یگانه خویی
هر حسی زمانی به مرزهای شدت خود میرسد و تجربه به من میگوید که باید آن زمان را نکو داشت. پیش از آن، آدم حرف میزند و حرف میزند و بعد حتا زمانی میرسد که دیگر حرف هم نمیزند. دیرزمانی ساکت میماند تا از بیزنس تحلیل بیپایان و توهم همهفهمیِ جداافتاده از تجربه دور بماند. معنا و ضرورت گفتن هم از میان میرود، زیرا میان آنچه گفته میشود و آنچه در واقعیت میگذرد، نهتنها رفتوبرگشت که حتا تماس و اصطکاک معناداری هم وجود ندارد. و اینطور میشود که حرفها یا از فرط تکرار بهتمامی کسالتبارند؛ یا گویندگانشان از خشنترین صحنهها چشم برگرفته و با کلمات کاغذین به جنگِ آسیابهای بادی رفتهاند؛ یا که اصلا تمامقد در کنار آسیابهایی که استخوانهای مردم را میسایند، ایستادهاند و هر آنکس را که کنارشان نایستاده، لای سنگهای آسیاب هل میدهند.
به گمانم اما چیزی از جنس خشم آرامآرام در من رسید و همان بود که مرا به نوشتن اولین سطور این متن واداشت. و حاشا که فقط تودهای از خشم نبوده که میل به سخنگفتن داشته. ضرورت بر شهادتی نیز به گمانم بوده و هست. رنجی جانکاه و پیوسته از یکسو، و از دیگرسو کثافت بسیاری را بر آبها شناور دیدن. و بعد بختیاریِ این که وقت و امکانی برای نوشتن بوده باشد و بااینهمه هنوز ننوشته باشی… اما همیشه فشار آبِ پشت سد باید بالا رود تا سد ترک بردارد. این متن هم خود از همان بیمعناییها مبرا نیست. اما شاید کلمات شاهدی باشند بر این زمان. تا بگویند که من بودم، ما بودیم، نمرده بودیم، میدیدیم، حس میکردیم و هنوز توان تکلم داشتیم.
از «زن، زندگی، آزادی» تا کشتار و جنگ
به چهارمین سالگرد کشتن ژینا امینی در حالی نزدیک شدیم که روز شنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ نیلوفر مجاور، زن ۲۷سالهی پیرانشهری، پس از آن که حدود ۱۰ روز در محلی نامعلوم تحت خشونت جسمی و جنسی و محرومیت از آب و غذا قرار گرفته بود، بر اثر مرگ مغزی جان باخت. چهار سال پیش که ژینا امینی در اثر ضربهی مامور گشت ارشاد به مرگ مغزی از دنیا رفت، سدِ تحمل بخش بزرگی از جامعه ترک برداشت و فریاد «ژن، ژیان، ئازادی» که از کوردستان بلند شد، در ایران و فراتر از مرزهای ایران طنین انداخت؛ بدل شد به سکوی یکی از بلندترین خیزهای مبارزهی اجتماعی-سیاسی با خشونت و سرکوب رژیم جمهوری اسلامی و توانست — گیرم برای زمانی کوتاه — میان مرکز و حاشیه، و به شکلی تقاطعی میان اشکال مختلف سرکوب و تبعیض همگرایی و همزبانی ایجاد کند. میان ما و آن روزها اما چند درهی دهانگشوده فاصله افتاده است و هزاران مرده که «به مرده نمیروند»، بسان «فانوسهایی که هنوز نفت تویشان است»، در کفِ درهها خوابیدهاند.
چهار سال از مرگ ژینا گذشته است و مدام از آمار بالای زنکشیها خواندهایم. چه چشم برگیریم و چه نه، در میانهی یک جنگیم و پای همهمان در گلِ چسبناکی از گفتارهای رنگرنگِ جنگخواهانه و جنگستایانه فرو رفته است. «زن، زندگی، آزادی» نتوانست به قدرِ الگوی کوردیِ خود ایدهی سیاسیِ فراگیر و دامنهداری برای جامعه شکل دهد. از سهگانهی آن، بیش از همه «زن» و مباحث مربوط به حجاب، حق بر بدن و جنسیت بود که گسترش عمومیتری یافت. «آزادی» نیز در نبرد با پدرمردسالاری و نگاه مذهبی و پیشامدرن جمهوری اسلامی توانست مرزهای اجتماعی پیشین خود را به چالش بکشد؛ اما همین آمار هرروزه از زنکشیها گواه است که آزادیِ زنان (و بهطبع آزادی افراد کوییر) نیز بهبود اجتماعی وسیعی نیافته است. «زندگی» نیز شاید بیش از همه در تلاش برای فراگیر کردن خواستِ «اعدام هرگز و برای هیچکس» نمود یافته باشد. بااینهمه در واقعیت امر، «آزادی» و «زندگی» بسط سیاسیِ چندانی نیافتند و «زن، زندگی، آزادی» نتوانست چنانکه باید و شاید به دال سیاسیِ شایستهای برای معیشت مردم و مقابله با اعدام بدل شود. و البته شکی نیست که ماشین سرکوب و اعدام جمهوری اسلامی در شکستنِ بالهای خیزش نقشی تعیینکننده داشت.
