲۶ نفر دیگر از زمان وقوع حوادث اخیر مجروح شده‌اند.

خدمات اینترنتی و اپلیکیشن های بانکداری الکترونیک همچنان در بسیاری از مناطق پایتخت فعال هستند، اما هر لحظه تهدید به قطع خدمات با دستور مسئولان وجود دارد.

کمیته مقدماتی اتحادیه صنفی پزشکان سودان خواستار تعبیه مسیرهای امن برای تخلیه پزشکانی شده است که از روز اول درگیری‌ها مشغول به کار بوده‌اند تا پزشکان دیگر جایگزین آن‌ها شوند. این کمیته همچنین نشان داده است که بیمارستان‌ها از کمبود شدید تجهیزات پزشکی و لوازم بهداشتی رنج می‌برند. از سوی دیگر، کمیته مرکزی پزشکان سقوط موشک سرگردان در بیمارستان بشائر در جنوب خارطوم را که جان کادر درمانی و بیماران را تهدید می‌کند، محکوم کرده است.

از وضعیت امنیتی امروز در مناطق الفشر، نیالا و شرق سودان خبری تأیید نشده است.

اداره آب ایالتی خارطوم بیانیه ای صادر کرده است که کارکنان آن قادر به تعمیر شبکه‌های آب که بسیاری از آن‌ها در اثر آتش سوزی آسیب دیده‌اند، نیستند.

احزاب سیاسی، سازمان‌های محلی، ین المللی و کشورها از هر دو طرف درگیر خواسته‌اند که فوراً آتش بس کنند، درگیری‌ها را متوقف کنند و برای حفاظت از جان غیرنظامیان به میز مذاکره بازگردند.

نشست ویژه شورای امنیت در مورد امور سودان امروز برگزار می‌شود. علاوه بر این، بسیاری از رهبران منطقه آفریقا تمایل خود را برای آمدن به خارطوم برای دیدار با طرف‌های درگیر و تلاش برای حل این وضعیت ابراز کرده‌اند.

منبع: عصام خلف الله (فعال سودانی)

کمیته پزشکان مرکزی سودان

فوری

تخلیه بیمارستان‌های الشعب و المعلم به دلیل تبادل تیراندازی، گلوله باران کردن دیوارهای بیمارستان، علیرغم درخواست‌هایی که از روز اول داشته‌ایم.

همچنین با کمال تأسف به اطلاع می‌رسانیم که بیماران بیمارستان الشعب باید به بیمارستان خارطوم که سابقاً بخش کلیه بود، منتقل شوند. این انتقال در میان ترس و پیش‌بینی گلوله باران انجام شد.

دفتر رسانه ای کمیته، ۱۷ آوریل.

کمیته مقدماتی اتحادیه پزشکان سودان

مهم و فوری:

قبلاً از طرفین درگیر خواسته بودیم که مراکز درمانی را هدف قرار ندهند، اما آنچه رخ داد دقیقاً برعکس بود. بیمارستان‌ها و مؤسسات بهداشتی در خارطوم و سایر شهرهای سودان هدف گلوله باران‌های توپخانه‌ای و سلاح گرم قرار گرفتند که به دلیل گلوله باران متقابل نیروهای مسلح و نیروهای پشتیبانی سریع در اطراف، آسیب‌های زیادی به بیمارستان آموزشی الشعب، بیمارستان تخصصی ابن سینا و بیمارستان بشایر وارد شد.

گلوله باران باعث تعطیلی کامل بیمارستان آموزشی الشعب و بیمارستان آموزشی خارطوم شد و باعث ایجاد سردرگمی و ترس در میان کادر پزشکی، بیماران، کودکان و همراهان آنان شد.

این گلوله باران نقض آشکار قوانین بشردوستانه بین المللی و توافقنامه‌هایی است که حفاظت و بی‌طرف دانستن مؤسسات مراقبت‌های بهداشتی را از هدف قرار دادن تصریح می‌کند.

دیروز بیمارستان نیروی انتظامی تخلیه شد و اکنون ناتوان از ارائه خدمات است. بیمارستان الضمان در العبید نیز پس از هجوم نیروهای مسلح بسته شد.

خاطرنشان می‌کنیم که بیمارستان بین المللی شهر بحری از قطعی برق رنج می‌برد، سوخت ژنراتورهای برق رو به اتمام است و جان بیماران مراقبت‌های ویژه و جراحی را به خطر می‌اندازد.