این روزها در چهارمین سالگرد قتل حکومتی ژینا امینی، جنگی همهجانبه و مرگبار را تجربه میکنیم. آنچه بر فضا مسلط شده، هیچ نسبتی با هیچ شکلی از زندگیخواهی ندارد. بمبهای آمریکایی و اسراییلی که بسیاری از «هموطنان»مان در خارج از کشور صدایشان میزدند، مردم بیگناه بسیاری را کشته، زیرساختها و سرمایهی ملی-مردمیِ فراوانی را بر باد داده و بیخانمانی و بیکاری به بار آوردهاند؛ گرانی بیداد میکند و در آستانهی سال تحصیلی تازه باید از دور آرزو کرد که کودکان کمتری به سببِ فقر فراگیر از امکان تحصیل محروم بمانند.
سلطنتطلبان در ماههای پیش و پس از جنگ به نامِ نامیِ «میهن» از دوردست برای مردم ساکن «مرز پرگهر» از شرورترین قدرتهای استعماری بمب طلب کردند. و جمهوری اسلامی پس از آخرین و مهیبترین کشتارش در دیماه ۱۴۰۴، هنوز هم لحظهای از کشتن دست نکشیده است. در مرگخواهی، بهواقع هر دو نیرو به هم شبیه بودهاند: یکی — رژیم جمهوری اسلامی — مرگ را در درون و بیرون حکمفرما کرده، از شهادت و خون تغذیه میکند و مرگسیاست نهتنها وسیله که غایت وجودیش است. آن دیگری اما بر آن بوده که مرگ را وسیله قرار دهد و میهن را از دلِ جنگ و نابودی به آزادی و آبادیِ موعود و موهومی برساند. تفاوتهایی نیز البته با یکدیگر داشتهاند: جمهوری اسلامی از همان ابتدا با شعار «زن، زندگی، آزادی» دشمن بود، چراکه هرگز چیزی جز موجودیتی زنستیز، مرگستا و آزادیستیز نبوده است. اما سلطنتطلبان کوشیدند دور از مام «وطن»، از دلِ این شعار راهی بگشایند، خود را به آمریکا و اسراییل نزدیک کنند و بی آن که به مخاطرات این شکل گفتمانسازی از دوردست و بالادست برای مبارزهی سیاسی مردم در داخل ایران توجه داشته باشند، به پیشواز آبادی و آزادی خیالینی از دلِ جنگ و تخریب رفتند.
اما اگر پهلوی برسازندهی گفتمانی راستگرا و مرکزگرا بوده که تخیل نجاتی بالقوه را به حول و قوهی آمریکا و اسراییل سادهلوحانه/فریبکارانه در فضا بالانده است، جمهوری اسلامی هنوز و همواره یک فاشیسم مستقر عیان و عریان بوده که با زین و برگِ بسیار، بهدفعات دست به کشتار جمعی زده است. ۴۷سالگیِ جوخهی آتش در سنندج، ۳۸سالگیِ تابستان خونینِ ۶۷ و ۳۴امین سالگرد ترور میکونوس در برلین — یادمانهای همین روزها و هفتها — شاهدهایی زندهاند بر این که کشتار مسالهی امروز و دیروز ما نبوده. برای بسیارانی زمان برده تا جریان خون آرامآرام به زیر پاهایشان برسد. دیگرانی اما — از جمله مجاهدین، مارکسیستها و کوردها — از همان ابتدا شاهد بودند که نطفهی جمهوری اسلامی چگونه با اعدام و ترور بسته شد.
آن سمتِ کشتار و سرکوب که حد یقف نمیشناسد، پیش از حملهی امپریالیستی میتاخت و در حین جنگ نیز حتا برای لحظهای کوتاه نیامده، خودِ نظام جمهوری اسلامی است؛ حکومتی که در گفتارِ مبارزه و مقاومتی دمیده و میدمد که دیگر نهتنها بنیان و توان مادی معناداری ندارد، بلکه از مشروعیت مردمی نیز برخوردار نیست. رژیم که چند هفتهای پس از کشتار جمعیِ مردم با تسلیحات جنگی در شهرهای مختلف، مورد حملهی آمریکا و اسراییل قرار گرفت، ماههاست جمعیتی از طرفداران و ذینفعان دوامِ خود را به خیابانها میآورد و همزمان که در داخل و خارج دستگاه پروپاگاندای فعالی دارد، ماشین کشتارش را نیز با شتابی شگفت که کشتارهای دههی خونین ۶۰ را یادآوری میکند، به راه انداخته است. در واقع چنان سلسله موارد دیگری که از ابتدای انقلاب رخ داده، نهتنها جامعه فرصتی برای سوگواریِ جمعی در برابرِ فاجعهی کشتار وحشیانهی دیماه ۱۴۰۴ پیدا نکرد، که اینبار درگیرِ جنگ و تبعات جنگی شد که خودِ این رژیم اقتدارگرای شیعی با سیاستهای منطقهایش در شکلگیریِ آن نقش داشته است.
«جنگ» که روزگاری روحالله خمینی «نعمت» قلمدادش کرده بود، برای حکمرانیِ لغزانِ باقیماندهی سران این نظام هم شکلی از نعمت بوده است: توانستهاند در حافظهی جمعیِ جامعه، مناظر کشتار خود در دیماه ۱۴۰۴ را با مناظر کشتار دشمن در ماههای اخیر جایگزین کنند (مهرِ تاییدی بر این که کارکردِ این حکومت تا چه حد به دشمن شباهت دارد)؛ کشتنِ دستگیرشدگان و دیگر مخالفان را تسریع کردهاند؛ با امنیتیتر کردنِ فضا — قطع سیمکارتها به خاطر سادهترین فعالیتها و مسدود یا دسترسناپذیر کردنِ حسابهای بانکی — امکانِ انجام سادهترین کارهای روزمره را از آدمها گرفته، کوشیدهاند فضا را به روی اطلاعرسانی، کار رسانهای و اعتراض ببندند؛ در کنار بیکاری و تورمی که دوام را برای طبقات فرودست ناممکن کرده، فقیرسازی و فرودستسازی قشری وسیعتر چنان شتاب گرفته که جامعه با منظومهی خردکنندهای از نیازهای مادی-روانی درگیر شده است. تمام این اخلالها که فقط رو به سوی کاهش زندگی و افزایش مرگ دارد، برای حکومت همزمان شکلی از نعمت نیز هست. و صدالبته برای جمهوری اسلامی این نیز نعمت بزرگی است که در میان مردمِ مسلمانِ منطقه از یکسو و برای دستهای سادهلوح و کوتهنظر از آنتیامپریالیستهای جهان از دیگرسو — که هر دو نشسته در دوردست از زیستِ جانکاهِ مردمانی، فتیشِ «مقاومت» میسازند — در مقام یگانه دولتی در منطقه بازنمایی شود که در برابر نیروهای امپریالیستی «مقاومت» میکند و از این راه، وجاهت و حتا محبوبیتی تازه کسب کند. درست است که در میانهی جنگیم، اما داعیهی مقاومت جمهوری اسلامی هرگز از آن ویتنامی دیگر نخواهد ساخت، چراکه این کلاغ سیاهتر از آنست که به شکل قناری درآيد.
گفتار مقاومت در جمهوری اسلامی
اما جمهوری اسلامی به چه معنا دارد «مقاومت» میکند؟ اگر به عقب برگردیم و بنگریم که محور مقاومتِ ویرانشدهاش را به قیمت فقر مردمی ساخت که «دریای نفت در زیر» داشتند، و تقابل دشمنانهاش در برابر آمریکا و اسراییل و بهکل جهان غرب — حتا اگر منطق درونیش برای برخی جبهههای سیاسی مورد تایید باشد — برآمده از نگاه و خواستِ جمعی مردم در یک جامعهی دموکراتیک نبوده است، مقاومتش چگونه موجه میشود؟ رژیمی که از همان بدو تاسیس تا به اکنون خود را با کشتار مخالفان، خانهنشین کردنِ منتقدان، تبعید دگراندیشان، سرکوب اعتراضات بهحق فرودستان، زنان و دیگر اقلیتها و اعدامهای هرروزه برقرار نگه داشته، به نمایندگی از چهکسانی به مقاومت مرگآلودش ادامه داده است؟ و فراتر از اینها همه، میتوان بهصراحت پرسید که اصلا مرز میان سران کنونی جمهوری اسلامی با اسراییل و آمریکا کجاست که یکی بتواند در برابر دیگری مقاومت کند؟ آیا اصلا دوقطبی وجودیِ معناداری در کار است؟ به جنگ دروازدهروزه که برگردیم، درست به دلیل وجودِ نفوذ امنیتی در بالاترین سطوح نظام بود که اسراییل توانست تعداد زیادی از نیروهای کلیدی جمهوری اسلامی را طی دوازده روز جنگ از بین ببرد. در دستگاهی که داعیهی مبارزه و مقاومت دارد، بهیقین کسانی چهره پنهان کردهاند که خود پیشاپیش راهِ ورود را بر دشمن گشودند. چنین حکومت ناکارآمد، فاسد و سرکوبگری اصلا چطور میتواند ادعای مقاومتی داشته باشد که باورپذیر جلوه کند؟ و اصولا مقاومت به نامِ کدام مردم؟
جمهوری اسلامی به نام «مردم»، اما در بهترین حالت فقط به نامِ کسری از مردم که این ماهها خیابانها را به آنها سپرده، و در واقعیتِ امر برای حفظ قدرت و سرمایهی الیت سیاسی و نظامیِ خودش است که این بهاصطلاح «مقاومت» را پیش میبرد. «خودِ» نظام از دل کشتارهای متعدد نسبتش را با جامعه روشن کرده است. در واقع بخشی از آنچه نگذاشته این جنگ تا کنون با قسمی توافق به پایان برسد، کشمکش بر سر تقسیم قدرت و چندگانگیِ مراکز تصمیمگیری درونِ ساختار اداری-نظامیِ آن بوده است. بوی این کشمکش، مکرر از لابهلای اخباری که از میانجیگری برای حصول یک توافق، نفیِ خبر این میانجیگری از سوی نظام/سپاه و در ادامه بعضا حملهای مشکوک که یحتمل برای زدودنِ امکان هرگونه میانجیگری است، به مشام رسیده است [یکی از اخیرترین مثالها خبری بود که از کانالهای کوردی و از العربیه در باب نقش نچیروان بارزانی در انتقال پیام میان دولت آمریکا و سپاه منتشر شد]. آنچه نمودِ «مقاومت» به خود گرفته است، بیش از هرچیز روکشی است بر بلوایی بر سرِ قدرت که باید امیدوار باشیم پیش از آن که قاطبهی مردم به گرسنگی مطلق بیفتند، کل سرزمین به زمینی سوخته بدل شود و دیگر هیچ امکانی برای گفتوگو و پایان جنگ باقی نماند، تغییر کند.