ما از جامعه بین‌المللی می‌خواهیم که طرف‌های درگیر را وادار کند تا مراکز مراقبت‌های بهداشتی را هدف قرار ندهند، گذرگاه‌های ایمن را باز کنند و به خودروهای آمبولانس اجازه عبور بدهند. همچنین درخواست خود را از سازمان‌های بشردوستانه برای یاری رساندن و اقدام فوری برای تخلیه مجروحان و ارائه کیسه‌های خون و تجهیزات پزشکی تکرار می‌کنیم.

کمیته مقدماتی اتحادیه صنفی پزشکان سودان – دفتر رسانه

۱۷ آوریل ۲۰۲۳

این متن، ترجمهٔ بیانیه‌های گروه‌های سودانی از سایت MENA Solidarity Network است

[i] از طریق صفحه فیس بوک به روز باشید

[ii] امضا شده توسط: ۱. کمیته احیای حاج یوسف ۲. هماهنگی کمیته‌های مقاومت قدیمی عمران ۳. هماهنگی کمیته‌های جنوب نیل شرقی ۴. کمیته‌های مقاومت منطقه صنعتی ۵. کمیته‌های مقاومت – واد النیل ۶. کمیته‌های مقاومت الدلی و المزموم. – ایالت سنار ۷. حزب بعث سوسیالیست عرب ۸. اعلامیه نیروهای آزادی و تغییر ۹. حزب جمهوری‌خواه ۱۰. مکانیسم وحدت نیروهای انقلاب ۱۱. جنبش بلدنا ۱۲. اتحاد به عقب بازنمی‌گردیم ۱۳. ائتلاف مدنی برای عدالت انتقالی ۱۴. کانون اصناف سودانی ۱۵. اتحادیه کارکنان آموزشی دانشگاه نیلین ۱۶. جمعیت اساتید دانشگاه نیلین ۱۷. ابتکار استادان دانشگاه خارطوم ۱۸. جمعیت اساتید دانشگاه جزیره ۱۹. جمعیت اساتید دانشگاه علم و صنعت سودان ۲۰ جمعیت متخصصان و اساتید دانشگاه امام المهدی ۲۱. جمعیت و شبکه مهندسین دانشگاه خارطوم ۲۲. جمعیت مهندسین دانشگاه سودان ۲۳. کنفرانس فارغ‌التحصیلان دانشگاه خارطوم ۲۴. جمعیت بانک‌داران سودانی ۲۵. جمعیت کارگران بخش نفت ۲۶. جمعیت متخصصان بخش مالیات ۲۷. جمعیت افسران اداری ۲۸. جمعیت صنعتگران و کارگران سودانی ۲۹. همبستگی اتحادیه‌های سودان ۳۰. کنفدراسیون سازمان‌های جامعه مدنی سودان ۳۱. اتحاد جنبش دانشجویی ۳۲. ابتکار جوانان بحری برای تحصیلات اجتماعی ۳۴. جنبش گیرفنا ۳۵. گروه‌های سیاسی و مدنی زنان (منسام) ۳۶. بلوک کندکات شمالی ۳۷. بلوک کندکات نیل شرقی ۳۸. بلوک کندکات عمران ۳۹. بلوک بحری کندکات ۴۰. مجمع زنان برای آزادی و تغییر ۴۱. اتحادیه زنان دموکراتیک محافظان ۴۲. نگهبانان

[iii] امضاکنندگان: ۱. اتحادیه روزنامه‌نگاران سودان ۲. کمیته راهبری کانون وکلای سودان ۳. کمیته‌های منطقه صنعتی بحری ۴. همبستگی اتحادیه‌های سودان ۵. کمیته مقدماتی اتحادیه اساتید دانشگاه علم و صنعت سودان ۶. کمیته راهبری برای فدراسیون مهندسان سودانی ۷. کمیته معلمان سودانی ۸. اتحادیه نویسندگان سودانی ۹. کمیته مقدماتی اتحادیه داروسازان – ایالت خارطوم ۱۰. انجمن وکلای دارفور ۱۱. اتحادیه کارگری کارکنان آموزشی دانشگاه خارطوم