حکومت در تمام این سالها بدون داشتنِ مشروعیت مردمی، از نیروهای شبهنظامیِ اسلامگرای منطقه برای بسط قدرتش حمایت کرده است. در منظرهای بهتمامی متناقضنما در حالی که در درون مرزهایش در حال استثمار، سرکوب و سلب حق در ساحتهای متکثر بوده، کوشیده در منطقه خود را حامیِ سلبِحقشدگان، استعمارشدگان و مظلومان جا بزند. و همه خوب میدانیم که پدری که در خانه کمربند در دست دارد و تهدیدی همیشگی است، نمیتواند بیرون از خانه خود را به ژست راستینی از حمایتِ مبارزات حقخواهانهی مردمان دیگری بیاراید. بهواقع همهی این ادعاها و تلاشها نیز در راستای بسط قدرت خود و سرپا نگهداشتن ساختاری اقتدارگرا بوده است. در تلاش برای حمایت از نیروهای اسلامگرایی چون حماس و حزبالله، بر فضای فعالیت سیاسی نیروهای سکولار در لبنان و فلسطین نیز اثر منفی گذاشته و نقشاش در برقرار نگهداشتن دیکتاتوری چون اسد نیز که آشکار و دانسته است [زنان پناهجویِ سوری که سال ۲۰۱۷ در کلاسهای زبان آلمانیِ من در «هایم»ی در فرانکفورت شرکت میکردند، تلاشی انسانی احترامبرانگیزی به عمل میآوردند تا ایرانیبودنِ مرا از ایرانیبودنِ «سپاه قدس» جدا کنند].
این سالها با تورمِ مفهوم «مقاومت» نیز روبهرو بودهایم. گویی مقاومت نسخهایست برای تمام فصول و به هیچگونه پیششرطی نیاز ندارد، نسخهایست ازلی که نمیتوان به بدیلی جز آن فکر کرد. گویا بدون داشتن امکانات مادی کافی، به هزینهی فرسایش امکانات حیات یک جمعیتِ نود میلیونی، تخریب هرچه بیشترِ زیستگاهها و ویرانکردنِ روابط با همسایگان و هزارویک شکل ویرانیِ مادی و معنویِ دیگر هنوز میتوان از مقاومت سخن گفت. و البته روشن نیست که مرز میان مبارزهی فعال و مقاومت کجاست. آیا نقطهای هست که مقاومت کمی عقل سلیم داشته باشد، هزینه و فایده را بسنجد و فکر کند باید وارد توافق یا ترک مخاصمه یا هر فاز دیگری بشود که کمهزینهتر تمام شود؟ مقاومت بیش از هرچیز مفهومی کشآمده به نظر میرسد که به هر وضعیتی اطلاق میشود. برای آنکه مقاومت به ارزش بدل شود، نیازی نیست که میانِ مقاومتکردن یا پیشگرفتنِ مسیری دیگر انتخابی وجود داشته باشد. مقاومت بهخودیِ خود همواره ارزشمند است. مقاومت یک شاهراه همیشگی است، حتا وقتی به کورهراهی ویران شباهت یافته باشد. اما گفتمان «مقاومت» را جمهوری اسلامی چگونه سر و شکل داده و درک متولیان آن از این مفهوم چیست؟
حدود دو سال پیش در مهرماه ۱۴۰۳، ماهها پیش از جنگی که احتمال وقوعش در فضا پرسه میزد، سجاد صفار هرندی در یکی از نشستهای کانال یوتیوبیِ «آزاد» با مصطفی مهرآیین مناظره میکند. صفار هرندی در ابتدای برنامه، نخست از تبار دینیِ مفهومِ «مقاومت» میگوید که انسان در مقام خلیفهی خدا بر زمین نباید به «مناسبات ظالمانه» و به «عبودیت و بندگی اقتدارها و دستگاههای ستمگری غیرالهی» تن دهد. در ادامه بر وجهِ انسانی قدرتمندِ مقاومت تاکید میکند که همدلی با آن را ورایِ مرزهای اعتقادی، قومی و منطقهای کشانده است. او بالندگی این ایده در جهان اسلام را مرهونِ تجربههای تاریخی نیز میداند: تجربهی شکستخوردهی «پروژهی مدرنیزاسیون» و «ملیگرایی سکولار» از یکسو، و تجربهی شکستخوردهی «سازش و مصالحه» با غرب از دیگرسو. بااینهمه «نقطهی کانونی و طلایی گفتمانِ مقاومت» از دید صفار «پیوند عمیق و وثیقش با مردم» است و الگوی آن، خودِ «انقلاب اسلامی» است که مردم را به میان آورد و به سراغ توانایی آنها رفت. صفار بر پیوند خوردنِ مقاومت با یک بدنهی اجتماعی گسترده و تنیدهشدن تاروپود آن در متن زندگیِ مردم تاکید میکند و همین نکته را علت «شکستناپذیر»یِ محور مقاومت میبیند.