[iv]لینک فیسبوک

[v] امضا شده توسط: کمیته‌های محله بحری، کمیته‌های هماهنگی مقاومت در شرق نیل جنوبی، کمیته‌های هماهنگی مقاومت در عمران قدیم، کمیته‌های مرکز مقاومت و تغییر، دارالسلام، کمیته‌های محله ایمباد، کمیته‌های محله امبادا

به‌جای مقدمه

هاله میرمیری

این نوشتار درست مانند نویسنده‌اش از اساس چندپاره است؛ آش‌ولاش گیرکرده در مختصات زمان و مکانی متفاوت، بیرون و درون جغرافیا رخدادهایی که منقطع اما پیوسته در حال به وقوع پیوستن در ایران هستند. نویسنده برای پیوند میان آنچه به یاد می‌آورد، آنچه هست و امکان‌هایی در آینده لاجرم سه برش از زمان را در هم می‌تند تا تجربه دور اما بسیار نزدیک خود را در نسبت با یکی از پیشروترین خیزش‌های سیاسی ایران معاصر، یعنی «خیزش ژینا» مفصل‌بندی کند. چنین ارتباطی با زمان همچنین ماحصل سوژه‌ای است گیر افتاده در تنگنای مکان. میان «اینجا» و «آنجا»؛ در دو سر قطب «شمال جهانی و جنوب اش». زمان از درون تن دیاسپوریک اش و از لابه‌لای تجربه منحصربه‌فرد و گره‌خورده با تصاویر و خاطرات اینجاوآنجا، پیوسته از سه مجرای زمانی غیرخطی عبور می‌کند و گذشته، حال و آینده را به هم می‌بافد. مکان‌ها از درون خاطرات جمعی-فردی اش می‌گذرند و ردشان بر بدن حال حاضرش می‌ماسد. نبض گرم و زندهٔ خیزش، ادراک عاطفی-حسانی-بدن­مند او را به‌مانند هزاران فرد دیگر به حرکت وا‌می‌دارد. از گرمای این تپندگی است که «تخیل سیاسی» ربوده‌شده‌اش بار دیگر توان تصور آینده را به دست می‌آورد. این نوشتار اما به هیچ رو مرثیه‌ای در باب جا ماندن در وطن نیست؛ قصد دامن زدن به دوتایی «رفتم اما وطن از من نرفت» و یا آنکه در آن «خانه» جا ماندم را ندارد. به‌عوض می‌پرسد چگونه بدن‌های به‌ظاهر منفصل و منتشر در زمان‌ها و مکان‌های متفاوت از درون ترس، خشم و تخیلشان آینده‌ای متفاوت خواهند آفرید.

یک گام به‌پیش، دو گام به پس

نوشتهٔ بالا را دو هفته پس از اولین به خیابان آمدن‌ها نوشتم؛ درست زمانی که نفس‌های تازهٔ خیزش ژینا جان زنان و مردان را در سراسر ایران همچون آذرخشی می‌سوزاند. ما/منی که از ایران بیرون آمده بودیم، مایی که هر چه می‌کردیم نمی‌توانستیم کسرشدن خیابان را از فهممان و از اتفاقات رخ‌داده پیش رو نادیده بگیریم، هر روز از شتاب اتفاق‌ها عقب می‌ماندیم. چشم دوخته بر صفحات مجازی از خبری به خبر دیگری می‌پریدیم و پر می‌شدیم از می‌دانم ها و نمی‌دانم ها…از آه این لحظه!! وای برمن!! هیهات؛ چه- خواهد- شد- ها!!! ترکیب خیابان، زایش امر نو و خیزشی که به تکین ترین شکل خودش به دست افراد در لحظه رقم می‌خورد همزمان انبانی از تروماهای جمعی و امکان تخیل آینده‌ای دیگر را فراهم می‌آورد. آن ظلم (های) چهل‌وچهارسالهٔ رفته برزنان، تاخورده بر ستم‌های کش‌دار کوردستان، زاهدان، احواز، آن‌همه مطالبهٔ کارگرانی که دیده نمی‌شدند در کنار تمنای عجیب آزادی و زندگی‌های نزیسته تن‌های جنبده را در میانهٔ «تصاویر» گذشته و «تصور» آینده فشرده می‌کرد. حجم چگال خاطرات، آن اضطراب، ترس و خشم انباشته در سلول‌های بدن از یک‌سو و پنداشت فردای آزادی و شکوه زندگی در پس آن، پرسش‌های اولیه حول ایدهٔ زمان را برایم شکل داد. به‌راستی زمان از کدامین سو به سمت این خیزش در جریان بود/است؟ آیا گذشته و تل رخدادهای تاریخی، آن تلخی زیستهٔ برآمده از چهل و اندی سال سرکوب، مولد زایش امری نو بود و یا تصور آینده‌ای بدیل، دربردارندهٔ «جور دیگر زندگی کردن»، حال حاضر را تسخیر می‌کرد؟ اوراق کردن بردارهای زمانی نه آن رو که سه مقطع گذشته، حال و آینده ازهم‌گسسته باشند؛ به‌عکس، نشان‌دهندهٔ آن بودند که جریان‌های زمانی همواره در امتداد هم، پیوسته، نامتباین و درهم‌پیچیده‌اند. حال، خود، آبستن گذشته بود و این دو (گذشته و حال) هرلحظه بذر لحظهٔ بعد (آینده) را می‌کاشتند. نه آنکه گذشته به شکلی خنثی بر تجربه‌های تکین در خیابان علاوه شود، به‌عکس، چیزی از جنس تل بارشدگی زمان و انباشت تجربه‌های مادی و غیرمادی دردناک بود که گذشته و حال را به هم متصل می‌کرد. همزمان اما تصورات جمعی ما دربارهٔ آینده‌ای جایگزین لحظهٔ حال را (حالی که اکنون خود به بخشی از گذشتهٔ خیزش بدل شده است) درهم می‌شکافت. این زمانمندی ویژه خیزش، حجم عجیب خاطرات پراکنده اما متصل‌به‌هم و درعین‌حال میل ورزی به محقق کردن آینده‌ای‌ای بدیل تن‌های منفصل در جغرافیاهای مختلف را به حرکت وا‌داشته و متأثر می‌کرد. احساسات متشتتی همچون ترس، خشم، نفرت، امید و ناامیدی در تن‌هایمان در رابطه با تن خیزش، احیا می‌شدند.  انبان ترس‌های تنانه نهفته آمیخته با شدت و ضرباهنگ عجیب مبارزه در خیابان رفته‌رفته جای خود را به خروش خشمی مهارناشدنی می‌داد و سپس باری دیگر به امیدی برای «زن شدن»، «کثیر شدن» و چیرگی بر آن حس عمیق استیصال و ناامیدی سیاسی که سالیانی در جان و روان ما انباشته‌شده بود، بدل می‌شد. با علاوه شدن روزها بر یکدیگر احساسات ما نیز دگردیس شدند. با پیشروی هرچه بیشتر و درگیری نیروهای متفاوت سیاسی، دیگر تنگنای گذشته نبود که ما را به خیابان‌های داخل و خارج ایران می‌کشاند؛ بلکه رویای جمعی رادیکالی بود که کردارهای جمعی متفاوتی را طلب می‌کرد. تکیه زده بر شانه‌های این گذشته باید کاری برای این آینده می‌کردیم؛ هم در خیابان و هم در نقل کردن آنچه برما گذشته و می‌گذرد به روی کاغذ.