در مقابلِ ایدهی مقاومت، صفار روشِ مبارزهی چریکی را قرار میدهد که حرفهایست و «سازماندهی آهنین و تعریف سفت و سخت تشکیلاتی» و «راهبرد پارتیزانی و چریکی» دارد. به زعم او، سازمانهای چریکیِ نخبهگرا را میتوان با حذف سرانشان نابود کرد، اما نابودیِ یک «موجودیت اجتماعیِ عمیق و فراگیر و گسترده» با این نوع مواجهه ممکن نیست. او همین خصیصه را چیزی میداند که مقاومت را در پیوندی عمیق با زندگی قرار میدهد: اگر در مبارزهی چریکی مبارز از متن زندگی جدا میشد و به «خانههای تیمی و دالانها و زیرزمینها» میرفت، در مقاومت تودهای و مردمی، مقاومت مدام «در بطنِ زندگی» بازتولید میشود: «زندگی خلق میکند».
این مقاومت آیا زندگی است؟
قدرتِ گفتمانِ محور مقاومت بناست در همین غیرحرفهای بودنِ مبارزه، تنیدگیِ آن در زندگی و خلق مستمرِ زندگی باشد. برای من این تبیین صفار هرندی در نخستین برخورد به شکلی غریب به ازآنِخودسازیِ شعار «مقاومت زندگی است» شبیه بود؛ شعاری که ترجمهایست از شعار معروف کوردیِ «بەرخۆدان ژیانە». اما اگر مظلوم دوغان و دیگر زندانیان سیاسی کورد نخستین بار در اعتصاب بزرگِ زندان دیاربکر در اعتراض به شکنجههای سنگین دولت ترکیه در سال ۱۹۸۲ این شعار را طرح کردند، برای صفار هرندی «مردم ایران» — بی آن که مردم خیزش دی ماه گذشته، مردم قیام ژینا، مردمان قیامهای تشنگان و گرسنگان، معترضان آبان ۹۸ و دی ۹۶، جنبش سبز، ۷۸، بازماندگان تابستان ۶۷ و کل دههی ۶۰، بسیارانی زندانی و تبعیدی و خانوادههای دادخواه تمام کشتارها، اعدامها و بسیارانی دیگر را از آن تفریق کرده باشد — به شکل «تودهای» در حال مقاومتاند و این مقاومت «زندگیبخش» نیز بوده است. اما سخن از کدام مقاومتِ تودهای و کدام زندگی است؟ مگر اعضای جامعه فهم مشترکی از مقاومت داشتهاند؟ آیا کسانی که مکرر جدایی خود را از این خطِ مقاومت نشان دادهاند، مردم این جامعه نبودهاند؟ سالیان سال است که مقاومتِ روزمرهی بسیاری از مردم درست در مقابل خودِ این حکومت بوده است. حتا در خودِ ساختار جمهوری اسلامی نیز افراد موجه بسیاری بودهاند که با ارکستر مقاومت همنوایی نکردهاند. جمعیت بزرگی از مردم ایران نیز پیش از آن که خواست گذر از جمهوری اسلامی فراگیرتر شود، بهدفعات چه با رایدادن، چه با حمایت از برجام، چه حتا با شعار «نه غزه، نه لبنان» تقابل خود را با ایدئولوژیِ جمهوری اسلامی نشان دادهاند.