من و ژینا؛ رویارویی با یک آرشیو تنانهٔ مشترک 

روز شانزده سپتامبر است و اولین خبرها از راه می‌رسند. خبر کوتاه و شسته-رفته است؛ دختر کورد بیست‌ودوساله به نام ژینا (مهسا) امینی به سبعانه‌ترین شکل ممکنش توسط گشت ارشاد یا همان پلیس حجاب ایران به قتل رسیده. شنیدن خبر از حد تصور و توان هر آدمیزادی فراتر است. تصویر ژینا بر آن تخت نفرین‌شدهٔ بیمارستان و لوله‌های منشعب از بدن نیمه مرده‌اش اولین جرقه‌ها را می زند. در سرم، مسیر پر تردد ایستگاه حقانی تا سر در ورودی وزرا را با ضرباهنگی تند طی می‌کنم. شدت وحشت تجربه شدهٔ ژینا و مواجهه با آن مفتش‌های خیابانی تنم را بی‌رمق و سست می‌کند. تصویر پرتابم می‌کند به آن بازی دلهره‌آور دزد-پلیس میدان ولیعصر در مواجهه با گشت ارشاد؛ پنهان شدن در هتل آرامیس و همکاری کارکنانش برای آنکه بگویند مسافرشان هستم تا از گزند آن خشونت عریان در امان باشم. در ادامه با خاطرهٔ آن روز می‌روم به ایستگاه وزرا و آن عکس‌های سه در چهار مجرمانه از سه ور. خشم می‌نشیند جای آن سکوت. مادربزرگ مرده بود و من مانتو سیاه اما کوتاهی برای خاکسپاری اش پوشیده بودم. درست ایستاده بودم جای ژینا وقتی برای آن پلیس حجاب چیزی را با اکراه و اعتراض توضیح می‌داد. احساس بی پناهی و انزجار از پوشیدن آن عبای گشاد و جایگزین داده شده که از قضا بوی کفن می‌داد تا می‌خورد به روی تصویر ژینا که حالا صندلی را گرفته و عن‌قریب است که پخش زمین شود. به‌سرعت و همزمان با پاهای کم‌توان و تصویر معوج ژینا بعد از برخورد جسم سخت به سرش، سرم گیج می‌رود و می‌افتم به زمین. ژینا زیر پوستم جیغ می‌کشد و بالا می‌آورد. منشوری می‌شود متکثر از پیکر تمام زنان زنده اما مردهٔ هم‌نسلم در میانهٔ ترس و سکوت دهه شصت؛ که تیره پوشیدند، نبوسیدند و دست یارشان را در خیابان‌ها رها کردند. حتی عقب‌تر. ژینا که به زمین می‌افتد من از روی موکت‌های چرک تاب نمازخانهٔ آن مدرسهٔ کذایی با آمیزهٔ از بوی مشمئزکنندهٔ جوراب و گلاب و طهارت بلند می‌شوم؛ نه ساله ای با چادر سفید گلدار، دستانی رو به آسمان و چشمانی که به عکاس خیره مانده. تنم درون تن تاریخ زیسته کش می‌آید با تصویر ژینا. با سر می‌افتم در حیاط مدرسه؛ احاطه شده با صیادانی چون مدیر، ناظم و معلم پرورشی کلاس دوم راهنمایی. سیاه پوشی کوتاه قد به نام ناظم کش مقنعه‌ام را از پشت  می‌کشد و صورتم، با آن دو ابروی قیچی خورده پنهان شده زیر چتری‌ها را می‌بیند. کشیده می زند و پیشانی من و ژینا می‌خورد بهم. صورت من می‌سوزد و از گوش ژینا خون می‌آید. جلوتر می‌رویم باهم و می‌نشینیم پشت نیمکت‌های دبیرستان سمیه، زنگ اول، معارف اسلامی (دو). خیره بهم نگاه می‌کنیم از تصویر داده شده از بدن‌هایمان که دارد در آتش جهنم می‌سوزد اگر با کسی پیش از ازدواج عشق بازی کرده باشیم. ژینا ریز می‌خندد و من می‌زنم زیر گریه. ژینا که به زمین می‌افتد در جا خشکم می زند. پیکر بی جانش روی دست‌هایمان، روان می‌شویم به سوی گورستان سقز. روسری‌ها در دستان­مان در باد می‌رقصند. زمان می‌ایستد و تاریخ به سوی آینده خیز برمی دارد. «ژینا گیان توˇ نامری، ناوت ئه بیˇته رهˇ مز»⸻ ژینا جان تو نمی‌میری، نامت یک رمز می‌شود.

سوژه-تن دیاسپوریک؛ خاطرهٔ آنجا و حمل تن دیگری در اینجا    

سارا احمد (۲۰۰۰)[i] در بخشی از کتاب «مواجهات غریبه» می‌نویسد که بدن‌ها در زمان‌ها و مکان‌های متفاوت با تفاوت‌هایشان از یکدیگر متمایز می‌شوند. با این وجود، این بدن‌ها، صرفاً دو پیکر مجزا و متفاوت از یکدیگر نیستند؛ بلکه انگارهٔ بدن «دیگری» را در خود حمل می‌کنند. احمد برای روشن کردن این انگاره از مفهوم «بینا-بدنی» استفاده می‌کند تا نشان دهد عواطف چگونه به وسیله بدن و در میان آن­ها به گردش درآمده و آن‌ها را متأثر می‌سازد. در حالی که سیاست بدن[ii] معین تأیید و یا حذف بدن‌ها در نسبت با بدن معیار و در ارتباط با رابطهٔ قدرت-سرکوب-مقاومت است، مفهوم «بینابدن»[iii] به مثابهٔ مقر اصلی نمایان شدن تفاوت‌ها فرد را قادر می‌سازد تا بدن‌های گوناگونی را در خود حمل کند؛ حمل کردنی که الزاماً و به صورت «ساختاری معادل یکدیگر نیستند و به شکل نامتقارنی در ارتباط با خشونت بالقوه قرار می‌گیرند.» (احمد ۲۰۰۰، ۴۸). با همین منطق می‌شود فهمید که چطور سوژهٔ دیاسپوریکی چون من تن «پلیسی شده» ژینا و البته آن «پلیس حجاب» را توامان با خود در مختصات جغرافیایی و گاه شمارانهٔ دیگری حمل می‌کرد؛ به این اعتبار، روابط قدرت نیز هرگز محدود به بردارهای عمودی و یا افقی‌اش و در هیبت قدرت-مقاومت باقی نمی‌مانند؛ بلکه می‌توانست در هیبت امری غیرقابل اشاره و در پوشش خاطرات تن پلیسی شدهٔ پیشین فرد را دوباره تحت تأثیر قرار دهد و علیه خود بشوراند. 

با قرائت بینابدنی بدن من، به عنوان سوژه دیاسپوریک، فارغ از فاصلهٔ جغرافیایی/مکانی‌اش، در آن و یا لحظه ای به بدن ژینا، به عنوان یک دختر شل حجاب آمده به «مرکز» متصل می‌شد و در برابر قدرتی عبوس و وحشیانه خود را بی پناه می‌یافت. این اتصالات حول تجربه‌های زیستهٔ گذشته و تل خاطرات تنانهٔ سرکوفته ای که فرصت عکس العمل را در مکانی دیگر از من ربوده بود، باری دیگر در هیبت اضطراب/ترس در ابتدای خیزش و سپس در کالبد خشمی لبریز در میانه و حال حاضر آن ظاهر می‌شدند. از سوی دیگر، بازجویی و قتل ژینا هم زمان تصویر و تجربهٔ خشونت و درد میان نسلی را در یک بردار قرار داده و بدن‌های بسیاری از ما را آماده برای خیز برداشتن، ایستادن و تاختن به پیکرهٔ «دیگری» سرکوب گر فرامی خواند. تصویر این خشونت، اینرسی و شدت پرتاب در درون این خاطرات، و بازیافتن قدرت‌های از دست رفته چنان قوی بودند که امکان تصور و محقق کردن سیاست به طریقهٔ دیگر را در ما فعال می‌کرد. گیرم از دور و به واسطه خواستن‌های مکرر و دائم. اولین گام برای چنین محقق کردنی، جستن و بازمفصل‌بندی احساسات متناقض گذشته و اذعان به آن بود که امری نو از درون توروماهای نسلی و خشم‌های مشترک ما جوشیده و بیرون می‌آمد؛ اذعان به آنکه آن ترس‌ها، خشم‌ها و احساسات کشدار کاری برای محقق کردن آینده‌ای متفاوت خواهند کرد.