این ایام که به نقل رفیقی ساکن ایران «فقیرسازی» یا «فقیر شدن» برای نامیدنش نارساست و به نقل دوست دیگری که سفری به درون مرزها کرده و بازگشته، روزی هزار بار بیاغراق از قیمت چیزهای ساده پرسش میشود و فقر با شتاب غریبی توسعه مییابد و مردم در تکهویدیوهای مکرر از کمبود داروهای حیاتی و قیمتهای سربهفلککشیدهی دارو و درمان میگویند، صفار هرندی و همفکرانش — و البته همپیالگان چپ محورمقاومتیشان — باید بگویند از چنین مقاومتی چگونه میتوانند لحافی برای زندگی بدوزند. چگونه میتوان مقاومت را تنیده در زندگیِ مردم دید، وقتی اجراگرِ این ایده همواره دولتی ضدمردمی بوده است؟
از محور مقاومتیها باید پرسید که چپبودن چطور چیزی است، اگر درک سیاسیاش هرگز با مناسبات مادیِ حیاتِ فرودستان و فرودستشوندگان جامعه کوک نشود و تنها نسبت میان بلوکهای بزرگ قدرت — دولتها — برایش تعیینکننده باشد؟ نیروهای مترقی چگونه نسبت خود را با مناسبات سلطه به زبان تجربهی مادی مردم ترجمه میکنند؟ آیا فهم ما از سلطه و از مادیتِ امور فقط معطوف به توان دولتها و مناسبات میان آنهاست؟ آیا درک ما از وصفِ «مادی» نباید به بنیادیترین شکل به مناسباتِ مادی زندگیِ مردم و امکان بازتولید حیات در سادهترین شکلش نگاه کند؟ آیا ایدئولوژی مقاومتِ جمهوری اسلامی — به گواهِ برنامههای درونساختارینی چون «آزاد» — ماهها پیش از حملهی امپریالیستی، جامعه را از امکانهای حیات تهی نکرده بود؟ مردمی بیچیزشده که نمیتوانند زندگی کنند، بازتولید حیات سادهی روزمرهشان در معرض تهدید جدی و حاد است و حقی بر تعیین سرنوشتشان ندارند، چگونه میتوانند نقش سوژهی مقاومت را برای حکومتی سرکوبگر بازی کنند؟ صفار هرندیها که تکلیفشان روشن است، اما از نیروی چپگرایی که سر هر بزنگاه میتواند به چشمبرهمزدنی گفتاری پیشبینیپذیر را از نو بازتولید کند و با احضار تاریخ اسلاف تودهای-اکثریتی خود با جمهوری اسلامی همآغوش شود، نباید تن زد؟ و نباید به مردم حق داد که به چنین نیرویی بیاعتماد شوند؟ به نیرویی که میخواهد قیممابانه دیکته کند که مهمترین مناسبات سلطهای که باید در برابرش مقاومت کرد، کدامند؟ آن هم خطاب به مردمی که جمهوری اسلامی در تجربهی زیست روزمرهشان عاملیت، حق زندگی باکرامت، حق مالکیت و بسیاری از حقوق حقهی آنها را از ایشان سلب کرده است.
مصطفی مهرآیین در همان نشستِ برنامهی «آزاد» این پرسش را پیش میگذارد که آیا جایی میرسد که ایجاد فقیر و ضعف در جامعه به جای سیاست مقاومت با تمام هزینههایش بنشیند؟ و جایی نزدیک به انتهای برنامه یادآور میشود که تحقق ایدهی مقاومت به هزار شکل ممکن میبوده و نباید از مسیر نابودیِ زندگی پیش میرفته. در واقع درست همان خصوصیتی که صفار هرندی وجهِ ممیزه و تفضیلیِ محور مقاومت نسبت به مبارزهی چریکی و سازمانی برمیشمارد، چیزی است که باید از اساس نقد شود. مبارزهی چریکی یا هر مبارزهی گروهی و حزبی دیگر — فارغ از مسلحانه بودن یا نبودنش — مبارزهای فعال و سازمانیافته است با سوژههایی که میدانستهاند ممکن است مبارزه برایشان هزینه داشته باشد؛ بااینوجود ایستادهاند و در مسیر مبارزهای که احتمال مرگ هم داشته، از خود خواست و عاملیت داشتهاند. اما مقاومتِ تودهای مردمی که بر لبههای زندگی ایستادهاند و چه بخواهند و چه نه، باید به انتخاب دولتمردان مقاومت کنند و تاب بیاورند، هیچ وجه خودتعینبخش و عاملانهای با خود ندارد. سخن از کشوری با بیش از نود میلیون انسان با تنوع فکری، زبانی، جنسیتی و مذهبی است، که بخش بزرگی از آنها نهتنها هرگز میل و تعهدی نسبت به یک زندگی پادگانی/بسیجی نشان ندادهاند، بلکه مکرر طی اعتراضات و خیزشهای بسیار، به قیمت جانِ خود به مخالفت با آن نیز برخاستهاند.