دیبش اناند[iv] (۲۰۰۹) در جستاری تحت عنوان «سوژگی دیاسپوریک به مثابهٔ موقعیتی اخلاقی» وضعیت سوژهٔ دیاسپوریک را از اساس مساله مند می‌داند. این سوژگی به زعم او برآمده از وضعیتی مرزی است؛ وضعیتی که تن فرد به مکانی گره می‌خورد اما «ارتباطات عاطفی-حسانی»[v] اش فرای یک جغرافیای خاص، مرزها، جایی که از آن می‌آید و به صورت کل «خانه» کشیده می‌شوند. ابهام، گیجی، اضطراب مولد، و شبکهٔ عاطفی به زعم او از هر سو در هم تنیده می‌شوند و مختصات سوژگی دیاسپوریک را برمی سازند. این سوژه معلق در میان دو جهان و گیر افتاده میان «آنجا» و «اینجا» است. به محض آنکه علقه بیشتری نسبت به هر یک از این دو وجه پیدا کرد، دیگر دیاسپوریک نیست. در مواجهه با خیزش ژینا اما مرز میان اینجا و آنجا یکسره از میان رفت. سوژه-تن دیاسپوریک در این مواجهه همزمان و به شکل بیناتنی تن­های سرکوب شدهٔ بشماری دیگری را در خود حمل می‌کرد؛ اینجا و آنجا توامان در زیر پوست او وجود داشت. این سوژه-تن در میان «طیف» زمان‌ها و مکان‌های گوناگون در رفت و آمد بود. خیزش ژینا  منشوری از زمان‌های متکثر را به ارمغان آورد. مناقشه نه دیگر بر سر دوپارگی زمان و مکان، «اینجا» یا «آنجا»، بلکه بر سر «هم اینجا- هم آنجا» بود. قطرات خون ژینا چونان افشرهٔ جوهری در بافت سلول‌های تن­مان پخش می‌شد و همزمان سلول‌های مرده و رنگ پریدهٔ دیگری را مرئی می‌کرد. «اکنون» ما متأثر از اتصالاتی به تجارب زیسته، تاریخ‌های مشترک، امور نامرئی و غیرمادی بود که هرچند قابل اشاره نبودند، اما وزنشان بر سینه‌ها سنگینی می‌کرد. به این اعتبار، میان «ما» جماعت از ایران بیرون آمده و «آن­هایی» که در ایران مانده بودند خط تفارقی احساس نمی‌شد. نه آنکه تفاوتی نباشد از حیث مواجهه با خشونت عریان جاری در خیابان‌های ایران، که در خود نیز درجات و شدت متفاوتی داشت (سبعیت و خشونت در کوردستان و جمعه‌های خونین زاهدان با هیچ خشونت دیگری قابل قیاس نیست) و آن شکل همبسته اما امنی که دیاسپوریک ها به خیابان می‌آمدند؛ که قطعاً متفاوت بود. اما چیزی از جنس زمان زیسته، از جنس «امری غیرقابل اشاره»، بدن‌های بیرون افتاده از ایران را به همان تاریخ (های) زیسته اما ناگفتهٔ زنانه در ایران پیوند می‌زد. در مواجهه با تصاویر خیابان‌ها در ایران چیزی از جنس «اضطراب وجودی» سراسر بدن‌ها را فرا می‌گرفت. گویی مقابل آن ماشین کشتار میدان ولیعصر ایستاده ای و هوار می‌کشیدی. رفته رفته احساسات از جنس دیگری شدند. ما دیگری آدم‌های گذشته نبودیم. خیزش جسارتِ بی­مانندِ مواجهه با خود، دیگری، و زخم‌های سربازکرده را هم زمان به ما بخشیده بود. ژینا شدن/ کورد شدن، بلوچ شدن، دیدن آنچه ندیده بودیم بخش اهم این خیزش بود. «حس کردن» آنچه پیش تر، زیر سایهٔ مرکزگرایی حس نکرده بودیم. خیزش ژینا، بازگشت شبح گذشته ه­ای بود که ظلم روا رفته در آن به اشتباه یکسان فرض شده بود. این خیزش اما همزمان تبلور امکان آینده‌ای بود از جنس دیگر؛ آینده نه به شکل موعودگرایانه و نظارهٔ آنچه از راه خواهد رسید؛ بلکه موتور حرکت و رویای جمعی بود برای ساختن زندگی «چونان که باید باشد». تن بی‌رمق ژینا نوری بر گذشته‌هایمان انداخته و همزمان «توانی» برای بازپس گرفتن قلمروهای مان به ما بخشیده بود. خیزش ژینا رفتن به سوی امکان­های رهایی بخش و بدیعی است که فرصت بازگشت به گذشته به صورت منفعلانه را از ما می‌رباید. ما فعالانه گذشته را برای ساختن آینده‌ای آزاد و دموکراتیک احضار خواهیم کرد. ما آینده را به میانجی توان‌های متفاوت مان و حسب صداهایی که هرگز شنیده نشدند خواهیم ساخت.  

[i] Ahmed, Sara. Strange Encounters: Embodied Others in Post-Coloniality. Transformations. London; New York: Routledge, 2000.

[ii] Body Politics

[iii] Inter-embodiment

[iv] ] Anand, D. Diasporic Subjectivity as an Ethical Position. South Asian Diaspora, 1:2, 103-111 DOI:10.1080/19438190903109412

[v] Affective Connections