ساختار اقتدارگرای جمهوری اسلامی اما، احزاب مخالف و منتقد و البته هر گروه و دستهی معترض و منتقدی را پیشاپیش از میان برداشته یا به بند کشیده، تا در مقابل یک جامعهی بسیجی (امت حزبالله؟) شکل دهد و بخشی از مردم را در مقام سربازان خود برای کنترل و سرکوب بخش دیگر یارگیری کند. آن مقاومتِ در زندگی تنیدهای که صفار و همفکرانش از آن دم میزنند، همانست که بخشی از جامعه را مدتهاست در مقابل بخش دیگر قرار داده. از واقعهی اتوبوس بیآرتی و ریحانه ربیعی که در مقام سرباز حکومت به خود اجازه داد به بیحجابی سپیده رشنو واکنش نشان دهد و در ادامه با دستیازیدنِ به حقوق بیشترِ خود حریم او را ناامن کند، کمی بیش از چهار سال میگذرد. دو ماه پس از آن، قتل حکومتی ژینا امینی سد خشم و تحمل جامعه را شکست، تا راهی به زندگی باز شود. این روزها نیز باز به نظر میرسد که جمهوری اسلامی از طیف وسیعی که میتوانند به شکلی در ارکستر ناکوکش همنوازی کنند و آنتیامپریالیست بودنشان آنقدر هست که چشم بر روی سیل مرگ ببندند، یارگیریهای تازهای کرده است.
بر سر زندگی چه آمد؟
سپاه این ماهها در پیامهای حملهاش مردم را «مردم مبعوثشدهی ایران اسلامی» خطاب میکند. بارِ ایدئولوژیک و موهوم این جمله، لرزی در ستون فقرات من میاندازد. سپاه به نام «مردم مبعوثشده» موشکهایی بر سر دیگران میباراند. «مردم مبعوثشده» کیاناند؟ به چهچیز جز رنج بیپایان و الزام به «تابآوری» مبعوث شدهاند؟ کدامین خداوندگار بر روی زمین چنین طوقی از عبودیت بر گردن مردمانی بزرگ افکنده است؟ و اگر رتوریک صفار هرندی را به خدمت بگیرم، آیا «مقاومت» در برابر چنین بندگیِ به مرگ و ذلت کشانندهای نباید نخستین پرده از بازپسگیریِ کرامت انسانیِ تحلیلرفتهی ما باشد؟ چگونه سرپیچی کنیم که یوغ این بعثت از گردن ما برداشته شود؟ و چگونه میشود جمعا از این بعثت خارج شد، بدون آن که به عذاب این خداوندگار تبهکار زمینی دچار شویم؟
در واقع همین رتوریک فرازمینی است که مردمِ واقعی بر روی زمین را پیشاپیش نامریی و مهدورالدم میکند. به رسالت و هدفی برگزیده شدهایم که در راه آن هدف، جاندادن هم رواست. این رتوریک البته که چیزی جز یک روکش سمبلیک بزرگنمایانه نیست. زیرش بناست حجم عظیمی فقر و فاقه پنهان شود تا امتی شکل بگیرد که آمادهی شهادت است. امتی فقیر که خونش ریختنی یا مکیدنی است.
چند هفته پس از آغاز دوبارهی جنگ بود که ترامپ تهدید کرده بود ما را به عصر حجر باز میگرداند. تهدید به نابودی این ماهها در طی این جنگ امپریالیستی مکرر از زبانش شنیده شده. آن شب در مصاحبهای مطبوعاتی زنی خبرنگار نشسته در ردیف اول از او پرسید: «گفتید که ایرانیها عصبانی میشوند اگر این حملات را متوقف کنید. اما آنها چرا باید بخواهند که شما زیرساختارهایشان را منهدم کنید و برق آنها را قطع کنید؟ آیا دارید آنها را بهخاطر رژیم مجازات میکنید؟» و ترامپ در جواب گفت که ایرانیها مایلند این رنج را ببرند تا آزاد شوند. بمبها کنار خانهشان میخورد. اما میگویند ادامه دهید. گفت ایرانیها مردمی هستند که با بمبها زندگی میکنند. و وقتی آمریکاییها میروند، میگویند لطفا برگردید و بمباران کنید. ترامپ میگفت که مردم ایران آزادی میخواهند. جهانشان خشونتآمیز و وحشتناک است و اگر اعتراض کنند، به آنها شلیک میشود. از زنی تعریف کرد که میان ابروهایش تیر خورده و از «مردم باهوش و درخشان ایرانی» گفت که اسنایپرها از بالای ساختمانها به آنها شلیک کردهاند.
در آن شب وحشت من به بیارزش شدن جانهای ایرانی میاندیشیدم. به این که چطور جمعیت نسبتا بزرگی از ما در مواجهه با مرگِ جمهوری اسلامی، مرگِ بیشتری را به سوی خود — و بعضا نه به سوی خود که به سوی عزیزان دوردستش — فراخواند. و چگونه اپوزیسیون راستگرا توانست در امتداد جمهوری اسلامی در بیارزش جلوهدادنِ جان ایرانیها نقش بازی کند. حکومت با شلیک تیر جنگی به مردم و اهتمام به اعدامهای هرروزه، پیشاپیش خود را از وجاهتِ دفاع از مردم خالی کرده و نقش خود را در بیارزش نمودنِ جانِ مردمان این سرزمین بازی کرده بود. اپوزیسیون و رسانههای مبلغ جنگ نیز آب به همان آسیاب ریختند؛ با کشتهشدگان بازی اعداد راه انداختند تا جنگ تنها راهحل ممکن جلوه کند و مردم — به بیانِ نامهی همبستگی با زندانیان سیاسی در گاردین — میان «دو لبهی قیچی» گیر کنند. دستان بقیهی ما اما چرا چنان نحیف بود که نتوانستیم گفتار زندگیبخش را امتداد دهیم؟ مگر بنا نبود که نام «ژینا گیان» نمیرد و نشان شود؟
چندی پس از آغاز دوبارهی جنگ در زمستان گذشته، مهسا اسدالهنژاد در متنی به نام «احوالاتی پراکنده در جنگ»، نوشته بود که «همهچیز شاید از آنجایی شروع شد که زندگیِ عادی بیارزش گشت». از آن بیانها یاد کرده بود که میگفتند «ما که قبل از این ماجراها هم زندگی نداشتیم» و این که خودِ او در تجربهی زندان دریافته که باید از «بساطتِ زندگی» دفاع کرد. من به یک متن قدیمی فکر میکردم که در آن به تاسی از سیکسو دربارهی نیازمان به سیاستی که «از دل تجربهی زنانه برخاسته باشد» نوشته بودم: «از دل تجربهی زنان از امر نزدیک، امر جزیی، امر هرروزهای که نامریی شده». اسدالهنژاد در بند سیزدهم متنش از سیاستِ زمانیِ دیگری مینویسد. سیاستی که «علیه شتاب» است، علیه این تصور که دیگر «دیر» شده. او این شکل از نگاه به زمان را با دقتِ نظر خوبی با سیاست آخرالزمانی در پیوند میبیند. رسانهها هم اینمیان در شتابدادن به جریان امور نقش عمدهای بازی کردند. در تجربهی یک شتابِ درونی بود که باید همگی به استقبال مرگِ نامعلوم دیگری میرفتیم تا از مرگِ آشنای جاری رهایی یابیم. پوپولیستهای راست همواره از این تکنیکهای بیانی سود بردهاند تا وعدههای دروغینی به مردم بدهند و صحنه را چنان شکل دهند که گویی راه میانبر و تندتری هست. اما به قول سیکسو «شتابزدگی تله است».
در شب شومی که ترامپ از بازگرداندن ما به عصر حجر گفته بود، آذر تشکر نیز در برنامهی «پانوراما» حاضر شده بود و دربارهی ویرانی سخن میگفت. میزبان او — سبحان یحیایی — کوشید آذر تشکر را مجاب کند که در نسبت با جنگ و نیروهای درگیر موضع بگیرد و جایی گفت که «تنها ستیزه است که منجر به رفع ستیزه میشود». تشکر اما با پافشاری تمام تلاش کرد موضعی نگیرد. بر این باور بود که دو طرف مسیر ویرانی را برگزیدهاند، میخواست نقبی بزند به پشت ویرانی یا نوری بیندازد روی آن نقطه که جنگ تمام میشود، بر ویرانی نقطهی پایانی گذاشته میشود و بناست «دوباره میسازمت وطن» نواخته شود. او در شبی که به اضطرابِ یک ویرانی مهیب آغشته بود، پافشاری سهمگین و احترامانگیزی نمود تا تسلیم به نگاه اردوگاهی نشود و نیروهای ویرانگر و ماهیتِ ویرانگری را به تصویر بکشد. همچنان که کوشید یادآوری کند که انسانِ پس از ویرانی، آدمِ مصممِ بهپاخاستن و از نو ساختن نیست. بلکه تجربهی جنگهای جهانی همچنان که تجربهی جنگ هشتسالهی خودمان نشان داده که بیخانمانی و ویرانی رد ژرفی بر جان انسانها باقی میگذارد.
ما اما خرابیهای جنگ را پنهان میکنیم، از زخمها، شکستگیها و خسران هر لحظه سخن نمیگوییم تا فانتزیِ شکفتنِ نیلوفر روی مردابِ فساد و پوسیدگی، فانتزیِ برآمدن جوجههای ققنوس از دل آتش، و در رتوریکِ پیامبرانهی حکومتی لابد فانتزی گلستانشدن آتش بر ابراهیم و رهایی یونس از شکم نهنگ در اذهان ببالد و مقاومت و تداوم جنگ را معنادار کند. بر روی این خط، حکومت و اپوزیسیون راست سلطنتطلب و چپ محور مقاومت که رسا یا زیر لب از ادامهی جنگ میگویند و همزمان سودی مادی یا معنوی میبرند، دست در یک کاسه دارند و در رگهای همهشان شهوت ویرانی زوزه میکشند. و گیرم که بالهای شهادتطلبی، جانفدایی یا مقاومت برابر امپریالیسم به خود بسته باشند، نه خود از زمین ارتفاعی میگیرند نه مردم را پرواز میدهند. خاکسترنشینی را اما با شتاب گسترش میدهند.
من این روزها بارها به نوید افکاری اندیشیدهام و مکرر پروازش را با خرگوش تماشا کردهام. برای پرواز با خرگوش، باید نخست بتوانیم روی این زمین زندگی کنیم.